شرابسرخ
#شراب_سرخ
Part: ⁵⁷
گوشی مو و یه اسحله ای که قبلا از اتاق تهونگ برداشته بودم ،گوشی مو برداشتم و رفتم سمت پنجره...
در خواستم باز کنم که لعنتی اینم قفل بود
ولی در بالکن باز بود...
رفتم تو بالکن
پایین رو نگاه کردم ارتفاع خیلی زیاد بود..
ولی مجبور بودم چون نمی تونم پیش قاتل جیا بمونم و باید اینو به گوش پدرم برسونم تا کاری کنه
رفتم لبه بالکن نشستم و خودم پرت کردم پایین
خیلی محکم با زمین بخور کردم و حس خیسی رو سرم حس کردم و بدنم درد میکرد
با سختی بلند شدم تا بادیگاردی نیاد منو ببینه
سریع دویدم پشت بوته ها بغل در خروجی عمارت چون بادیگارد وایساده بود
یه سنگ برداشتم انداختم اون طرف
یکی از بادیگارد ها اسحله شو در اورد و از در فاصله گرفت
بادیگارد ۱ : کی اونجاس؟ (بابات اونجاس 🤣)
بادیگارد ۲ : چیزی شده ؟
بادیگارد ۱ : اینجا صدا اومد!
اون یکی بادیگارد هم در فاصله گرفت
و فرصت رو پیدا کردم
بادیگارد ۲ : مطمئنی؟
بادیگارد ۱: اره..
از فرصت استفاده کردم و سریع از عمارت زدم بیرون و می دویدم
و فهمیدم وسط جنگلم
یا امام حسیننننن،من الان کدوم گوریم(والا منم نمیدونم)
هوا تاریک شد و درست نمی دویدم و هم چنین چون سرم ضربه خورده بود و خون میومد دیدم تار بود
داشتم میدویدم که با صدای شلیک سر جام میخ کوپ شدم
صدای مردی از پشتم اومد ،ولی این صدا رو میشناسم...
ولی این صدای کیه؟
برگشتم دیدم یه مرد که سیاه پوش بود قیافه اش معلوم نبود و اسلحه شو سمت من گرفته بود
جنا : ....تو ...کی هستی؟
مرد : میتونی بهم بگی قاتل چندساله که دنبالت بودم
جنا : .....
مرد : اخیی کوچولو زبون تو موش خورده؟(آروم نزدیکم شد)
جنا :چرا ....میخوای..م..منو بکشی؟(چون کص خل خب عن خانم قاتل قاتلللل)
مرد: چون تو باعث مشکل خانواده کیم هستی ،اول فکر کردم مرد جیا ولی دیدم یکی هست به نام جنا ولی زنده هستی .....پدر تهونگ وقتی جیا کشت ،بعد چندسال تو اومدی ولی الان زنده هستی و الان د پدر تهونگ بهم گفت بکشمت
وقتی اسم جیا رو گفت ،تنم یخ کرد.پس پدر تهونگ جیا رو کشته......لعنتی
جنا : ببین نمی دونم کی هستی...ولی بزار من برم
مرد :عه جدی ؟!جناخودتم خوب میدونی که من احمق نیستم، ولی خب...مادمازل کیم جنا خدانگهدار
با اون یکی دستش با من بای بای کرد
و دستش رفت رو ماشه
که سریع فرار کردم صدای شلیکش کل جنگل رو فرا گرفت
نمیدونم پام گرفت به چی که افتادم کل بدنم درد میکرد و زخمی بودم، لباسم گلی شده بود
یکی موهامو از پشت سفت گرفت و منو بلند کردو دیدم همون مرده
مرد : زنیکه هر/زه فکر میکنی می تونی از دستم فرار کن هاااا؟؟؟
جنا : ترو خدا ولم کن من نمی دونم تو کی هستی!!
مرد : دروغ چون تو لعنتی...ولش کن گذشته رو به یاد نمیارم چون الان دارم از کشتنت لذت میبرم
خواست تو قلبم شلیک کنه
که با یه حرکت از خودم دورش کردم و اسحلهش افتاد زمین و لابه لای برگ ها گمش کرد
مرد : لعنتیییی...(داد)
از فرصت استفاده کردم و سریع دویدم چشام تار میدید حالم خوب نبود
سر گیجه داشتم...
داشتم میدویدم که رسیدم به صخره که خیلی خیلی بلند بود و پایینش دریا بود
مَرد از تاریکی جنگل در اومد صورتش
چاقویی دستش که چیز های عجیبی حک شده بود از سر چاقو تا تهش ،چاقو سیاه بود و علامت هایی قرمز روش حکاکی شده بود
ولی این صحنه رو من یه جا دیدم...
وایسا ببینم این همون خوابی هست که دیده بودمه!!!
ولی اخه چه طور..!؟
مَرده : بلاخره پیدات کردم کردم کیم جنا
جنا : ت....تو...کی هستی؟چرا میخوای منو بکشی؟....چرا فامیلی کیم رو من میزاری...؟(لرزون،نفس زنان)
مرد چاقو رو تو دستش میچرخاند، و آروم آروم مثل روانی ها نزدیکم می شد و منم آروم آروم عقب می رفتم
مرده : وقتی خانواده تو ،یا همون جیا جونت توسط خانواده کیم مرده، چرا که نه فامیلی اونا رو تو بزارم ،چون نفر بعدی جیا تو هستی که میمیری!!
خواستم حرفی بزنم که چاقو رو قلبم زد و اونو چرخاند منو پرت کرد پایین صخره و افتادم تو دریا ....
محکم با سطح دریا برخورد کردم و فرو رفتم داخل دریا
موهام رو موج های دریا بود و حتی نفس کشیدنم برام سخت بود
یعنی الان من دیگه مردم؟
تا همین جا بود زندگیم ...؟
ولی من هنوز اعتراف نکردم به تهونگ...که من.....
با اینکه تو دریا بودم لب زدم:
تهونگ...من....عا..شقتم....
ادامه دارد.....
من خودم سر این پارت عر زدم💔💔💔💔
حمایت کنید
Part: ⁵⁷
گوشی مو و یه اسحله ای که قبلا از اتاق تهونگ برداشته بودم ،گوشی مو برداشتم و رفتم سمت پنجره...
در خواستم باز کنم که لعنتی اینم قفل بود
ولی در بالکن باز بود...
رفتم تو بالکن
پایین رو نگاه کردم ارتفاع خیلی زیاد بود..
ولی مجبور بودم چون نمی تونم پیش قاتل جیا بمونم و باید اینو به گوش پدرم برسونم تا کاری کنه
رفتم لبه بالکن نشستم و خودم پرت کردم پایین
خیلی محکم با زمین بخور کردم و حس خیسی رو سرم حس کردم و بدنم درد میکرد
با سختی بلند شدم تا بادیگاردی نیاد منو ببینه
سریع دویدم پشت بوته ها بغل در خروجی عمارت چون بادیگارد وایساده بود
یه سنگ برداشتم انداختم اون طرف
یکی از بادیگارد ها اسحله شو در اورد و از در فاصله گرفت
بادیگارد ۱ : کی اونجاس؟ (بابات اونجاس 🤣)
بادیگارد ۲ : چیزی شده ؟
بادیگارد ۱ : اینجا صدا اومد!
اون یکی بادیگارد هم در فاصله گرفت
و فرصت رو پیدا کردم
بادیگارد ۲ : مطمئنی؟
بادیگارد ۱: اره..
از فرصت استفاده کردم و سریع از عمارت زدم بیرون و می دویدم
و فهمیدم وسط جنگلم
یا امام حسیننننن،من الان کدوم گوریم(والا منم نمیدونم)
هوا تاریک شد و درست نمی دویدم و هم چنین چون سرم ضربه خورده بود و خون میومد دیدم تار بود
داشتم میدویدم که با صدای شلیک سر جام میخ کوپ شدم
صدای مردی از پشتم اومد ،ولی این صدا رو میشناسم...
ولی این صدای کیه؟
برگشتم دیدم یه مرد که سیاه پوش بود قیافه اش معلوم نبود و اسلحه شو سمت من گرفته بود
جنا : ....تو ...کی هستی؟
مرد : میتونی بهم بگی قاتل چندساله که دنبالت بودم
جنا : .....
مرد : اخیی کوچولو زبون تو موش خورده؟(آروم نزدیکم شد)
جنا :چرا ....میخوای..م..منو بکشی؟(چون کص خل خب عن خانم قاتل قاتلللل)
مرد: چون تو باعث مشکل خانواده کیم هستی ،اول فکر کردم مرد جیا ولی دیدم یکی هست به نام جنا ولی زنده هستی .....پدر تهونگ وقتی جیا کشت ،بعد چندسال تو اومدی ولی الان زنده هستی و الان د پدر تهونگ بهم گفت بکشمت
وقتی اسم جیا رو گفت ،تنم یخ کرد.پس پدر تهونگ جیا رو کشته......لعنتی
جنا : ببین نمی دونم کی هستی...ولی بزار من برم
مرد :عه جدی ؟!جناخودتم خوب میدونی که من احمق نیستم، ولی خب...مادمازل کیم جنا خدانگهدار
با اون یکی دستش با من بای بای کرد
و دستش رفت رو ماشه
که سریع فرار کردم صدای شلیکش کل جنگل رو فرا گرفت
نمیدونم پام گرفت به چی که افتادم کل بدنم درد میکرد و زخمی بودم، لباسم گلی شده بود
یکی موهامو از پشت سفت گرفت و منو بلند کردو دیدم همون مرده
مرد : زنیکه هر/زه فکر میکنی می تونی از دستم فرار کن هاااا؟؟؟
جنا : ترو خدا ولم کن من نمی دونم تو کی هستی!!
مرد : دروغ چون تو لعنتی...ولش کن گذشته رو به یاد نمیارم چون الان دارم از کشتنت لذت میبرم
خواست تو قلبم شلیک کنه
که با یه حرکت از خودم دورش کردم و اسحلهش افتاد زمین و لابه لای برگ ها گمش کرد
مرد : لعنتیییی...(داد)
از فرصت استفاده کردم و سریع دویدم چشام تار میدید حالم خوب نبود
سر گیجه داشتم...
داشتم میدویدم که رسیدم به صخره که خیلی خیلی بلند بود و پایینش دریا بود
مَرد از تاریکی جنگل در اومد صورتش
چاقویی دستش که چیز های عجیبی حک شده بود از سر چاقو تا تهش ،چاقو سیاه بود و علامت هایی قرمز روش حکاکی شده بود
ولی این صحنه رو من یه جا دیدم...
وایسا ببینم این همون خوابی هست که دیده بودمه!!!
ولی اخه چه طور..!؟
مَرده : بلاخره پیدات کردم کردم کیم جنا
جنا : ت....تو...کی هستی؟چرا میخوای منو بکشی؟....چرا فامیلی کیم رو من میزاری...؟(لرزون،نفس زنان)
مرد چاقو رو تو دستش میچرخاند، و آروم آروم مثل روانی ها نزدیکم می شد و منم آروم آروم عقب می رفتم
مرده : وقتی خانواده تو ،یا همون جیا جونت توسط خانواده کیم مرده، چرا که نه فامیلی اونا رو تو بزارم ،چون نفر بعدی جیا تو هستی که میمیری!!
خواستم حرفی بزنم که چاقو رو قلبم زد و اونو چرخاند منو پرت کرد پایین صخره و افتادم تو دریا ....
محکم با سطح دریا برخورد کردم و فرو رفتم داخل دریا
موهام رو موج های دریا بود و حتی نفس کشیدنم برام سخت بود
یعنی الان من دیگه مردم؟
تا همین جا بود زندگیم ...؟
ولی من هنوز اعتراف نکردم به تهونگ...که من.....
با اینکه تو دریا بودم لب زدم:
تهونگ...من....عا..شقتم....
ادامه دارد.....
من خودم سر این پارت عر زدم💔💔💔💔
حمایت کنید
- ۹.۵k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط