قصه ازاونجاشروع شد كه

قصه ازاونجاشروع شد كه
خيلي عصباني بود گفت اگه دوستم داري ثابت كن گفتم چه جوري ؟ تيغو برداشت وگفت رگتو بزن.گفتم,مرگ زندگي دست خداست,گفت پس دوسم نداري تيغو برداشتم رگمو زدم وقتي داشتم آروم تو آغوش گرمش جون می دادم،اروم تو گوشم گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی.
دیدگاه ها (۴)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²¹ویو: ویکتوربعد از قطع تماس، چند ...

اعتیاد من بهت.

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 158♡⁠。⁠)⁩برگشت ...

رمان:رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀 پارت:6ا...

free from the court (p7)

★ازدواج اجباری...p³سرم گیج میرفت؛ نفسم بالا نمیومد!اصلا نفهم...

رمان:تاوقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط