عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۲۰
ات چند قدم جلو رفت. صدای پاشنههاش رو سرامیک عمارت طنین انداخت و همهچی انگار توی سکوت فرو رفت.
دختر هنوز روی پای کوک بود. کوک اخماش گره خورده بود، اومد بلندش کنه که صدای سرد و جدی ات همه رو میخکوب کرد: — از رو پاش بلند شو... قبل از اینکه خودم بلندت کنم.
دختر با تمسخر گفت:
— تویی همون عشقشه؟ عه... یه کم معمولیتر از چیزی که فکر میکردم.
ات آروم خندید. یه خندهی آروم اما پر از خشم.
رفت جلو، کیف دستیشو گذاشت روی میز، آستیناشو بالا زد و گفت: — خوشگلم... معلومه هنوز منو خوب نشناختی.
بعد بدون معطلی یقهی دختر رو گرفت، از روی پای کوک کشیدش پایین و با یه حرکت پرتش کرد کنار!
همه با تعجب نگاه میکردن. صدای افتادن دختر باعث شد چند نفر از مهمونا برگردن سمتشون. کوک سریع پاشد، دست ات رو گرفت: — بیب ولش کن، الان خودم...
ولی ات خودش رو عقب کشید: — نه جونگکوک، این بازیه دیگه از اون خط قرمزاییه که اگه رد بشه، دیگه هیچوقت برنمیگردم!
یونا با لبخند کج اومد جلو: — هووم... چه صحنهی قشنگی... کاش ازش فیلم میگرفتم. بالاخره این عشق افسانهای هم ترک برداشت، هان؟
ات آروم برگشت سمتش. چشم تو چشم یونا شد.
— تو پشت این ماجرا بودی، نه؟ معلومه، این سبک مسخرهی خرابکردن رابطه، فقط از یه آدم حقیر برمیاد.
یونا قدمی جلو گذاشت و گفت: — من فقط حقیقتو نشون دادم. اگه اون دختر تونسته بیاد بشینه رو پای کوک، خب حتما یه جایی کم گذاشته بودی ات.
ات پوزخند زد و گفت: — اگه کسی بتونه کوک رو ازم بگیره، یعنی هیچوقت مال من نبوده... ولی بگم که هنوزم سر جاشه، چون اون دختره رو پرت کردم، نه کوک رو.
(روبه بادیگاردا با داد) الانم بیاین این هرزه رو ببرید
کوک آروم بازوی ات رو گرفت، کشیدش سمت خودش و گفت: — بیب من قسم میخورم حتی نمیدونم این دختره کیه. یهو اومد نشست، من...
ات گذاشت دستاش دور کمرش حلقه بشه. تو چشماش نگاه کرد: — من بهت اعتماد دارم کوک... ولی دفعهی بعد، اگه کسی بخواد جای من بشینه... مطمئن باش دیگه خودم نمیرم، اون میره... با یه دندون کمتر.
کوک خندید، پیشونی ات رو بوسید و گفت: — دلم میخواد همه بدونن تو فقط برای منی... و من فقط برای تو.
همهی جمع، از تهیونگ تا جیمین و بینا و حتی بعضی مهمونا، با دهن باز داشتن نگاهشون میکردن.
تهیونگ که از دور دیده بود چه اتفاقی افتاده، اومد جلو و کنار گوش یونا گفت: — بازندهها همیشه دنبال شلوغکاریان. ولی یونا... این جنگو باختی.
یونا با خشم نگاهش می کرد.
ات دست کوک رو گرفت و گفت: — بیا بریم برقصیم... من امشب باید قشنگتر بدرخشم، حال یهسریها بد بشه.
کوک لبخند زد، دستشو گذاشت پشت کمر ات و گفت: — هر جا تو بری من پشتتم بیب.
پارت ۲۰
ات چند قدم جلو رفت. صدای پاشنههاش رو سرامیک عمارت طنین انداخت و همهچی انگار توی سکوت فرو رفت.
دختر هنوز روی پای کوک بود. کوک اخماش گره خورده بود، اومد بلندش کنه که صدای سرد و جدی ات همه رو میخکوب کرد: — از رو پاش بلند شو... قبل از اینکه خودم بلندت کنم.
دختر با تمسخر گفت:
— تویی همون عشقشه؟ عه... یه کم معمولیتر از چیزی که فکر میکردم.
ات آروم خندید. یه خندهی آروم اما پر از خشم.
رفت جلو، کیف دستیشو گذاشت روی میز، آستیناشو بالا زد و گفت: — خوشگلم... معلومه هنوز منو خوب نشناختی.
بعد بدون معطلی یقهی دختر رو گرفت، از روی پای کوک کشیدش پایین و با یه حرکت پرتش کرد کنار!
همه با تعجب نگاه میکردن. صدای افتادن دختر باعث شد چند نفر از مهمونا برگردن سمتشون. کوک سریع پاشد، دست ات رو گرفت: — بیب ولش کن، الان خودم...
ولی ات خودش رو عقب کشید: — نه جونگکوک، این بازیه دیگه از اون خط قرمزاییه که اگه رد بشه، دیگه هیچوقت برنمیگردم!
یونا با لبخند کج اومد جلو: — هووم... چه صحنهی قشنگی... کاش ازش فیلم میگرفتم. بالاخره این عشق افسانهای هم ترک برداشت، هان؟
ات آروم برگشت سمتش. چشم تو چشم یونا شد.
— تو پشت این ماجرا بودی، نه؟ معلومه، این سبک مسخرهی خرابکردن رابطه، فقط از یه آدم حقیر برمیاد.
یونا قدمی جلو گذاشت و گفت: — من فقط حقیقتو نشون دادم. اگه اون دختر تونسته بیاد بشینه رو پای کوک، خب حتما یه جایی کم گذاشته بودی ات.
ات پوزخند زد و گفت: — اگه کسی بتونه کوک رو ازم بگیره، یعنی هیچوقت مال من نبوده... ولی بگم که هنوزم سر جاشه، چون اون دختره رو پرت کردم، نه کوک رو.
(روبه بادیگاردا با داد) الانم بیاین این هرزه رو ببرید
کوک آروم بازوی ات رو گرفت، کشیدش سمت خودش و گفت: — بیب من قسم میخورم حتی نمیدونم این دختره کیه. یهو اومد نشست، من...
ات گذاشت دستاش دور کمرش حلقه بشه. تو چشماش نگاه کرد: — من بهت اعتماد دارم کوک... ولی دفعهی بعد، اگه کسی بخواد جای من بشینه... مطمئن باش دیگه خودم نمیرم، اون میره... با یه دندون کمتر.
کوک خندید، پیشونی ات رو بوسید و گفت: — دلم میخواد همه بدونن تو فقط برای منی... و من فقط برای تو.
همهی جمع، از تهیونگ تا جیمین و بینا و حتی بعضی مهمونا، با دهن باز داشتن نگاهشون میکردن.
تهیونگ که از دور دیده بود چه اتفاقی افتاده، اومد جلو و کنار گوش یونا گفت: — بازندهها همیشه دنبال شلوغکاریان. ولی یونا... این جنگو باختی.
یونا با خشم نگاهش می کرد.
ات دست کوک رو گرفت و گفت: — بیا بریم برقصیم... من امشب باید قشنگتر بدرخشم، حال یهسریها بد بشه.
کوک لبخند زد، دستشو گذاشت پشت کمر ات و گفت: — هر جا تو بری من پشتتم بیب.
- ۳.۳k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط