دوستی داشتم که سنگ ها برایش حکم دفتر نقاشی را داشتند. کاف

دوستی داشتم که سنگ ها برایش حکم دفتر نقاشی را داشتند. کافی بود سنگ صاف و یک دستی را کنار رودخانه یا حتی خیابان پیدا کند. ناخودآگاه به سمتش می رفت و سریع آن را برمی داشت. فردای آن روز که او را می دیدی فقط با یک یا چند رنگ معمولی و یک قلم و سنگ صاف و ساده را چنان طرح و نقشی زده بود که باورت نمی شد این سنگ همان سنگ دیروز باشد. همه ی دنیایش شده بود یک صندوقچه ی کوچک پر از سنگ های نقاشی شده. انگار زبان آنها را می فهمید. با آنها حرف می زد و برای هر کدامشان رنگ خاصی داشت. ناراحتی هایش را به رنگی می کشید و شادی هایش را به رنگ دیگر. از بته جقه و نقش های سنتی گرفته تا صورتک های جالب و با مزه که خاص خودش بود و هر کدام را به یک اسم صدا می زد. عالمی داشت. خودش، سنگ ها و صندوقچه ی کوچک روی طاقچه ی اتاقش. دنیایش را از سنگ ساخته بود درست برعکس دلش که همیشه بی محابا تنگ می شد، تنگ خاطرات سرسبز و روزهای بارانی...
دیدگاه ها (۱)

«سنگ ها جادو می کنند چطور نمی دونستی؟» این حرف را زد و از وی...

همیشه به این فکر می کنم که چه کسی باور می کند وقتی انتهای ذه...

بیا بازی کنیم. بیا از همه چیز دل بکنیم. دستتو ببر پشت سرت. س...

به یاد تو و علاقه ی همیشگی ات به جمع کردن سنگ ها، هفت سنگ را...

پارت ۴(خو ساکورا رو مخفف اسمشو میذاریم S.k, قاطی نکنید.)S.k:...

گل های خاموشpart: 1 ...

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط