«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۲۰
واقعا داشتم خفه میشدم
دستام یخ کرده بود.
این مرد واقعا چه جاذبه و تاثیری روم داره؟
وسوسه بوسیدنش تنمو به لرزه انداخته بود
انقدر نزديك باشه و نتونم ببوسمش؟
نه.
نباید اختیار مو از دست بدم
سریع بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون
بمونم کار دست خودم میدم.
با پاهاي لرزون رفتم تو اشپزخونه و سوپ رو بهم زدم.
حتي
کلید
با تشویش و درد منتظر بودم هر لحظه زني زنگ بزنه و یا بندازه و مردی که حس میکردم عشق قدیممه رو از چنگم در بیاره
حس
خيلي بدي بود..
صداي نفس عميقي شنيدم..
سرمو کج کردم و داخل اتاقش رو نگاه کردم
اونم سرشو سمتم چرخوند و باهام چشم تو چشم شد.
همینجوری نگاهم کرد
منم كمي نگاش کردم و بعد نگاه ازش کندم و بلند گفتم الان یه چیزي
میارم بخوري
و سوپ رو تو ظرف کشیدم و با تکه ای نون و لیوانی آب پرتغال
بردم براش
اروم و خشک نشست و به پشتی تخت تکیه داد.
سيني رو روي پاش گذاشتم
با اخم :گفت : فك كردم رفتي
لحنش كاملا ناراضی و کلافه بود.
-ميبيني
که نرفتم..نکنه نگراني..
سرشو سمتم کج کرد و گفت: نگران؟
با کنایه گفتم اره مثلا نگران اینکه دخترت یا مادر دخترت شایدم
دوست دخترت سربرسن و با دیدن من اینجا برات بد شه.. ابرو بالا انداخت و گفت دخترم و مادرش؟
سر تکون دادم و گفتم عکسشونو دیدم
سعی کرد لبخند نزنه و گفت: مامان بابات یادت ندادن تو زندگي
part ۱۲۰
واقعا داشتم خفه میشدم
دستام یخ کرده بود.
این مرد واقعا چه جاذبه و تاثیری روم داره؟
وسوسه بوسیدنش تنمو به لرزه انداخته بود
انقدر نزديك باشه و نتونم ببوسمش؟
نه.
نباید اختیار مو از دست بدم
سریع بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون
بمونم کار دست خودم میدم.
با پاهاي لرزون رفتم تو اشپزخونه و سوپ رو بهم زدم.
حتي
کلید
با تشویش و درد منتظر بودم هر لحظه زني زنگ بزنه و یا بندازه و مردی که حس میکردم عشق قدیممه رو از چنگم در بیاره
حس
خيلي بدي بود..
صداي نفس عميقي شنيدم..
سرمو کج کردم و داخل اتاقش رو نگاه کردم
اونم سرشو سمتم چرخوند و باهام چشم تو چشم شد.
همینجوری نگاهم کرد
منم كمي نگاش کردم و بعد نگاه ازش کندم و بلند گفتم الان یه چیزي
میارم بخوري
و سوپ رو تو ظرف کشیدم و با تکه ای نون و لیوانی آب پرتغال
بردم براش
اروم و خشک نشست و به پشتی تخت تکیه داد.
سيني رو روي پاش گذاشتم
با اخم :گفت : فك كردم رفتي
لحنش كاملا ناراضی و کلافه بود.
-ميبيني
که نرفتم..نکنه نگراني..
سرشو سمتم کج کرد و گفت: نگران؟
با کنایه گفتم اره مثلا نگران اینکه دخترت یا مادر دخترت شایدم
دوست دخترت سربرسن و با دیدن من اینجا برات بد شه.. ابرو بالا انداخت و گفت دخترم و مادرش؟
سر تکون دادم و گفتم عکسشونو دیدم
سعی کرد لبخند نزنه و گفت: مامان بابات یادت ندادن تو زندگي
- ۱.۰k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط