دلتنگ دیدارت شدم از خاطره چیزی بگو

دلتنگ دیدارت شدم از خاطره چیزی بگو
در خاطرم رویای محسوس منی دل رابجو

چندی تو دوری می کنی چیزی بگو می دانمت

بنگر که محتاجم تو را ای رهگذر می خانمت

دایم صبوری می کنم تا کی توهستی رفتنی
حالا بگو بی من کجا ؟ داری تو هی لج می کنی؟

گاهی شبیهم می شوی طوری صبوری ساکتی
گاهی برایم می نویسی یکی دو ساعتی

فصلی که می سازد برایم از دو چشمت خاطره
راهی برایم می شکافد از دو بال پنجره

در را که می بندی دلی به انتظارت می تپد
شاید ندانی از تو دل کندن به سختی می شود
دیدگاه ها (۲)

🌟 👈 تو مگر درک نداری؟ دل من تنگ شدهمانده ام در بی قراری دل ...

🌿 🌺 ✍ در آغوش نگاهت من مست و پیمانه شدمروی موج گیسوی تو گنگ...

ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺎﻣﻪ ...ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﻨﯽ ﺗﻨﻬ...

‍ یادَت می آید؟هر سال این موقعصبحِ اولِ وقتپیغام میدادم:عزیز...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت چهارم: در جستجویِ خاطراتِ خاک‌...

حقیقت پنهان پارت ۵نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط