Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۶۳ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
دا کیونگ پا به زمین گذاشت سپس با نگران گفت
دا کیونگ: چی شده حال ات و جی جی خوبه ؟
جونکوک دندون رو هم گذاشت سپس با محکومیت گفت
جونکوک : کاری که گفتم رو انجام بده مراقب باش تو کشو پایین اتاقم اسلحه دارم اونو برای محافظت از خودته
دا کیونگ آب دهن قورت داد و با نگرانی گفت .. ..دا کیونگ: اوپا دارم میترسم چی شده جو هم زود رفت هیچی نگفت میترسم
با بغض گفت و منتظر ماند جونکوک محکم مشت اش را گرفت سپس سعی در پنهان عصبانیت اش گفت
جونکوک : ببین دا. بعد از این همه مدت ازت یه چیزی خواستم
دا کیونگ: ب .. باشه اوپا میام
جونکوک : آفرین خوب گوش بده تو ماشین ما نیا تاکسی بگیر حواستو خوب جمع میکنی تک تک کارایی که انجام میدی رو به خاطر بسپار باشه ببین
مکثی کرد تا کمی لحنش را بیشتر جدی کنه تا دا کیونگ این مسله را به خوبی در خاطر بسپارد ... جونکوک : هیچی عادی نیست هیچی سوهی رو گرفتند جین وو داره میره سمته کارخونه حتما کار کاساکان هستش خبر به دنیا اومدن بچه به گوششان خورده
دا کیونگ نفس کشید و راهی سمته اتاق جونکوک شد سپس باز هم گوش به حرف های برادرش شد ... جونکوک : باید به خاله کیم و بقیه خدمتکار ها هم بگی باشه نباید ریسک کنیم حتما منتظر بودند تا امروز برسه
دا کیونگ: اوپا میترسم .. اگه بازم مثل چندین سال قبل بشه چی ..
جونکوک : خفشو خودم میام میکشمت میفهمی جئون دا کیونگ نشون بده که خواهر خنجر طلا هستی
دا کیونگ: باشه.. اوپا فعلا ..
جونکوک : صبر کن
دا کیونگ: بله اوپا
جونکوک : ناامیدم نکن اونایی که بیشتر از جونم دوستش دارم رو به دست تو میزارم
دا کیونگ: اوپا نگرانی هیچی نباش هرجور شده از تنها کسایی های که خانوادت میدونی محافظت میکنم ..
جونکوک نفسی کشید سپس بدونه گوش کردن دیگر چیزی گوشی را قطع کرد
سپس جونکوک با همان عصبانیت و گوله آتش وارد اتاق شد با قدم های آهسته به سمته تخت رفت بوسه ریزی رو لب پایین اش معشوق اش گذاشت سپس سمته گهواره هجوم برد .. تنها با بردن بالا آن تور صورتی
چهره آروم و غرق در خواب دخترش را دید بوسه ای روی پیشانی اش گذاشت " دوستون دارم "
شرط پارت بعدی ...
۱۵۰ کامنت
۷۵ لایک
و همچنین فالو یادتون نره
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۶۳ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
دا کیونگ پا به زمین گذاشت سپس با نگران گفت
دا کیونگ: چی شده حال ات و جی جی خوبه ؟
جونکوک دندون رو هم گذاشت سپس با محکومیت گفت
جونکوک : کاری که گفتم رو انجام بده مراقب باش تو کشو پایین اتاقم اسلحه دارم اونو برای محافظت از خودته
دا کیونگ آب دهن قورت داد و با نگرانی گفت .. ..دا کیونگ: اوپا دارم میترسم چی شده جو هم زود رفت هیچی نگفت میترسم
با بغض گفت و منتظر ماند جونکوک محکم مشت اش را گرفت سپس سعی در پنهان عصبانیت اش گفت
جونکوک : ببین دا. بعد از این همه مدت ازت یه چیزی خواستم
دا کیونگ: ب .. باشه اوپا میام
جونکوک : آفرین خوب گوش بده تو ماشین ما نیا تاکسی بگیر حواستو خوب جمع میکنی تک تک کارایی که انجام میدی رو به خاطر بسپار باشه ببین
مکثی کرد تا کمی لحنش را بیشتر جدی کنه تا دا کیونگ این مسله را به خوبی در خاطر بسپارد ... جونکوک : هیچی عادی نیست هیچی سوهی رو گرفتند جین وو داره میره سمته کارخونه حتما کار کاساکان هستش خبر به دنیا اومدن بچه به گوششان خورده
دا کیونگ نفس کشید و راهی سمته اتاق جونکوک شد سپس باز هم گوش به حرف های برادرش شد ... جونکوک : باید به خاله کیم و بقیه خدمتکار ها هم بگی باشه نباید ریسک کنیم حتما منتظر بودند تا امروز برسه
دا کیونگ: اوپا میترسم .. اگه بازم مثل چندین سال قبل بشه چی ..
جونکوک : خفشو خودم میام میکشمت میفهمی جئون دا کیونگ نشون بده که خواهر خنجر طلا هستی
دا کیونگ: باشه.. اوپا فعلا ..
جونکوک : صبر کن
دا کیونگ: بله اوپا
جونکوک : ناامیدم نکن اونایی که بیشتر از جونم دوستش دارم رو به دست تو میزارم
دا کیونگ: اوپا نگرانی هیچی نباش هرجور شده از تنها کسایی های که خانوادت میدونی محافظت میکنم ..
جونکوک نفسی کشید سپس بدونه گوش کردن دیگر چیزی گوشی را قطع کرد
سپس جونکوک با همان عصبانیت و گوله آتش وارد اتاق شد با قدم های آهسته به سمته تخت رفت بوسه ریزی رو لب پایین اش معشوق اش گذاشت سپس سمته گهواره هجوم برد .. تنها با بردن بالا آن تور صورتی
چهره آروم و غرق در خواب دخترش را دید بوسه ای روی پیشانی اش گذاشت " دوستون دارم "
شرط پارت بعدی ...
۱۵۰ کامنت
۷۵ لایک
و همچنین فالو یادتون نره
- ۳۰.۲k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط