👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـه
👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۹ - دردسر های صبح●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
صبحونه تقریباً تموم شده بود، ولی شرلوک هنوز دست از سرم برنمیداشت. هر بار که میخواستم لیوانم رو بردارم، نگام میکرد. وقتی نون میخوردم، نگام میکرد. حتی وقتی فقط نشسته بودم و به بقیه نگاه میکردم هم انگار دلیلی برای زیر نظر گرفتنم داشت. بالاخره کلافه شدم.
- ویلیام: میخوای یه چیزی بگی؟
شرلوک خیلی خونسرد گفت:
- شرلوک: نه.
- ویلیام: پس چرا نگام میکنی؟
- شرلوک: چون جالبه.
- ویلیام: چی جالبه؟
- شرلوک: اینکه چطور ممکنه یه نفر اینقدر زود از مراقبت شدن عصبانی بشه.
چنگالم رو روی بشقاب گذاشتم.
- ویلیام: چون مراقبت نمیکنی. داری اذیتم میکنی.
- شرلوک: تفاوتشون خیلی کمه.
- ویلیام: برای من خیلی زیاده.
لوئیس که از اول داشت ساکت به حرفهامون گوش میداد، خندهاش گرفت.
- لوئیس: شما دوتا از صبح شروع کردین.
آلبرت روزنامه رو کمی پایین آورد.
- آلبرت: حداقل امروز صدای بحثتون نشونهی خوبیه.
- ویلیام: چه نشونه خوبی؟
- آلبرت: یعنی دیگه مثل دیشب بیحال نیستی.
شرلوک همون لحظه گفت:
- شرلوک: البته هنوز باید استراحت کنه.
سرم رو به سمتش چرخوندم.
- ویلیام: دوباره شروع کردی؟
- شرلوک: هنوز تموم نشده بود.
- ویلیام: من سالمم.
- شرلوک: فعلاً سالمی.
چشمهام رو ریز کردم.
- ویلیام: اگه یه بار دیگه بگی "فعلاً"، خودم میندازمت بیرون.
- شرلوک: باشه، باشه.
بعد از چند دقیقه اخرین لقمه صبحونهام رو خوردم و بشقابم رو کنار زدم و از جام بلند شدم.
- ویلیام: من میرم کتابخونه.
شرلوک با شنیدن این حرفم بلافاصله بلند شد و اومد کنارم ایستاد.
- ویلیام: تو چرا بلند شدی؟
- شرلوک: منم میام.
- ویلیام: چرا؟
- شرلوک: مراقبت.
- ویلیام: کتابخونه که اتاق خطرناکی نیست!
- شرلوک: با تو هیچچیز قابل پیشبینی نیست.
آهی کشیدم. اما چون حوصله نداشتم باهاش بحث کنم فقط اروم سر تکون داد و به سمت پلههایی رفتم که به کتابخونه میرسید. از سالن خارج شدم و شرلوک هم پشت سرم راه افتاد. وقتی به در کتابخونه رسیدیم دستم رو روی دستگیره گذاشتم، اما قبل از اینکه در رو باز کنم به شرلوک نگاه کردم.
- ویلیام: فقط یه قانون.
- شرلوک: گوش میدم.
- ویلیام: توی کتابخونه مزاحمم نمیشی.
- شرلوک: قبول.
- ویلیام: به کتابهام دست نمیزنی.
- شرلوک: قبول.
- ویلیام: و هر پنج دقیقه نمیپرسی حالم خوبه یا نه.
- شرلوک: این یکی رو نمیتونم قول بدم.
- ویلیام: شرلوک!
خندید و از کنارم رد شد، دستش رو روی دستم که روی دستگیره بود گذاشت. دستم رو فشار داد که دستگیره پایین اومد و در باز شد. بعد دستش رو برداشت و جلو تر از من واد شد. با حرص دنبالش راه افتادم.
- ویلیام: خودت گفتی امروز قراره استراحت کنم...
- شرلوک: کتاب خوندن که استراحت حساب میشه.
- ویلیام: پس چرا داری باهام میای؟
- شرلوک: چون اگه تنهایی بری، احتمالاً یادت میره غذا بخوری.
- ویلیام: من همچین آدمی نیستم.
- شرلوک: دیشب شام نخوردی.
چند ثانیه ساکت موندم، فکر کردم. واقعاً راست میگفت.
- ویلیام: ...این ربطی به امروز نداره.
- شرلوک: دقیقاً.
وقتی وارد کتابخونه شدیم، بالاخره شرلوک سر قولش موند و ساکت شد. من پشت میز نشستم و یکی از کتابها رو باز کردم. چند دقیقه گذشت. همهچیز آروم بود. تا اینکه صدای شرلوک از اون طرف اتاق بلند شد:
- شرلوک: ویلیام؟
بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
- ویلیام: چیه؟
- شرلوک: خوبی؟
- ویلیام: شرلوک...
- شرلوک: فقط خواستم مطمئن شم.
ویلیام: ساکت.
شرلوک: چشم.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۰ - مهمان●•
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۹ - دردسر های صبح●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
صبحونه تقریباً تموم شده بود، ولی شرلوک هنوز دست از سرم برنمیداشت. هر بار که میخواستم لیوانم رو بردارم، نگام میکرد. وقتی نون میخوردم، نگام میکرد. حتی وقتی فقط نشسته بودم و به بقیه نگاه میکردم هم انگار دلیلی برای زیر نظر گرفتنم داشت. بالاخره کلافه شدم.
- ویلیام: میخوای یه چیزی بگی؟
شرلوک خیلی خونسرد گفت:
- شرلوک: نه.
- ویلیام: پس چرا نگام میکنی؟
- شرلوک: چون جالبه.
- ویلیام: چی جالبه؟
- شرلوک: اینکه چطور ممکنه یه نفر اینقدر زود از مراقبت شدن عصبانی بشه.
چنگالم رو روی بشقاب گذاشتم.
- ویلیام: چون مراقبت نمیکنی. داری اذیتم میکنی.
- شرلوک: تفاوتشون خیلی کمه.
- ویلیام: برای من خیلی زیاده.
لوئیس که از اول داشت ساکت به حرفهامون گوش میداد، خندهاش گرفت.
- لوئیس: شما دوتا از صبح شروع کردین.
آلبرت روزنامه رو کمی پایین آورد.
- آلبرت: حداقل امروز صدای بحثتون نشونهی خوبیه.
- ویلیام: چه نشونه خوبی؟
- آلبرت: یعنی دیگه مثل دیشب بیحال نیستی.
شرلوک همون لحظه گفت:
- شرلوک: البته هنوز باید استراحت کنه.
سرم رو به سمتش چرخوندم.
- ویلیام: دوباره شروع کردی؟
- شرلوک: هنوز تموم نشده بود.
- ویلیام: من سالمم.
- شرلوک: فعلاً سالمی.
چشمهام رو ریز کردم.
- ویلیام: اگه یه بار دیگه بگی "فعلاً"، خودم میندازمت بیرون.
- شرلوک: باشه، باشه.
بعد از چند دقیقه اخرین لقمه صبحونهام رو خوردم و بشقابم رو کنار زدم و از جام بلند شدم.
- ویلیام: من میرم کتابخونه.
شرلوک با شنیدن این حرفم بلافاصله بلند شد و اومد کنارم ایستاد.
- ویلیام: تو چرا بلند شدی؟
- شرلوک: منم میام.
- ویلیام: چرا؟
- شرلوک: مراقبت.
- ویلیام: کتابخونه که اتاق خطرناکی نیست!
- شرلوک: با تو هیچچیز قابل پیشبینی نیست.
آهی کشیدم. اما چون حوصله نداشتم باهاش بحث کنم فقط اروم سر تکون داد و به سمت پلههایی رفتم که به کتابخونه میرسید. از سالن خارج شدم و شرلوک هم پشت سرم راه افتاد. وقتی به در کتابخونه رسیدیم دستم رو روی دستگیره گذاشتم، اما قبل از اینکه در رو باز کنم به شرلوک نگاه کردم.
- ویلیام: فقط یه قانون.
- شرلوک: گوش میدم.
- ویلیام: توی کتابخونه مزاحمم نمیشی.
- شرلوک: قبول.
- ویلیام: به کتابهام دست نمیزنی.
- شرلوک: قبول.
- ویلیام: و هر پنج دقیقه نمیپرسی حالم خوبه یا نه.
- شرلوک: این یکی رو نمیتونم قول بدم.
- ویلیام: شرلوک!
خندید و از کنارم رد شد، دستش رو روی دستم که روی دستگیره بود گذاشت. دستم رو فشار داد که دستگیره پایین اومد و در باز شد. بعد دستش رو برداشت و جلو تر از من واد شد. با حرص دنبالش راه افتادم.
- ویلیام: خودت گفتی امروز قراره استراحت کنم...
- شرلوک: کتاب خوندن که استراحت حساب میشه.
- ویلیام: پس چرا داری باهام میای؟
- شرلوک: چون اگه تنهایی بری، احتمالاً یادت میره غذا بخوری.
- ویلیام: من همچین آدمی نیستم.
- شرلوک: دیشب شام نخوردی.
چند ثانیه ساکت موندم، فکر کردم. واقعاً راست میگفت.
- ویلیام: ...این ربطی به امروز نداره.
- شرلوک: دقیقاً.
وقتی وارد کتابخونه شدیم، بالاخره شرلوک سر قولش موند و ساکت شد. من پشت میز نشستم و یکی از کتابها رو باز کردم. چند دقیقه گذشت. همهچیز آروم بود. تا اینکه صدای شرلوک از اون طرف اتاق بلند شد:
- شرلوک: ویلیام؟
بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
- ویلیام: چیه؟
- شرلوک: خوبی؟
- ویلیام: شرلوک...
- شرلوک: فقط خواستم مطمئن شم.
ویلیام: ساکت.
شرلوک: چشم.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۰ - مهمان●•
- ۴۸
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط