زندگ آهسته تر من خسته ام

‌ زندگے آهسته تر من خسته ام
کوله بار پاره ام را بستـــه ام

زخم پایم درد دارد، صبـــرکن
تا کسے مرهم گذارد، صبر کن

صبر کن در سایه بنشینم کمے
شاید از ابـــرے ببارد شبنمے

وادے رویــــاے من اینجا نبود
روح من همبـــازے شبها نبود

صبر کن من راه را گم کرده ام
در سیـــاهے ها تلاطم کرده ام

صبــــــرکن تا راه را پیدا کنم
صبر کن تا کفش خود را پا کنم
دیدگاه ها (۲)

غمِ تنهایی عذاب است به یادت چه کنم دلِ سر گشته یِ من ...

دیوانه شدم تا که نظر سوی تو کردممن هستی خود نذر دو ابروی تو ...

عاشقش بودم ولی هرگــز مــرا یاری نکرددر نبـــرد بــا رقیب از...

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر استشعر هم بی تو به بغضی ابدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط