Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۴۵ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
( اسلاید ۲ لباسه ات )
نگاهی به کله رستوران انداخت و با لبخند و ذوق گفت
ات: خیلی گرسنه بودم هاااا
جونکوک تکیه اش را از صندلی گرقت و به معشوق اش نزدیک شد دستش را دوره کمرش حلقه کرد نجوا کنان گفت
جونکوک: میدونی بشقاب چندمه ؟
دخترک کلافه گفت
ات. : دیگه کارت به جای رسیده که بشقاب مردم رو میشماری ها خنجر طلا
جونکوک لبخندی زد. و سمته لب های معشوق اش نزدیک شد و بوسه ریزی روش کاشت ... جونکوک: حتی سوسه رو لبات هم خوشمزه تره
ات: هی شیطون.... اخ
ناگهانی لگد یهویی که به شکم اش خورد باعث قطع شدن حرفش شد
جونکوک نگران نگاهی به شکم دخترک انداخت و گفت
جونکوک: چی شده درد زا..
ات: نه هر موقع که درد زایمان نیست ... بچه لگد زد
جونکوک کمی متعجب نگاهی به شکم معشوق اش انداخت و کلافه گفت
جونکوک: چه بچه بدی ... مثل تو هستش نگی نگفتم
دخترک خنده ای سر داد و زود دست جونکوک را روی شکم اش گذاشت بلافاصله گفت ..... ات؛ ببین حس میکنی داره لگد میزنه
درست زیر دست جونکوک یه چیزی داشت تکون میخورد این دیگه برایش معجزه آور بود لبخند ناگهانی رو لب هایش نشست و خنده صدا دار رو لب هایش نشست این برای خنجر طلا یک معجزه بیشتر نبود تنها معجزه میوه عشق آن دو نفر جی جی کوچولو که روز به روز بزرگ میشد و پدر عصبی و غرغر مادر مهربان و بیشتر از همه عاشق عمارت خاکستری اش
ات: دسر .. میشه .. ترو خدا
جونکوک نگاه مغرور ای به عشق اش دوخت
جونکوک: باشه فقد آخریش آخه چرا اینقدر میخوری
ات: به توچه مگه از جیب تو میره
جونکوک زیر لبی زمزمه وار گفت ( خوب معلومه ) بعد از سفارش دادن دسر خوشمزه موزی و خوردنش مشغول پوشیدن پالتو هایشان شدن ..
جونکوک: میتونی راه بری
ات: چرا
جونکوک: آخه به مدت یک ماه انگار غذا و دسر خوردی
دخترک اخم غلیظ ای کرد و قدمی روی زمین برداشت جونکوک با دویدن خودش را بهش رساند و ساعد دستش را گرفت تا راحت تر راه برود ... سوار ون مشکی رنگ شدن و بعد از کسی دعوا و بحس رو غذا به عمارت رسیدن
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۴۵ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
( اسلاید ۲ لباسه ات )
نگاهی به کله رستوران انداخت و با لبخند و ذوق گفت
ات: خیلی گرسنه بودم هاااا
جونکوک تکیه اش را از صندلی گرقت و به معشوق اش نزدیک شد دستش را دوره کمرش حلقه کرد نجوا کنان گفت
جونکوک: میدونی بشقاب چندمه ؟
دخترک کلافه گفت
ات. : دیگه کارت به جای رسیده که بشقاب مردم رو میشماری ها خنجر طلا
جونکوک لبخندی زد. و سمته لب های معشوق اش نزدیک شد و بوسه ریزی روش کاشت ... جونکوک: حتی سوسه رو لبات هم خوشمزه تره
ات: هی شیطون.... اخ
ناگهانی لگد یهویی که به شکم اش خورد باعث قطع شدن حرفش شد
جونکوک نگران نگاهی به شکم دخترک انداخت و گفت
جونکوک: چی شده درد زا..
ات: نه هر موقع که درد زایمان نیست ... بچه لگد زد
جونکوک کمی متعجب نگاهی به شکم معشوق اش انداخت و کلافه گفت
جونکوک: چه بچه بدی ... مثل تو هستش نگی نگفتم
دخترک خنده ای سر داد و زود دست جونکوک را روی شکم اش گذاشت بلافاصله گفت ..... ات؛ ببین حس میکنی داره لگد میزنه
درست زیر دست جونکوک یه چیزی داشت تکون میخورد این دیگه برایش معجزه آور بود لبخند ناگهانی رو لب هایش نشست و خنده صدا دار رو لب هایش نشست این برای خنجر طلا یک معجزه بیشتر نبود تنها معجزه میوه عشق آن دو نفر جی جی کوچولو که روز به روز بزرگ میشد و پدر عصبی و غرغر مادر مهربان و بیشتر از همه عاشق عمارت خاکستری اش
ات: دسر .. میشه .. ترو خدا
جونکوک نگاه مغرور ای به عشق اش دوخت
جونکوک: باشه فقد آخریش آخه چرا اینقدر میخوری
ات: به توچه مگه از جیب تو میره
جونکوک زیر لبی زمزمه وار گفت ( خوب معلومه ) بعد از سفارش دادن دسر خوشمزه موزی و خوردنش مشغول پوشیدن پالتو هایشان شدن ..
جونکوک: میتونی راه بری
ات: چرا
جونکوک: آخه به مدت یک ماه انگار غذا و دسر خوردی
دخترک اخم غلیظ ای کرد و قدمی روی زمین برداشت جونکوک با دویدن خودش را بهش رساند و ساعد دستش را گرفت تا راحت تر راه برود ... سوار ون مشکی رنگ شدن و بعد از کسی دعوا و بحس رو غذا به عمارت رسیدن
- ۱۷.۰k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط