پارت ۱۹
پارت ۱۹
از زبون ترنم
باورم نمیشد که خون اشامه این کارو کرده . بازم خوبه رادوین گفت اون نور رو بندازیم وگرنه بیچاره بودیم . متین که کلا باورش نمیشد .
ارشام : یه نگاه بندازید ببینید اب های شما هم خونیه یا نه.
همه رفتیم سر کیفامون و اب هامون رو برداشتیم .ولی خداروشکر فقط از متین خونی بود .
هلیا : متین ... تو ...که امم ....از اون خون نخوردی؟
متین : خب ....اممم راستش ...چرا خوردم . ولی بعد فهمیدم چیه ...
وای خدا باورم نمیشد متین یه خون اشام شده باشه .
هلیا : چی داری میگی دیوونه تو از اون خون خوردی و الان یه خون اشام به حساب میای فقط کافیه شروع کنی به خون انسان خوردن .
همه این حرفا رو با ناراحتی و حرص میزد . تو چشماش یه غم خاصی بود .
آرشام : متین چه غلطی کردی .
یهو دیدم متین چشماش شیطون شد و قهقه اش رفت هوا . یکم با تعجب نگاهش کردم ولی بعد موضوع رو گرفتم ولی هلیا هنوز تو شوک بود که چرا متین این طوری کرده .
متین : هلیا خیلی نگرانیا .
هلیا : متین ... متین ...متین.... الان حقته که یه دونه این جنازه ها رو پرت کنم سمتت بعدم جفت پا بیام تو حلقت بعدم تیکه تیکه ات کنم و بندازمت قاطی همینا.
متین : جرعت نداری.
هلیا : جرعت ندارم که چی ؟
متین : که یه همین جنازه ها رو برداری . اصلا زورت نمیرسه .
هلیا : عه یه تیکه شو که میتونم بردارم .
متین : بازم جرعت نداری .
هلیا : عه میبینیم .بعدم رفت سمت یه تیکه دست یه جنازه و برش داشت و رو به متین گفت : حالا چی میگی ؟
متین : یه تیکه دست برداشتن که کاری نداره . جرعت شو داری یه سر بردار .
هلیا ام که انگار شجاعتش گل کرده بود ولی یکم ترس داشت رفت و اروم یه سر برداشت . داشتم شاخ درمیاوردم . اخه هلیا با دیدن یه سر جیغش میرفت هوا ولی الان یکی شو با دست گرفته . ولی شاید به خاطر رو کم کنی متینه .
متین که خودشم تعجب کرده بود گفت : عاقا غلط کردم باشه بابا تو شجاعی تو خوبی ولی الان اونو بنداز زمین .
هلیا ام که منتظر یه همچین حرفی از طرف متین بود اونو پرت کرد یه گوشه و اومد سمت ما.
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون هلیا
تو راه برگشت بودی . همش ذوق میکردم که روی این متینو کم کردم . تو همین فکرا بودم که رسیدیم . رفتم تو تختم . ساعت تقریبا ۱۱ بود و من دیگه خوابم میومد . ولی نفس و ترنم بی خوابی به سرشون زده بود و خوشگل کرده بودن و داشتن سلفی میگرفتن . یکم ژست ادم وار میگرفتن و یکم ژست خل وار ـ ادم از بعضی کاراشون خنده شون میگرفت . ولی منم وقتی اونا رو دیدم خواب از سرم پرید . دلم هوس شیطونی کرده بود .
من : ترنم میگم پسرا اون سرا رو که درست کردیم و اوردن اینجا ؟
ترنم : اره ولی بعد نبردن .
نفس: هلیا حس میکنم مرموز شدی .
من : برا یه بار حست درست گفت .
ترنم : چه نقشه ای داری . ؟
من : میتونین قفل در باز کنین یا نه. ؟
هر دو با هم : اوهوم
من : خب بیاین همون سر ها رو الان که خواب اند بزادیم کنارشون تا صبح با صدا دادشون بلند شیم .
هر دو شون یه لبخند شیطانی به لب هاشون اومد .
نفس : ولی من یه نظر دیگه ام دارم .
ترنم : چی
نفس: به جای اون ارایش خونی یه ارایش عین جادوگر ها دربیاریم .
من : ایول .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون نفس
تقریبا اون ارایش زشت اعجوبه وار تموم شد . ولی خداییش خیلی زشت شده بودن .
ترنم از همه بهتر تو باز کردن قفل مهارت داشت و ما رفتیم و بدون سر و صدا اروم سر هارو کنار بالش هاشون گذاشتیم . .
اوخی بیچاره ها. ولی تو خواب خیلی مظلوم میشدن . دلم براشون سوخت ولی میدونستم که تلافی میکنن .
شب با خیال اسوده و راحت خوابیدم .
صبح دیدم داره صدای داد میاد خودم فهمیدم چی شده . بعدش...
از زبون ترنم
باورم نمیشد که خون اشامه این کارو کرده . بازم خوبه رادوین گفت اون نور رو بندازیم وگرنه بیچاره بودیم . متین که کلا باورش نمیشد .
ارشام : یه نگاه بندازید ببینید اب های شما هم خونیه یا نه.
همه رفتیم سر کیفامون و اب هامون رو برداشتیم .ولی خداروشکر فقط از متین خونی بود .
هلیا : متین ... تو ...که امم ....از اون خون نخوردی؟
متین : خب ....اممم راستش ...چرا خوردم . ولی بعد فهمیدم چیه ...
وای خدا باورم نمیشد متین یه خون اشام شده باشه .
هلیا : چی داری میگی دیوونه تو از اون خون خوردی و الان یه خون اشام به حساب میای فقط کافیه شروع کنی به خون انسان خوردن .
همه این حرفا رو با ناراحتی و حرص میزد . تو چشماش یه غم خاصی بود .
آرشام : متین چه غلطی کردی .
یهو دیدم متین چشماش شیطون شد و قهقه اش رفت هوا . یکم با تعجب نگاهش کردم ولی بعد موضوع رو گرفتم ولی هلیا هنوز تو شوک بود که چرا متین این طوری کرده .
متین : هلیا خیلی نگرانیا .
هلیا : متین ... متین ...متین.... الان حقته که یه دونه این جنازه ها رو پرت کنم سمتت بعدم جفت پا بیام تو حلقت بعدم تیکه تیکه ات کنم و بندازمت قاطی همینا.
متین : جرعت نداری.
هلیا : جرعت ندارم که چی ؟
متین : که یه همین جنازه ها رو برداری . اصلا زورت نمیرسه .
هلیا : عه یه تیکه شو که میتونم بردارم .
متین : بازم جرعت نداری .
هلیا : عه میبینیم .بعدم رفت سمت یه تیکه دست یه جنازه و برش داشت و رو به متین گفت : حالا چی میگی ؟
متین : یه تیکه دست برداشتن که کاری نداره . جرعت شو داری یه سر بردار .
هلیا ام که انگار شجاعتش گل کرده بود ولی یکم ترس داشت رفت و اروم یه سر برداشت . داشتم شاخ درمیاوردم . اخه هلیا با دیدن یه سر جیغش میرفت هوا ولی الان یکی شو با دست گرفته . ولی شاید به خاطر رو کم کنی متینه .
متین که خودشم تعجب کرده بود گفت : عاقا غلط کردم باشه بابا تو شجاعی تو خوبی ولی الان اونو بنداز زمین .
هلیا ام که منتظر یه همچین حرفی از طرف متین بود اونو پرت کرد یه گوشه و اومد سمت ما.
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون هلیا
تو راه برگشت بودی . همش ذوق میکردم که روی این متینو کم کردم . تو همین فکرا بودم که رسیدیم . رفتم تو تختم . ساعت تقریبا ۱۱ بود و من دیگه خوابم میومد . ولی نفس و ترنم بی خوابی به سرشون زده بود و خوشگل کرده بودن و داشتن سلفی میگرفتن . یکم ژست ادم وار میگرفتن و یکم ژست خل وار ـ ادم از بعضی کاراشون خنده شون میگرفت . ولی منم وقتی اونا رو دیدم خواب از سرم پرید . دلم هوس شیطونی کرده بود .
من : ترنم میگم پسرا اون سرا رو که درست کردیم و اوردن اینجا ؟
ترنم : اره ولی بعد نبردن .
نفس: هلیا حس میکنم مرموز شدی .
من : برا یه بار حست درست گفت .
ترنم : چه نقشه ای داری . ؟
من : میتونین قفل در باز کنین یا نه. ؟
هر دو با هم : اوهوم
من : خب بیاین همون سر ها رو الان که خواب اند بزادیم کنارشون تا صبح با صدا دادشون بلند شیم .
هر دو شون یه لبخند شیطانی به لب هاشون اومد .
نفس : ولی من یه نظر دیگه ام دارم .
ترنم : چی
نفس: به جای اون ارایش خونی یه ارایش عین جادوگر ها دربیاریم .
من : ایول .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون نفس
تقریبا اون ارایش زشت اعجوبه وار تموم شد . ولی خداییش خیلی زشت شده بودن .
ترنم از همه بهتر تو باز کردن قفل مهارت داشت و ما رفتیم و بدون سر و صدا اروم سر هارو کنار بالش هاشون گذاشتیم . .
اوخی بیچاره ها. ولی تو خواب خیلی مظلوم میشدن . دلم براشون سوخت ولی میدونستم که تلافی میکنن .
شب با خیال اسوده و راحت خوابیدم .
صبح دیدم داره صدای داد میاد خودم فهمیدم چی شده . بعدش...
- ۱۱.۹k
- ۰۸ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط