مادرم پنجره را دوست نداشت...

مادرم پنجره را دوست نداشت...
" پنجره "

مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودی که بهاراز همین پنجره می‌آمد ومهمان دل ما می‌شد
مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودی که همین پنجره بودکه به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می‌داد
مادرم می‌ترسید... که لحاف نیمه شب
از روی خواهر کوچک من پس برود

یا که وقتی باران می‌بارد
گوشه قالی ما تربشود..هر زمستان سرما
روی پیشانی مادرخطی از غم می‌کاشت

پنجره شیشه نداشت.. .
دیدگاه ها (۵)

داستان عاشقانه جدید

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

راز خون پارت پنجم

#درخواستی#انعکاس_خشم#پارت¹قطرات درشت باران پاییز با ضرب‌آهنگ...

معاملهp1باران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌ها روی شیشه‌های ب...

تکاپو پارت 106:بدون کابوس🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آسمان کم‌کم به رنگ آبی تی...

morning bitter 🌅port 14کم کم در این خانواده رازهای برملا می...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هشتمساعت نزدیک پنج بود.باران از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط