شب به سحر نمیرسد ، گر نکنم خیال تو....

شب به سحر نمیرسد ، گر نکنم خیال تو....
این دل بیقرار من ، رشک برد ، به حال تو.....
زلف به باد میدهی ، عطر بهار و یاس من....
شعر کنم هر قدمت ، وصف تو و جلال تو.....
سجده کنم بخاک تو ، چون تو شدی مراد دل....
فانی به حکم قهر تو ، زنده از آن جمال تو.....
چون همه عاشقان همی ، جان بدهم بناز تو....
تا دل شب دعا به لب ، چشم ولی به خال تو.....
از دم چون مسیح تو ، سوسن و لاله میدمد....
زنده کند مرده دلم ، هر نفس زلال تو.....
عاشق عشق تو منم ، ای مه شب فروز من....
کاش رسد شبی و من ، دست کشم به بال تو.....
بوسه زنم به دست تو ، تا که کنی شفاعتم....
روز جزا اگر فزون ، جرم من از کمال تو.....
دیده ی اشکبار من ، خون بچکد ز هجر تو....
در هوست زنم به جان ، نقش تو و خیال تو....
دیدگاه ها (۵)

من از آن کافه ی زیبای چشمانت طمع دارمکه هر صبحی بریزد، قهوه ...

بی یار نبودی که ببینی چه کشیدمبی زار نبودی که ببینی چه کشیدم...

از دنیا دل کندمبحث عشق و عاشقی نیستخم شد کمر اعتمادهایم...ای...

لب به لب های تو و....ای وای غوغا می شودآسمان می ترکد و آشوب ...

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط