طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰ پـــارتـــ هـــدیـــه❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۲۷
بعد از اون ماجرا، مشغول آماده کردن لباسها شدم.
تهیونگ هم قرار بود برای پرو بیاد.
حدود یک ساعت بعد در زد.
ـ میشه بیام داخل؟
سرمو از روی میز بلند کردم.
ـ آره، بیا.
داخل اومد و طبق معمول یه لیوان قهوه دستش بود.
با خنده گفتم:
ـ این دفعه برای خودته؟
ـ نه.
ـ پس؟
لیوان رو گذاشت روی میزم.
ـ برای تو.
خندیدم.
ـ از کی تا حالا مسئول قهوهی من شدی؟
شونه بالا انداخت.
ـ از وقتی فهمیدم اگه قهوه نخوری، صبحا اخمو میشی.
ـ من اخمو نیستم!
ـ هستی.
ـ نیستم.
ـ هستی.
یه بالش کوچیک از روی مبل برداشتم و پرت کردم سمتش.
بالش آروم خورد به شونهش.
چند ثانیه ساکت نگام کرد...
بعد زد زیر خنده.
ـ وای... خانم طراح عصبانی هم میشه!
ـ خودت مقصری.
ـ خیلی بامزهای.
ـ تعریف نکن.
ـ چرا؟
ـ چون بعدش دوباره اذیتم میکنی.
همون موقع مدیر پروژه وارد اتاق شد.
نگاهی به بالش روی زمین کرد.
بعد به من و تهیونگ.
ـ مزاحم شدم؟
من سریع خم شدم بالشو برداشتم.
ـ ن... نه...
مدیر با یه لبخند معنیدار گفت:
ـ فقط اومدم بگم نیم ساعت دیگه جلسه داریم.
ـ چشم.
همین که رفت، هر دومون به هم نگاه کردیم...
و همزمان زدیم زیر خنده.
ـ فکر کنم الان یه چیزایی فکر کرد...
تهیونگ با خونسردی گفت:
ـ بذار فکر کنه.
ـ تهیونگ!
ـ شوخی کردم.
اما لبخند شیطنتآمیزش میگفت...
شاید خیلی هم شوخی نکرده بود.
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰ پـــارتـــ هـــدیـــه❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۲۷
بعد از اون ماجرا، مشغول آماده کردن لباسها شدم.
تهیونگ هم قرار بود برای پرو بیاد.
حدود یک ساعت بعد در زد.
ـ میشه بیام داخل؟
سرمو از روی میز بلند کردم.
ـ آره، بیا.
داخل اومد و طبق معمول یه لیوان قهوه دستش بود.
با خنده گفتم:
ـ این دفعه برای خودته؟
ـ نه.
ـ پس؟
لیوان رو گذاشت روی میزم.
ـ برای تو.
خندیدم.
ـ از کی تا حالا مسئول قهوهی من شدی؟
شونه بالا انداخت.
ـ از وقتی فهمیدم اگه قهوه نخوری، صبحا اخمو میشی.
ـ من اخمو نیستم!
ـ هستی.
ـ نیستم.
ـ هستی.
یه بالش کوچیک از روی مبل برداشتم و پرت کردم سمتش.
بالش آروم خورد به شونهش.
چند ثانیه ساکت نگام کرد...
بعد زد زیر خنده.
ـ وای... خانم طراح عصبانی هم میشه!
ـ خودت مقصری.
ـ خیلی بامزهای.
ـ تعریف نکن.
ـ چرا؟
ـ چون بعدش دوباره اذیتم میکنی.
همون موقع مدیر پروژه وارد اتاق شد.
نگاهی به بالش روی زمین کرد.
بعد به من و تهیونگ.
ـ مزاحم شدم؟
من سریع خم شدم بالشو برداشتم.
ـ ن... نه...
مدیر با یه لبخند معنیدار گفت:
ـ فقط اومدم بگم نیم ساعت دیگه جلسه داریم.
ـ چشم.
همین که رفت، هر دومون به هم نگاه کردیم...
و همزمان زدیم زیر خنده.
ـ فکر کنم الان یه چیزایی فکر کرد...
تهیونگ با خونسردی گفت:
ـ بذار فکر کنه.
ـ تهیونگ!
ـ شوخی کردم.
اما لبخند شیطنتآمیزش میگفت...
شاید خیلی هم شوخی نکرده بود.
- ۱۹۴
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط