گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد

یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد

در شعر شاعران همه گشتم که مصرعی

در شأن چشم های تو پیدا کنم، نشد

گفتند عاشق که شدی؟ گریه ام گرفت

میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد

بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را

از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد

شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام

در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد

سجاد سامانی
دیدگاه ها (۱)

روی قلب عاشقم , پا میگذاری می رویارزو را در تمنا, می گذاری م...

معشوقه ی دیوانه ام ای خوب روانیبا ما به از این باش که با خلق...

عاشقانه ات میمانم....از همان آغازراه ما کمی از هم جدا بود......

زیر باران دیدن دلدار می چسبد عجیب...دست توی دست های یار می چ...

یه تک‌پارتییی جدید از نامجونننن شیییی؟؟:))) به قلم لینا:)من ...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط