ای ماه ترین دلخوشی روی زمینم

ای ماه ترین دلخوشی روی زمینم
بگذار که چشمان تو  را  سیر ببینم

بگذار که بر روی  لبت شعر بکارم
بگذار که در  سایه چشمت بنشینم

ییلاقی چشمان تو یاغی ترمان کرد
جیران من ای دلبر  قشلاق  نشینم

از روز ازل بسته گیسوی تو بودم
تا بوده چنین بوده و تا هست چنینم

حاشا که ز چاک سر پیراهنت امشب
دزدانه دو تا  میـوه ممنوعه بچینم

در شهر شدم شهره به لامذهبی وکفر
وقتی تو شدی مذهب و پیغمبر و دینم

از برکه شیراز به صحرای نگاهت
من آمده ام چشم تو  را سیر ببینم
دیدگاه ها (۳)

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده ستبرگ می ریزد، ستیزش با...

با لب جمعه لبت را به هوس می بوسماز همین لحظه و تا قطع نفس می...

دلگیر نیستم اما دلتنگت نمی‌شومحتی دیگر به خوابت سرک نمی‌کشمس...

به دنبال کسی هستم دردم را دوا باشد!میان خسته گی هایم صدای آش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط