مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

.روزگار بوی جنگ می داد؛

.روزگار بوی جنگ می داد؛
قلب او بوی زندگی
دستانم سرد بودند
قلبم نمی فهمید اما...
دستانش لرزید و عشق شد روزگار جنگم...
.

آغوشت نه در داشت ،
نه سقف داشت و نه حتی دیوار
اما میان گره دستانت
تمام دنیا برایم بی خطر میشد
پناهگاه امن من بوی تن تو و دو بازوی گشاده تو بود...
دیدگاه ها (۰)

آری قطعا دوستت دارموگرنه در وطنی غمین و غارت زدهچه میتوانستم...

چه باک از مرگ اگر آخرین صحنه ی زندگی لبخند تو باشدهراسم این ...

هیچ کس از من مراقبت نکرد مثل تکه یخ عریانی که وسط آفتاب داشت...

در گوشه ای پنهان از دلش امیدی موذی و وسوسه گر همچنان کمین کر...

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۱: عطر وانیل در میان د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط