پارت
پارت ۲۹
ویو ا/ت
نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با حس تکونِ خیلی آرومی بیدار شدم.
چشمهام رو نصفه باز کردم و اول چیزی که دیدم، صورت جونگکوک بود که خیلی نزدیکم قرار داشت.
برای چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
موهاش کمی بههمریخته بود و نفسهاش آروم و منظم بالا و پایین میرفت.
اون هنوز خواب بود.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
انگشتم رو خیلی آهسته به موهای روی پیشونیش کشیدم.
با لمس من، پلکهاش آروم تکون خورد و کمکم چشمهاش رو باز کرد.نگاهش که به من افتاد، همون نگاه عمیق و آشنایی بود که همیشه قلبم رو بیقرار میکرد.
کوک: بیدار شدی؟
آروم سرم رو تکون دادم.
ا/ت: آره…
لبخند خیلی کمرنگی زد و دستش رو دور کمرم محکمتر کرد.
کوک: وقتی تو بیدار میشی، منم کامل بیدار میشم.
گرمای حرفش تا ته دلم رفت.
خوب میدونستم این نزدیکی بین ما، فقط از امشب و دیروز نیست؛
ما از قبل هم همدیگه رو بلد بودیم، دردها و ضعفهای هم رو، و همین باعث میشد آغوشش اینقدر آشنا و امن به نظر بیاد.
سرم رو کمی پایین آوردم تا خجالتم رو پنهون کنم، اما کوک خیلی زود با انگشتش چونهام رو بالا آورد.
کوک: باز خجالت کشیدی؟لبخند زدم و چیزی نگفتم.
چند لحظه بعد، آهسته گفت:
کوک: هنوز حالت خوبه؟
به یاد درد دیشب افتادم و آروم جواب دادم:
ا/ت: بهترم… چون تو پیشمی.
نگاهش نرمتر شد؛ همون نگاهی که همیشه قبل از اینکه حرفی نزنه، همهچیز رو لو میداد.
بعد پیشونیم رو بوسید و گفت:
کوک: از این به بعد بیشتر مراقبت میکنم. قول میدم.
قلبم آروم شد.
نزدیکتر شدم و سرم رو دوباره روی سینهاش گذاشتم.
ا/ت: همین برام کافیه…
کوک چیزی نگفت، فقط دستش رو روی موهام کشید و من دوباره توی آرامش صدای قلبش گم شدم.
ادامه در پارت ۳۰
شرط : ۱۵ لایک
ویو ا/ت
نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با حس تکونِ خیلی آرومی بیدار شدم.
چشمهام رو نصفه باز کردم و اول چیزی که دیدم، صورت جونگکوک بود که خیلی نزدیکم قرار داشت.
برای چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
موهاش کمی بههمریخته بود و نفسهاش آروم و منظم بالا و پایین میرفت.
اون هنوز خواب بود.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
انگشتم رو خیلی آهسته به موهای روی پیشونیش کشیدم.
با لمس من، پلکهاش آروم تکون خورد و کمکم چشمهاش رو باز کرد.نگاهش که به من افتاد، همون نگاه عمیق و آشنایی بود که همیشه قلبم رو بیقرار میکرد.
کوک: بیدار شدی؟
آروم سرم رو تکون دادم.
ا/ت: آره…
لبخند خیلی کمرنگی زد و دستش رو دور کمرم محکمتر کرد.
کوک: وقتی تو بیدار میشی، منم کامل بیدار میشم.
گرمای حرفش تا ته دلم رفت.
خوب میدونستم این نزدیکی بین ما، فقط از امشب و دیروز نیست؛
ما از قبل هم همدیگه رو بلد بودیم، دردها و ضعفهای هم رو، و همین باعث میشد آغوشش اینقدر آشنا و امن به نظر بیاد.
سرم رو کمی پایین آوردم تا خجالتم رو پنهون کنم، اما کوک خیلی زود با انگشتش چونهام رو بالا آورد.
کوک: باز خجالت کشیدی؟لبخند زدم و چیزی نگفتم.
چند لحظه بعد، آهسته گفت:
کوک: هنوز حالت خوبه؟
به یاد درد دیشب افتادم و آروم جواب دادم:
ا/ت: بهترم… چون تو پیشمی.
نگاهش نرمتر شد؛ همون نگاهی که همیشه قبل از اینکه حرفی نزنه، همهچیز رو لو میداد.
بعد پیشونیم رو بوسید و گفت:
کوک: از این به بعد بیشتر مراقبت میکنم. قول میدم.
قلبم آروم شد.
نزدیکتر شدم و سرم رو دوباره روی سینهاش گذاشتم.
ا/ت: همین برام کافیه…
کوک چیزی نگفت، فقط دستش رو روی موهام کشید و من دوباره توی آرامش صدای قلبش گم شدم.
ادامه در پارت ۳۰
شرط : ۱۵ لایک
- ۲۹۳
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط