⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️

𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌𝓈

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
part 9

صفحه نمایش بزرگ مقابل، ناگهان روشن شد و در همان لحظه، دنیای جانگ می
فرو ریخت.

تصویر خودش بود. اما نه آن جانگ می ای که الان در آینه می دید؛
یک جانگ می دیگر.

با چشمانی که از خشم می درخشید و حرکاتی که با دقت یک جراح، مرگ را در خود
می آمیخت.

او در ویدیو میدید که چگونه در یک تاریکی مطلق با چرمی که از خون دشمنانش
خیس شده بود، از میان یک گله از آدم ها می گذشت.

صدای برخورد تیغه ها، صدای نفس های تند و از همه مهمتر، صدای اصابت گلوله به بدن انسان ها، در اتاق کوچک میپیچید.

جانگ می سعی کرد چشم هایش را ببندد، اما انگار بدنش به او این اجازه را نمیداد. او با وحشت به تصویر خودش خیره شده بود که در حال دریدن گلوی یک مرد با چاقوی مخصوص و تیزش بود.

_نه... این من نیستم... این دروغ رو...

صدای جانگ می لرزان بود. مثل برگی که در طوفان تکان میخورد.

_دروغ؟

جونگکوک با قدم هایی آرام اما تهدید آمیز، زه او نزدیک شد. او حتی به لرزش شانه های جانگ می هم توجهی نکرد.

_این تنها حقیقتیه که توی این خونه وجود داره. تو یه قاتلی، جانگ می. یه سلاح که به دستور من کار میکنه، اون همه خونریزی... اون همه آدم کشی... همه اش بخشی از هویت توئه که الان سعی داری فراموشش کنی.

ناگهان، در یکی از ویدیو ها، صحنه ی درگیری اصلی رخ داد. صدای انفجار یک نارنجک در ویدیو، با صدای رعد و برق بیرون از ساختمان، ترکیب شد.

بووم!

جانگ می با صدای انفجار، جیغ کوتاهی کشید و دست هایش را روی گوش هایش فشرد. او ناگهان احساس کرد اکسیژن از اتاق خارج شده است. رنگ قرمز خون که در ویدیو روی زمین میرقصید، حالا انگار از صفحه نمایش بیرون زده بود و کف اتاقِ سنگی پخش شده بود.

او به عقب رفت، اما به دیوار برخورد کرد. نفس هایش به شماره افتاده بود. او به جای اینکه به جونگکوک نگاه کند، به جای آنکه از حقیقت خودش فرار کند، به جای آنکه از شدت درد گریه کند، شروع کرد به لرزیدن.

لرزشی که از مغز آسیب دیده اش به تمام سلول های بدنش سرایت میکرد.

_خون... خیلی زیاده... چرا همه جا قرمز شده؟!

جانگ می با صدایی که دیگر شبیه انسان ها نبود زمزمه کرد. چشمانش بی هدف در اتاق میچرخید، اما انگار نمیتوانست چیزی ببیند.

جونگکوک، درحالی که با نگاهی از جنس آهن به این فروپاشی خیره شده بود، تنها یک قدم به او نزدیک تر شد. او نمیخاست جانگ می را آرام کند؛ میخاست او را با حقیقت تلخش مواجه کند. اما وقتی دید که جانگ می با وحشت، ناگهان از شدت تروما، خودش را روی زمین انداخت و به شدت میلرزید، برای یک لحظه، در عمق نگاه سردش، یک جرقه ی ناگهانی از شدت دردِ پنهان درخشید.

اما او همچنان با همان چهره ی سنگی، ایستاد.


______________________________________________________________♡
continue...
دیدگاه ها (۱)

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

P. 6 "اون فقط مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

p18تهیونگ برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.«پارک ماریا.»هم...

چند پارتی

مرد بی رحم

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط