𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p3
چشم های جونگکوک از تعجب گشاد شده بودن:« تهیونگ؟»
تهیونگ سرش رو کج نکرد و همچنان دنبال پروانه دوید:« یه دونه.. یه دونه دیگه؟ پرستار؟ »
درحالی که قدم های بلند برمیداشت دور پروانه میدوید. اما پروانه راه خودشو از پنجره پیدا کرد و بیرون رفت.
تهیونگ وسط خونه ایستاد:« دفعه ی...دفعه ی بعدی نمیتونی... نمیتونی در بری، پروانه کوچولو! من که... من که... باهات مهربونم.. چرا.. چرا فرار... میکنی؟»
جونگکوک حالا متوجه شده بود چرا این پرستاری از اولش هم عجیب به نظر می اومد.. نمیدونست چی باید بگه، این تجربه کاملا متفاوت و جدید بود...
تهیونگ با قدم های کوتاهش سمت جونگکوک برگشت:« تو… تو اونی هستی که بابا گفت؟ تو اون پرستارِ جدیدی؟»
جونگکوک آب دهانش رو قورت داد و با لبخند محوی با مهربونی جواب داد:« آم.. اره، من اون پرستارم. »
تهیونگ دست به سینه ایستاد:« اونا.. اونا که میدونن.. میدونن پرستارا تهیونگو دوست ندارن! چرا.. چرا بازم.. بازم پرستار میارن؟»
چشم های تهیونگ برق کودکانه ای داشتن.. این حقیقت تلخ که حالا گفته بود، اینکه « پرستار ها تهیونگ رو دوست نداشتن» دل جونگکوک رو به رحم آورد.
جونگکوک لبخند زد:« خب، پس تو پروانه هارو دوست داری؟»
تهیونگ لبخند زد، لبخندی که معصومیت کودکانه داخلش موج میزد:« آرهه! اما..اما اونا..اونا هم از تهیونگ خوششون نمیاد!»
جونگکوک حس کرد قلبش چند تکه شده؛ تو ذهن اون، هرکسی که سمتش می اومد قرار بود بره..حتی پروانه ها، موجوداتی بی دفاع!
جونگکوک بار هم لبخند زد و دستش رو روی زانوش گذاشت:« خب، میخوای یه پروانه بهت بدم که هیچوقت فرار نکنه؟»
تهیونگ با چشم های گشاد شده به جونگکوک خیره شد:« تو...تو جیبت پروانه داری؟»
جونگکوک دستش رو کرد تو جیبش:« اوممم، بذار ببینم...تو جیبم پروانه ندارم...ولی، شکلات دارم!»
تهیونگ قدمی جلو رفت:« شکلات؟»
جونگکوک دستش رو باز کرد:« اره، شکلات. از اونایی که نمیپرن و فرار نمیکنن. »
تهیونگ قدم دیگه ای جلو اومد و ایستاد:« واقعیه؟»
جونگکوک لبخند زد:« اره، واقعیه! »
دست های کوچیکش رو جلو آورد، ولی هنوز جرئت نداشت شکلات رو بگیره.
نگاهش رو از شکلات به جونگکوک داد:« پس... پس اگه بگیرمش.. فرار نمیکنه؟»
جونگکوک نگاهش کرد، بعد آهسته گفت:«نه. این یکی نمیره.»
تهیونگ شکلات رو گرفت و انگشت هاش دور شکلات جمع شد، انگار چیز ارزشمندی بین دست های کوچیکشه.
«…تهیونگ میتونه بازش کنه؟»
جونگکوک با لحن نرم جواب داد:« البته. من کمکت میکنم! »
تهیونگ با تردید به جونگکوک نگاه کرد:« ولی... ولی من نمیخوام پروانمو بخورم! از دستم ناراحت میشه.. »
شرایط:
۷۰ لایک ۱۰۰ کامنت (نظرتونو بگیددد) ۱۵ بازنشر
p3
چشم های جونگکوک از تعجب گشاد شده بودن:« تهیونگ؟»
تهیونگ سرش رو کج نکرد و همچنان دنبال پروانه دوید:« یه دونه.. یه دونه دیگه؟ پرستار؟ »
درحالی که قدم های بلند برمیداشت دور پروانه میدوید. اما پروانه راه خودشو از پنجره پیدا کرد و بیرون رفت.
تهیونگ وسط خونه ایستاد:« دفعه ی...دفعه ی بعدی نمیتونی... نمیتونی در بری، پروانه کوچولو! من که... من که... باهات مهربونم.. چرا.. چرا فرار... میکنی؟»
جونگکوک حالا متوجه شده بود چرا این پرستاری از اولش هم عجیب به نظر می اومد.. نمیدونست چی باید بگه، این تجربه کاملا متفاوت و جدید بود...
تهیونگ با قدم های کوتاهش سمت جونگکوک برگشت:« تو… تو اونی هستی که بابا گفت؟ تو اون پرستارِ جدیدی؟»
جونگکوک آب دهانش رو قورت داد و با لبخند محوی با مهربونی جواب داد:« آم.. اره، من اون پرستارم. »
تهیونگ دست به سینه ایستاد:« اونا.. اونا که میدونن.. میدونن پرستارا تهیونگو دوست ندارن! چرا.. چرا بازم.. بازم پرستار میارن؟»
چشم های تهیونگ برق کودکانه ای داشتن.. این حقیقت تلخ که حالا گفته بود، اینکه « پرستار ها تهیونگ رو دوست نداشتن» دل جونگکوک رو به رحم آورد.
جونگکوک لبخند زد:« خب، پس تو پروانه هارو دوست داری؟»
تهیونگ لبخند زد، لبخندی که معصومیت کودکانه داخلش موج میزد:« آرهه! اما..اما اونا..اونا هم از تهیونگ خوششون نمیاد!»
جونگکوک حس کرد قلبش چند تکه شده؛ تو ذهن اون، هرکسی که سمتش می اومد قرار بود بره..حتی پروانه ها، موجوداتی بی دفاع!
جونگکوک بار هم لبخند زد و دستش رو روی زانوش گذاشت:« خب، میخوای یه پروانه بهت بدم که هیچوقت فرار نکنه؟»
تهیونگ با چشم های گشاد شده به جونگکوک خیره شد:« تو...تو جیبت پروانه داری؟»
جونگکوک دستش رو کرد تو جیبش:« اوممم، بذار ببینم...تو جیبم پروانه ندارم...ولی، شکلات دارم!»
تهیونگ قدمی جلو رفت:« شکلات؟»
جونگکوک دستش رو باز کرد:« اره، شکلات. از اونایی که نمیپرن و فرار نمیکنن. »
تهیونگ قدم دیگه ای جلو اومد و ایستاد:« واقعیه؟»
جونگکوک لبخند زد:« اره، واقعیه! »
دست های کوچیکش رو جلو آورد، ولی هنوز جرئت نداشت شکلات رو بگیره.
نگاهش رو از شکلات به جونگکوک داد:« پس... پس اگه بگیرمش.. فرار نمیکنه؟»
جونگکوک نگاهش کرد، بعد آهسته گفت:«نه. این یکی نمیره.»
تهیونگ شکلات رو گرفت و انگشت هاش دور شکلات جمع شد، انگار چیز ارزشمندی بین دست های کوچیکشه.
«…تهیونگ میتونه بازش کنه؟»
جونگکوک با لحن نرم جواب داد:« البته. من کمکت میکنم! »
تهیونگ با تردید به جونگکوک نگاه کرد:« ولی... ولی من نمیخوام پروانمو بخورم! از دستم ناراحت میشه.. »
شرایط:
۷۰ لایک ۱۰۰ کامنت (نظرتونو بگیددد) ۱۵ بازنشر
- ۲۳.۳k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط