جونگکوکهرکی حدس بزنه
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹⁰²
جونگکوک:هرکی حدس بزنه...
دستی توی جیب شلوارش برد و دسته ای اسکناس گذاشت روی میز..هرکدوم از اون پول ها معادل ۱۰۰ دلار بود..
میا:واقعا واسه یک چیز مسخره؟
تهیونگ با عصبانیت از روی میز بلند شد. به سمت جونگکوک رفت و با انگشت به وسط پیشونیش ضربه ای زد و با عصبانیت لب زد
تهیونگ:میا...اون کیک رو بنداز توی سطل اشغال..عو.ضی چرا این کار رو کردی.
میا با حالت گیجی بهشون خیره شد.نمیدونست با کیکی که جونگکوک براش زحمت کشیده چیکار کنه.واقعا چیز بدی توی کیک بود؟اما چه چیزی میشد توی کیک ریخت؟
جونگکوک:هی هیونگ من براش زحمت کشیدم!
تهیونگ:میا..نشنیدی؟دوباره تکرار کنم؟
جونگکوک پوفی از روی کلافگی کشید و با کج کردن سرش میا رو توی مسیر دیدش قرار داد.با بستن چشم هاش بهش این اطمینان رو داد که از این کار ناراحت نمیشه..
میا هم از روی ناچاری بین این دو بچه بلند شد و کیک رو انداخت.
میا:چی توش بود؟
به اون دو مرد نزدیک شد و نگاهش بین جفتشون چرخید..کی اول اعتراف میکرد؟درسته اونی که گناهکار بود!
میا:باورم نمیشه..تو الان اسـ.پرم خودت رو توی کیک ریختی؟جدی؟مگه دیوونه ای؟
جونگکوک با ناراحتی ناله ای کرد و لب زد..
جونگکوک:تهیونگ اگر تو این کار رو میکردی کسی سرزنشت نیمکرد..مطمئنم..
جونگکوک با عصبانیت از روی کناپه بلند شد.
کتش رو برداشت و گوشیش رو توی جیب شلوار
جینش گذاشت.
تیهونگ:کجا میری؟
تهیونگ سرش رو کج کرد و کنجکاوانه پرسید.
اما جوابی دریافت نکرد.
میا:شاید ناراحت شده..البته شاید که نه.ناراحت شده.هی اون کجا رو داره بره؟ها؟
تهیونگ کمی فکر کرد و بعد پایی روی پا انداخت..
تهیونگ:خب اونجایی رو داره..اما جایی که میره همیشه کلی دردسر درست میکنه..میدونی که اون نمیتونه بی دردسر باشه
جونگکوک:هرکی حدس بزنه...
دستی توی جیب شلوارش برد و دسته ای اسکناس گذاشت روی میز..هرکدوم از اون پول ها معادل ۱۰۰ دلار بود..
میا:واقعا واسه یک چیز مسخره؟
تهیونگ با عصبانیت از روی میز بلند شد. به سمت جونگکوک رفت و با انگشت به وسط پیشونیش ضربه ای زد و با عصبانیت لب زد
تهیونگ:میا...اون کیک رو بنداز توی سطل اشغال..عو.ضی چرا این کار رو کردی.
میا با حالت گیجی بهشون خیره شد.نمیدونست با کیکی که جونگکوک براش زحمت کشیده چیکار کنه.واقعا چیز بدی توی کیک بود؟اما چه چیزی میشد توی کیک ریخت؟
جونگکوک:هی هیونگ من براش زحمت کشیدم!
تهیونگ:میا..نشنیدی؟دوباره تکرار کنم؟
جونگکوک پوفی از روی کلافگی کشید و با کج کردن سرش میا رو توی مسیر دیدش قرار داد.با بستن چشم هاش بهش این اطمینان رو داد که از این کار ناراحت نمیشه..
میا هم از روی ناچاری بین این دو بچه بلند شد و کیک رو انداخت.
میا:چی توش بود؟
به اون دو مرد نزدیک شد و نگاهش بین جفتشون چرخید..کی اول اعتراف میکرد؟درسته اونی که گناهکار بود!
میا:باورم نمیشه..تو الان اسـ.پرم خودت رو توی کیک ریختی؟جدی؟مگه دیوونه ای؟
جونگکوک با ناراحتی ناله ای کرد و لب زد..
جونگکوک:تهیونگ اگر تو این کار رو میکردی کسی سرزنشت نیمکرد..مطمئنم..
جونگکوک با عصبانیت از روی کناپه بلند شد.
کتش رو برداشت و گوشیش رو توی جیب شلوار
جینش گذاشت.
تیهونگ:کجا میری؟
تهیونگ سرش رو کج کرد و کنجکاوانه پرسید.
اما جوابی دریافت نکرد.
میا:شاید ناراحت شده..البته شاید که نه.ناراحت شده.هی اون کجا رو داره بره؟ها؟
تهیونگ کمی فکر کرد و بعد پایی روی پا انداخت..
تهیونگ:خب اونجایی رو داره..اما جایی که میره همیشه کلی دردسر درست میکنه..میدونی که اون نمیتونه بی دردسر باشه
- ۵.۸k
- ۲۱ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط