رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت
بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت

شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود
در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت

زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار
تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت


تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی
تارو پودم را بر او پروانه کردم برنگشت

این من مسجدنشین عاشق سجاده را
مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست
خویش را بادیگران بیگانه کردم برنگشت

عاقبت هم درامید این که برمی گردد او
عالمی را از غمش دیوانه کردم برنگشت
دیدگاه ها (۶)

با من غروب را به تماشا نشسته ای آنقدر عاشقانه که تنها نشسته ...

آنقدر دوستت دارم که خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم !!تو می ...

امشب دوباره،کار دستم داد بارانفهمید دلتنگم، شکستم داد بارانم...

دستور بده شاعر چشمان تو باشممجبور که نه ...گوش به فرمان تو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط