#معرفی_کتاب

#معرفی_کتاب
رمان راز خانه ی سه خواهرون
نویسنده:عبدالمجید نجفی
خلاصه: پشت سر آلما گفتم و پا تند کردم. پشت مسجد سیدحمزه در محوطه ای باز، زیر درخت پرشاخ و برگ چنار مرد جعبه اش را زمین گذشت. میمون پرید و روی جعبه نشست. قلبم تند می زد. تا برمی گشتم، سر درد آنه خوب می شد. اما قبل از این که از جایش بلند شود. توی خانه بودم. اگر قصه های طولانی یوسف هم تمام می شد، با اربه اش به من پُز می داد. شاید هم برای یک دور سوار کردنم اندازه ی کف دست لواشک می خواست یا یک مشت تخمه یا ده تا سنجد. توی این خیالات بدم که مرد شعبده باز دوباره جعبه را برداشت و میمون را کول گرفت و راه افتاد. انگار می خواست کمی خستگی در کند. و خیال پهن کردن بساط را نداشت. تصمیم گرفتم برگردم. پسربچه ی زردنبویی گفت: «توی کوچه ی یخچال بساط پهن می کنه. من می دونم.» ص 16
دیدگاه ها (۶)

p12تهیونگ دوباره پرونده را باز کرد.نامی که گوشه‌ی آخرین صفحه...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁸آیلا پش...

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣو-هیوک بعد از چند دق...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_11 فصل ششم | او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط