compensation of his death Part

compensation of his death __ Part 26

۱۰ دقیقه از زمانی که حرکت کرده بودن میگذشت که تینا با اعتراض گفت.

تینا: منظورت از این حرف چی بود؟
ارون: ...
تینا: با توام، تو اگر نمیخوای با من وارد رابطه بشی، پس با کی میخوای وارد رابطه بشی؟
ارون: ...
تینا: جواب بدهههه

ناگهان ماشین وسط جاده ایستاد، ارون در ماشین را باز کرد و قبل از اینکه از ماشین خارج شود، بدون برگشتن به سمت تینا، گفت.

ارون: از ماشین پیاده نمیشی.
تینا: اما...

حرف تینا با صدای بسته شدن در ماشین تمام شد.
با بسته شدن در ماشین، ارون نفس عمیقی کشید، ماشین را دور زد و با سمت ساحل حرکت کرد، با حرکت کردن او به سمت ساحل، تینا متوجه ساحلی شد که در سمت راست ماشین و خودش بود. دستش را به سمت دستگیره برد تا در ماشین را باز کند اما با یادآوری حرف ارون، دستش را عقب کشید، به صندلی اش تکیه داد و به جاده ی روبه‌روش خیره شد. در همان زمان ارون با هر قدم بیشتر به دریا نزدیک می‌شد و درحالی که فقط چند قدمی با شن های خیس فاصله داشت ایستاد. دستش را داخل جیب کت مشکی اش برد و جعبه ی سیگارش را به همراه فندکی بیرون آورد، یک سیگار را در بین بل هایش گذاشت و با فندکش آن را روشن کرد، سپس جعبه ی سیگار و فندک را داخل همان جیب کتش گذاشت و شروع کرد به کشیدن سیگار. در همین حین نگاهی به ساعت روی مچش انداخت، ساعت، ساعت ۵:۳۰ را نشان می‌داد. پک دیگری از سیگارش کشید، ۰شمانش را بست منتظر ساعت ۶ شد.

*نیم ساعت بعد*

۳۰ دقیقه از زمانی که انجا ایستاده‌ بود میگذشت و در این نیم ساعت ۲ سیگار کشیده بود. پک اخر سیگار داخل دستش‌ را کشید و آن را روی شن های ساحل رها کرد. دوباره دستش را داخل جیب کتش برد و جعبه ی سیگارش و فندکش را بیرون آورد، سیگار آخر را بین لب هایش گذاشت با فندکش آن را روشن کرد و دوباره جعبه‌ی سیگار و فندک را برگرداند داخل جیب کتش. پک سوم را از سیگارش گرفت که پرتو های خورشید که از بین آب های دریا خودنمایی می‌کردند باعث شد چشمانش را برای ثانیه ای ببندد. با باز کردن چشم هایش، صحنه ای را دید که تمام این نیم ساعت منتظر دیدن آن بود، طلوع خورشید.

*۱۰ دقیقه بعد*

خورشید حالا کاملا پیدا شده بود و بازتابش روی آب دریا خودنمایی میکرد. سیگار نصفه ی داخل دستش را روی شن ها انداخت، برای بار آخر به دریا نگاه کرد، نفس عمیقی کشید و به سمت ماشین حرکت کرد.

*همه چیز از دید سلینا*

اول ارون و سپس سلینا از آسانسور خارج شدند و پشت سر آنها بادیگارد ارون. ارون روبه‌روی در خانه ی سلینا ایستاد، سلینا جلو آمد، کلید در خانه اش را از داخل کیفش بیرون آورد، در خانه را باز کرد، ازجلوی در کنار رفت و با لبخندی کمرنگ اما دوست داشتنی به ارون و بادیگاردش نگاه کرد و با لحنی که در آن آرامش موج میزد گفت.

سلینا: بفرمایید.

ارون در چشمان سلینا زل زد، ابروهایش را بالا انداخت و گفت.

ارون: خانوما مقدم ترن.

لبخند سلینا کمی نمایان تر شد، فقط در حدی که جاستین (بادیگارد ارون) بتواند برای ثانیه ای آن را ببیند. سپس ابرو هایش را همانند ارون بالا انداخت و گفت.

سلینا: ممنون

وارد خانه شد و پشت سر او ارون و بادیگاردش وارد شدند. در ابتدای راهرو جاکفشی چوبی به رنگ سفید با رگه های طلایی وجود داشت که دیوار های کرم راهرو، باعث خودنمایی بیشتر آن میشد، سلینا در جاکفشی که روی آن گلدانی که در آن گل لیلیوم صورتی بود را باز کرد، کفش هایش را داخل آن گذاشت و در آن را برای ارون باز گذاشت، سپس به سمت انتهای راهرو حرکت کرد همانطور که از راهرو خارج میشد گفت.

سلینا: راحت باشین، فکر کنید خونه ی خودتونه.

و بعد از اینکه از راهرو خارج شد از دید ارون محو شد. به سمت اتاقش حرکت کرد، کیف و وسایلش را روی تختش رها کرد و با برداشتن جعبه ی کمک های اولیه از اتاق خارج شد.

___________________________
پارت اول امروز👍
بعدی رو فردا صبح میزارم
دیدگاه ها (۱۵)

چی گفتی حمال؟😊

compensation of his death __ Part 25تینا سرش را بالا آورد و ...

compensation of his death __ Part 22ارون:لباست رو عوض کن چون...

compensation of his death 21ارون: چرا وایسادی؟؟سلینا نگاهی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط