...The most sacred... Part5
☆مقدس ترین عشق☆ [Part⁵]
زمان حال: فردا صبح)
(ویو یونجین)
با سرمای شدیدی که به بدنم برخورد می کرد، توخودم موچاله شدم و دنبال پتو بودم تا جلوی لرزش خفیف بدنم رو بگیرم...ولی بجز زمین سرد هیچ چیز رو حس نمی کردم.
آروم وبه سختی چشم هامو باز کردم تادلیلی این سرمای شدید رو پیداکنم...
تا چشمام از حالت طاری در اومدن یهو با یک محیط تاریک وخوفناکی مواجه شدم که از روزنه های ریز سقف نور کمی به محیط سرد وخوفناک اطرافم برخورد می کرد و دید کمی از اطراف رو برام قابل دیدن کرده بود.
با تعجب وترسی که داشت کم کم درونم ریشه می کرد
به سختی تونستم بشینم،همین که خواستم از دست چپم کمک بگیرم تا بلند شم ،درد وحشت ناکی از دستم تا کتفم بالا رفت که باعث شد برای لحضه ای از درد پخش زمین شم...
یکی دوساعتی بود که،مثل مار زخمی به خودم
می پیچیدم و تلاش زیادی برای فرار از این درد یهویی و دیوونه کننده می کردم . چشمام رو محکم روی هم فشورده بودم که صدای قدم های یه شخص ناشناس توجوم رو به خودش جلب کرد و باعث شد سریع واکنش بدم و چشمام رو باز کنم.
باز با یه مرد چهار شونه مواجه شدم که فقد از شونه هاش به پایین قابل دیدن بود و صورتش توی تاریکی به سختی دیده می شد، تا متوجه شد به هوش اومدم
پوزخند صداداری زد که باعث شد برای لحضه ای مور مورم شه.
...:چه عجب خواستی به هوش بیای!.(پوزخند)
یونجین:شماهاکی هستین؟!!... چرا این بلارو سر دستم آوردییییننن!!!!؟(داد وگریه)
...: صداتو بیار پایین!!، کاری نکن الان خلاصت کنم!، اون وقت از لذت هفت شبانه روز شکنجه هام بی کام از دنیا میری... اون موقع دیگه خیلیی هیف میشه!! (نگاه ترسناک وپوزخند،اخرشو کمی اروم ترسناک گف)
یونجین:چییی! درمورد چی حرف میزنی!! ششکنجه!؟!
درحالی که ریشه های ترس کاملا تو وجودم رشد کرده بودن وراه گلوم رو احاطه کرده بودن وکم بود خفم کنن گفتم:مگه من چه گناهی کردم که باید این جوری عذاب بکشم،هق هق هق به کی ظلم کردممگه !!!!!
(گریه شدید)
یونجین:لطفاااا بزار برررم هق هق خواهش می کنم!!!!(گریه)
...:به هیچ عنوان نباید اون کتاب رو لمس می کردی!!!.
تو خط قرمز دوزخ رو زیر پا گذاشتی!!!...الانم زیادی دارم وقت طلف می کنم.(عصبی،کلافه)
درحالی که صورتم غرق اشک هام بود سرم رو به معنی نه تکون دادم ولی هیچ چیز روی این مرد خشن اثر نمی زاشت. پنج قدمی که ازم فاصله داشت رو به صفر
رسوند ومن باترس وحشتی که عمونم رو بریده بود خودمو روی زمین عقب می کشیدم واون هی نزدیک تر میشد انقدر خودمو روی زمین عقب کشیدم که دیگه راه فرارم رو از دست دادم و میون بدن تنو مندش گیر افتادم. چشمامو لحضه ای بستم که گف: شانس آوردی شب اوله...کوچولویی به این ترسویی چجوری می خواد تا هفتمین شب طاقت بیاره.؟!؟
《ادامه دارد》
زمان حال: فردا صبح)
(ویو یونجین)
با سرمای شدیدی که به بدنم برخورد می کرد، توخودم موچاله شدم و دنبال پتو بودم تا جلوی لرزش خفیف بدنم رو بگیرم...ولی بجز زمین سرد هیچ چیز رو حس نمی کردم.
آروم وبه سختی چشم هامو باز کردم تادلیلی این سرمای شدید رو پیداکنم...
تا چشمام از حالت طاری در اومدن یهو با یک محیط تاریک وخوفناکی مواجه شدم که از روزنه های ریز سقف نور کمی به محیط سرد وخوفناک اطرافم برخورد می کرد و دید کمی از اطراف رو برام قابل دیدن کرده بود.
با تعجب وترسی که داشت کم کم درونم ریشه می کرد
به سختی تونستم بشینم،همین که خواستم از دست چپم کمک بگیرم تا بلند شم ،درد وحشت ناکی از دستم تا کتفم بالا رفت که باعث شد برای لحضه ای از درد پخش زمین شم...
یکی دوساعتی بود که،مثل مار زخمی به خودم
می پیچیدم و تلاش زیادی برای فرار از این درد یهویی و دیوونه کننده می کردم . چشمام رو محکم روی هم فشورده بودم که صدای قدم های یه شخص ناشناس توجوم رو به خودش جلب کرد و باعث شد سریع واکنش بدم و چشمام رو باز کنم.
باز با یه مرد چهار شونه مواجه شدم که فقد از شونه هاش به پایین قابل دیدن بود و صورتش توی تاریکی به سختی دیده می شد، تا متوجه شد به هوش اومدم
پوزخند صداداری زد که باعث شد برای لحضه ای مور مورم شه.
...:چه عجب خواستی به هوش بیای!.(پوزخند)
یونجین:شماهاکی هستین؟!!... چرا این بلارو سر دستم آوردییییننن!!!!؟(داد وگریه)
...: صداتو بیار پایین!!، کاری نکن الان خلاصت کنم!، اون وقت از لذت هفت شبانه روز شکنجه هام بی کام از دنیا میری... اون موقع دیگه خیلیی هیف میشه!! (نگاه ترسناک وپوزخند،اخرشو کمی اروم ترسناک گف)
یونجین:چییی! درمورد چی حرف میزنی!! ششکنجه!؟!
درحالی که ریشه های ترس کاملا تو وجودم رشد کرده بودن وراه گلوم رو احاطه کرده بودن وکم بود خفم کنن گفتم:مگه من چه گناهی کردم که باید این جوری عذاب بکشم،هق هق هق به کی ظلم کردممگه !!!!!
(گریه شدید)
یونجین:لطفاااا بزار برررم هق هق خواهش می کنم!!!!(گریه)
...:به هیچ عنوان نباید اون کتاب رو لمس می کردی!!!.
تو خط قرمز دوزخ رو زیر پا گذاشتی!!!...الانم زیادی دارم وقت طلف می کنم.(عصبی،کلافه)
درحالی که صورتم غرق اشک هام بود سرم رو به معنی نه تکون دادم ولی هیچ چیز روی این مرد خشن اثر نمی زاشت. پنج قدمی که ازم فاصله داشت رو به صفر
رسوند ومن باترس وحشتی که عمونم رو بریده بود خودمو روی زمین عقب می کشیدم واون هی نزدیک تر میشد انقدر خودمو روی زمین عقب کشیدم که دیگه راه فرارم رو از دست دادم و میون بدن تنو مندش گیر افتادم. چشمامو لحضه ای بستم که گف: شانس آوردی شب اوله...کوچولویی به این ترسویی چجوری می خواد تا هفتمین شب طاقت بیاره.؟!؟
《ادامه دارد》
- ۵.۰k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط