،

،
پسر بچه ای فیلمی در باره امپراطور چین میدید.....
.
.

فیلم که تمام شد رو کرد به مادرش و گفت:
مامان منم وقتی بزرگ شدم مثل این امپراطور هفت تا زن میگیرم.....

یکی آشپزی کنه.....
یکی لباسامو بشوره.....
یکی خونه رو تمیز کنه.....
یکی برام آواز بخونه.....
یکی منو ببره حمام.....
یکی شبا برام قصه بگه.....
یکی هم مشت و مالم بده.....
.
.
.
.
.
مادر پرسید:
خوب یکی دیگه نمیخوای که بغلت بخوابه؟
.
.
.
پسر گفت:
نه. من تورو دوست دارم. تو بغلم بخواب.
.
.
.
.
.
چشمان مادر پر از اشک شد. پسرش را بغل کرد و بوسید و از پسرش پرسید:
خوب اونوقت زنات کجا بخوابن؟
.

.
.
.
پسر گفت:
برن پیش بابا بخوابن.....
.
.
.
.
.
اینبار چشمان پدر پر از اشک شد و پسرش را در آغوش گرفت و گفت:
راضیم ازت بابایی.....!!!!!
دیدگاه ها (۴)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟓پسرا به طرف ورا اومدن ...

جیمین که از دیدن اینطوری شوگا شروع کرد به اشک ریختن جیمین:شو...

حکم قاضی آمریکایی که جهان را تکان داد.

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

استاد جئونpart 3ویو رینا: ماشین رو جلوی بزرگترین شهر بازی سئ...

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط