«من عاشق یه مافیا شدم .....»

«من عاشق یه مافیا شدم .....»
part-7

ویو جونگکوک*
بعد خندیدم که میا از روی زمین بلند شد و گفت......
میا: جونگکوک تو مال ممی و من بدستت میارم
و بعد با داد گفتم .....
جونگکوک : برین بیرون
و بعد مادرم و خوارم ، میا ترسیدن و رفتن بیرون......

ویو وانی*
وقتی بلند شدم سرم گیج میرفت که دیدم پدرم نگران تو خونه راه میره ....
وانی: پدر....
پدر وانی: بله دخترم، بیدار شدی
وانی: پدر، سی-جون....اون تیر خورد
پدر وانی: چی؟؟؟ الان کجاست ؟؟؟
و بعد کل ماجرا رو تعریف کردم که گوشیم زنگ خورد ..... گوشیم رو نگاه کردم شماره ناشناش بود ولی الان جون سی-جون مهم تره و شاید خبری ازش بشه خیلی نگرانشم گوشیم رو جواب دادم.......
وانی: بله
ناشناس: اقای جونگکوک گفتن بهتون بگم حال،سی-جون خوبه و میتونین بیان و ببینیش .....
سریع ادرس گرفتم و به بیمارستان رفتیم ....
وانی: سی-جون خوشحالم که دوباره میبینمت....
سی-جون : منم همینطور ..... وانی
و بعد پدرم گفت که به زودی با هم ازدواج کنیم تا اون یارو نتونه به ما اسیب بزنه ......


ویو نویسنده٬
قرار شد دو روز دیگه با هم ازدواج کنن تا اون موقع ، وانی هم پیش پدرش میمونه.
و میا هم نقشه کشید که به جونگکوک امپول بزنه تا اون کنترل خودش رو از دست بده ..........و میا بتونه جونگکوک رو مال خودش کنه ..........

ویو جونگکوک*
امروز وانی رو مال خودم میکنم .... از جام بلند شدم دوش گرفتم و بعد از انجام کار های مربوطه به یکی از عمارت ها رفتم چون قرار بود اونجا چند تا از کار ها رو انجام بدم وارد امارت شدم به دفتر رفتم که یهو بیهوش شدم .........

امیدوارم که خوشتون بیاد 💜
قشنگا گزارش نکنید 💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی :
۱۰لایک
۱۰کامنت
۵ بازنشر
دیدگاه ها (۲۱)

«من عاشق یه مافیا شدم....» Part-8ویو میا*میا: بیهوش شد؟؟؟خدم...

«من عاشق یه مافیا شدم....» part-6سریع بغلش کردم و گفتم ........

«من عاشق یه مافیا شدم ....» part-5ویو نویسنده٬که یکی از بادی...

«من عاشق یه مافیا شدم ...» part-4 ویو وانی*اون یارو من رو به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط