الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت ۱۶
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان کنار برکه...💧☀️]
{صدای آروم جریان آب توی سکوت جنگل میپیچید.🍃}
هانائو:*هنوز کنار برکه نشسته بود و به ماهیهای کوچولو نگاه میکرد.* 🥹🐟
روباه:*کنارش دراز کشیده بود و دمش رو آروم تکون میداد.* 🦊🤍
مویچیرو:*به اطراف نگاه کرد.* ...اینجا خیلی آرومه.
هانائو:*لبخند زد.* آره... انگار زمان اینجا آرومتر میگذره.🙂🌸
{همون لحظه...}
[یه پرندهی آبی کوچولو از روی شاخه پایین اومد و کنار برکه نشست. 🐦💙]
هانائو:*آروم گفت.* نگاه کن... یه پرندهی خوشگل...
پرنده:*چند لحظه به هانائو نگاه کرد، بعد آروم نزدیکتر شد.*
هانائو:*بدون اینکه تکون بخوره، فقط لبخند زد.* نترس... کاری باهات ندارم.🥹🤍
{پرنده چند قدم دیگه جلو اومد و از آب برکه یه جرعه نوشید.}
مویچیرو:*خیلی آروم گفت.* ...بهت اعتماد کرده.
هانائو:*با ذوق خندید.* واقعاً؟🥹✨
مویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...حیوونا معمولاً اشتباه نمیکنن.
هانائو:*گونههاش کمی صورتی شد.* 🙂
{چند ثانیه بعد پرنده بال زد و روی شاخهی بالای سر اون دوتا نشست.🍃}
روباه:*آروم به سمت پرنده نگاه کرد، اما هیچ کاری نکرد.* 🦊
هانائو:*با تعجب.* حتی روباه هم باهاش کاری نداره...
مویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...امروز همه با هم دوستن.
هانائو:*به آسمون نگاه کرد.* کاش... این لحظه هیچوقت تموم نشه...🥹💖
مویچیرو:*نگاهش چند لحظه روی هانائو موند.*
مویچیرو:*خیلی آروم.* ...منم همین فکر رو میکنم.
{نسیم ملایمی وزید و گلبرگهای سفید روی سطح برکه افتادن.🤍🍃}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹💎 این بار یه پرندهی آبی خوشگل هم به هانائو نزدیک شددددد🐦💙 حتی مویچیرو هم گفت حیوونا معمولاً اشتباه نمیکنن و به همین خاطر به هانائو اعتماد کردننن🥹🤍 آخرشم خودش اعتراف کرد که دلش نمیخواد این لحظه تموم بشههههه😭💚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
پارت ۱۶
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان کنار برکه...💧☀️]
{صدای آروم جریان آب توی سکوت جنگل میپیچید.🍃}
هانائو:*هنوز کنار برکه نشسته بود و به ماهیهای کوچولو نگاه میکرد.* 🥹🐟
روباه:*کنارش دراز کشیده بود و دمش رو آروم تکون میداد.* 🦊🤍
مویچیرو:*به اطراف نگاه کرد.* ...اینجا خیلی آرومه.
هانائو:*لبخند زد.* آره... انگار زمان اینجا آرومتر میگذره.🙂🌸
{همون لحظه...}
[یه پرندهی آبی کوچولو از روی شاخه پایین اومد و کنار برکه نشست. 🐦💙]
هانائو:*آروم گفت.* نگاه کن... یه پرندهی خوشگل...
پرنده:*چند لحظه به هانائو نگاه کرد، بعد آروم نزدیکتر شد.*
هانائو:*بدون اینکه تکون بخوره، فقط لبخند زد.* نترس... کاری باهات ندارم.🥹🤍
{پرنده چند قدم دیگه جلو اومد و از آب برکه یه جرعه نوشید.}
مویچیرو:*خیلی آروم گفت.* ...بهت اعتماد کرده.
هانائو:*با ذوق خندید.* واقعاً؟🥹✨
مویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...حیوونا معمولاً اشتباه نمیکنن.
هانائو:*گونههاش کمی صورتی شد.* 🙂
{چند ثانیه بعد پرنده بال زد و روی شاخهی بالای سر اون دوتا نشست.🍃}
روباه:*آروم به سمت پرنده نگاه کرد، اما هیچ کاری نکرد.* 🦊
هانائو:*با تعجب.* حتی روباه هم باهاش کاری نداره...
مویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...امروز همه با هم دوستن.
هانائو:*به آسمون نگاه کرد.* کاش... این لحظه هیچوقت تموم نشه...🥹💖
مویچیرو:*نگاهش چند لحظه روی هانائو موند.*
مویچیرو:*خیلی آروم.* ...منم همین فکر رو میکنم.
{نسیم ملایمی وزید و گلبرگهای سفید روی سطح برکه افتادن.🤍🍃}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹💎 این بار یه پرندهی آبی خوشگل هم به هانائو نزدیک شددددد🐦💙 حتی مویچیرو هم گفت حیوونا معمولاً اشتباه نمیکنن و به همین خاطر به هانائو اعتماد کردننن🥹🤍 آخرشم خودش اعتراف کرد که دلش نمیخواد این لحظه تموم بشههههه😭💚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
- ۲۳۷
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط