تهیونگ خواست آن همه غرق بودنش را جمع کند سپس روی تخت نیم
تهیونگ خواست آن همه غرق بودنش را جمع کند سپس روی تخت نیم خیز شد دستی به موهای بیش از حد ژولیده اش کشید و با لحن سرد گفت : خیله خوب توضیح نده که خوشم نماید
بیول با دستپاچگی لبهی پتو را چنگ زد و سعی کرد نگاهش را بدزدد تا تهیونگ متوجه سرخی گونههایش نشود. تهیونگ نگاهش کشیده شد روبه بیول یعنی عوض شده بود .. واقعا متوجه عوض شدنش بود بیخیال ای که در لحنش موج میزد گفت : بیول قبلا با هم خوش بخت بودیم ؟... در
کسری از ثانیه قلبش تند تر زده شد تا حدی که صدای تپیدن قلبش در گوشش. امد چی باید میگفت سخنان ته یانگ را به گل فراموش کرده بود.. تند و خیلی سخت لب باز کرد : خب زنو.. شوهر.. بودیم .. دیگه
تهیونگ مرموز نگاهش کرد سپس درست رو تخت نشست اگر از این امتحان رد نمیشد حتما دروغ میگفت که حافظه اش را از دست داده .. لحنش کمی دوستانه شد: واقعا مثل همه زن .. شوهر ها .. خوب فکر کن
بیول دستپاچه دست هایش را بهم مالید :...آره .. خب ..
تهیونگ لبش را گزید سپس تند از روی تخت بلند شد سمت بیول رفت قلب دخترک از ترس هوری ریخت روی زمین و لرز دست پاهایش زیاد شد ..
سمت بیول خم شد و با دستش بیول را سمت وسط تخت حول داد دختر از ترس بدنش به سرخی و جوش آمد ..او ناگهان روی تخت خزید و دستانش را دو طرف سر بیول ستون کرد و با تمام سنگینی و ابهتش روی او خیمه زد.
فاصلهشان آنقدر کم شد که بیول میتوانست گرمای نفسهای تند تهیونگ را روی پوست صورتش حس کند. تمام فضای ریههای بیول از عطر تلخ و سرد تهیونگ پر شد. تهیونگ با لحن آرامی گفت : دلتنگ شوهرت نیستی ؟؟.. اون شبای قشنگ و زوجی ؟.. اونا چی ..
بیول حتی اولین و آخرین کلمه یا حرفی را هم فراموش کرده بود جز اینکه تند گفت : چیکار میکنید برین عقب ..
تهیونگ دستش را تند سمت کمربند بیول برد و آرام گفت : یاد نیست شب اول... چه شب و ثانیه های قشنگی بود
لرز تند بیول زیاد تر شد حتی با بغض سرش را سمت دیگری برد تا در چشم های عسلی و خبیت تهیونگ روبه رو نشه با بغض ادامه داد : لطفا نکن ..
تهیونگ آرام کمربند بیول را باز کرد سپس پایین تخت انداخت ترس هزاران برابر سد و بغضش شکسته لرز در صدا و تن ضعیف اش معلوم بود و این یک حقیقی برای تهیونگ بود که اون واقعا عوض شده .. اون دختر هرزه پر از به فاک بودند نبود بلکه ترس او به تهیونگ هم وارد میشد .. آرام و با حرص سرش را در گودی گردن زریف دخترک برد سپس دستش را میان نیمی از موهای بیول و چنگ محکمی تر آن ها گرفت .. بیول بدون هیچگونه ناله ای اشک ریزی از گوشه چشمش سر خورد و افتاد روی دست تهیونگ.. مرد بدون بوسیدن لب هایش را روی گودی گردنش گذاشته بود .. بوی عجیبی میداد فرق داشت واقعا فرق داشت تهیونگ وحشت زده به خود تکرار میکرد که تیم دختر بوی دیگری را میده بوی شکوفه گیلاس رو میده .. کمی بینیش را سمت کردن و چانه بیول برد .. درست بود به بیول سابق حتی دست هم نزده بود ولی بوی آن زن فرق داشت .. با این بو .. تهیونگ موهای بیول را رها نمود سپس روی پهلو زریفش گذاشت عمیق بو کشید و بازم به خودش لعنتی فرستاد که چرا ازش جدا نمیشه .. در به یک حرکت غیره عادی باز شد .. تهیونگ زره ای به فکر این نبود که کی میتونه باشه .. کمی وزنش را روی دخترک انداخت .. ولی بیول ای که نفس کشیدن هم برای سخت بود و از خدا میخواست هرچه زود تر یکی بیاد تو اتاق.. حالا تند سمت در زل زد .. زیر بدن سنگین تهیونگ.. کمی به شانه های تهیونگ فشار داد تا بلند شود .. جی دو چشم نداشت بلکه چهار چشم .. بیول برای اولین بار با بغض و لرزاند گفت : ولم کن بچه اینجاست
تهیونگ با شنیدن آن جمله تنها سرش را بلند کرد از لابه لای پرده های تخت هیچی معلوم نبود جز سیاه های روی پرده خاکستری..
بلاخره تهیونگ زانپ هایش را از روی تخت برداشت و از روی بیول بلند شد نگاهش روی دخترک قفل بود .. آن دختر گریه میکرد از ته قلبش بیصدا شانه هایش میلرزید و به سختی رو تخت نشست.. گام حتی تندی سمت در بالکن برداشت و با شرم وارد بالکن شد.
بیول با دستپاچگی لبهی پتو را چنگ زد و سعی کرد نگاهش را بدزدد تا تهیونگ متوجه سرخی گونههایش نشود. تهیونگ نگاهش کشیده شد روبه بیول یعنی عوض شده بود .. واقعا متوجه عوض شدنش بود بیخیال ای که در لحنش موج میزد گفت : بیول قبلا با هم خوش بخت بودیم ؟... در
کسری از ثانیه قلبش تند تر زده شد تا حدی که صدای تپیدن قلبش در گوشش. امد چی باید میگفت سخنان ته یانگ را به گل فراموش کرده بود.. تند و خیلی سخت لب باز کرد : خب زنو.. شوهر.. بودیم .. دیگه
تهیونگ مرموز نگاهش کرد سپس درست رو تخت نشست اگر از این امتحان رد نمیشد حتما دروغ میگفت که حافظه اش را از دست داده .. لحنش کمی دوستانه شد: واقعا مثل همه زن .. شوهر ها .. خوب فکر کن
بیول دستپاچه دست هایش را بهم مالید :...آره .. خب ..
تهیونگ لبش را گزید سپس تند از روی تخت بلند شد سمت بیول رفت قلب دخترک از ترس هوری ریخت روی زمین و لرز دست پاهایش زیاد شد ..
سمت بیول خم شد و با دستش بیول را سمت وسط تخت حول داد دختر از ترس بدنش به سرخی و جوش آمد ..او ناگهان روی تخت خزید و دستانش را دو طرف سر بیول ستون کرد و با تمام سنگینی و ابهتش روی او خیمه زد.
فاصلهشان آنقدر کم شد که بیول میتوانست گرمای نفسهای تند تهیونگ را روی پوست صورتش حس کند. تمام فضای ریههای بیول از عطر تلخ و سرد تهیونگ پر شد. تهیونگ با لحن آرامی گفت : دلتنگ شوهرت نیستی ؟؟.. اون شبای قشنگ و زوجی ؟.. اونا چی ..
بیول حتی اولین و آخرین کلمه یا حرفی را هم فراموش کرده بود جز اینکه تند گفت : چیکار میکنید برین عقب ..
تهیونگ دستش را تند سمت کمربند بیول برد و آرام گفت : یاد نیست شب اول... چه شب و ثانیه های قشنگی بود
لرز تند بیول زیاد تر شد حتی با بغض سرش را سمت دیگری برد تا در چشم های عسلی و خبیت تهیونگ روبه رو نشه با بغض ادامه داد : لطفا نکن ..
تهیونگ آرام کمربند بیول را باز کرد سپس پایین تخت انداخت ترس هزاران برابر سد و بغضش شکسته لرز در صدا و تن ضعیف اش معلوم بود و این یک حقیقی برای تهیونگ بود که اون واقعا عوض شده .. اون دختر هرزه پر از به فاک بودند نبود بلکه ترس او به تهیونگ هم وارد میشد .. آرام و با حرص سرش را در گودی گردن زریف دخترک برد سپس دستش را میان نیمی از موهای بیول و چنگ محکمی تر آن ها گرفت .. بیول بدون هیچگونه ناله ای اشک ریزی از گوشه چشمش سر خورد و افتاد روی دست تهیونگ.. مرد بدون بوسیدن لب هایش را روی گودی گردنش گذاشته بود .. بوی عجیبی میداد فرق داشت واقعا فرق داشت تهیونگ وحشت زده به خود تکرار میکرد که تیم دختر بوی دیگری را میده بوی شکوفه گیلاس رو میده .. کمی بینیش را سمت کردن و چانه بیول برد .. درست بود به بیول سابق حتی دست هم نزده بود ولی بوی آن زن فرق داشت .. با این بو .. تهیونگ موهای بیول را رها نمود سپس روی پهلو زریفش گذاشت عمیق بو کشید و بازم به خودش لعنتی فرستاد که چرا ازش جدا نمیشه .. در به یک حرکت غیره عادی باز شد .. تهیونگ زره ای به فکر این نبود که کی میتونه باشه .. کمی وزنش را روی دخترک انداخت .. ولی بیول ای که نفس کشیدن هم برای سخت بود و از خدا میخواست هرچه زود تر یکی بیاد تو اتاق.. حالا تند سمت در زل زد .. زیر بدن سنگین تهیونگ.. کمی به شانه های تهیونگ فشار داد تا بلند شود .. جی دو چشم نداشت بلکه چهار چشم .. بیول برای اولین بار با بغض و لرزاند گفت : ولم کن بچه اینجاست
تهیونگ با شنیدن آن جمله تنها سرش را بلند کرد از لابه لای پرده های تخت هیچی معلوم نبود جز سیاه های روی پرده خاکستری..
بلاخره تهیونگ زانپ هایش را از روی تخت برداشت و از روی بیول بلند شد نگاهش روی دخترک قفل بود .. آن دختر گریه میکرد از ته قلبش بیصدا شانه هایش میلرزید و به سختی رو تخت نشست.. گام حتی تندی سمت در بالکن برداشت و با شرم وارد بالکن شد.
- ۵۰۳
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط