از وقتی به خانه نیامده بود،خیلی احساس تنهایی می کردم.هیچ

از وقتی به خانه نیامده بود،خیلی احساس تنهایی می کردم.هیچ کس نمی توانست مثل راضیه جای خالی همه را برایم پر کند.روزهایی را به خاطر می آوردم که با اقوام به تفریح می رفتیم.راضیه بعد از بازی کردن با دخترها،به سراغ من که پسر هم سن  خودم توی آن جمع نداشتم،می آمد و شروع می کردیم به بازی هایی که من دوست داشتم.توپ بازی،بالارفتن از درخت، و ... با من مثل یک پسر رفتار می کرد و حتی گاهی شجاع تر از من هم می شد..
کتاب راض بابا ...

زندگی شهیده ۱۶ ساله شیرازی
دیدگاه ها (۷)

«همه از خانه‌ها وحشت زده بیرون زدیم. همه از همسایه‌ها سوال م...

"مادر در حالی دو دردانه‌اش را با نام و عنوان جعلی زیر قرآن ر...

-سلام🌸-سلام علیکم -میشه خودتون رو معرفی مختصری بکنین🌸-من متو...

خب ی داستانی رو که قبلاً نوشتم رو می‌زارم البته داخل پست ه...

True Love①(عشق واقعی) مکان: بارا/ت:من باید برم خونه دیروقته ...

سناریو سانزو پارت اول بازم داشتی تو کوچه خیابونا دنبال کار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط