معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁸⁸
ـــهیوناـــ
حدود دوازده تا لباس در اختیارم گذاشته بود. زیاد با سلیقم جور نبودن اما یکیشون به چشمم اومد و با انتخابش برای رفتن به مکان اون مهمونی لعنتی پا پیش گذاشتم
الان دوباره توی یکی از همون ماشین سیاه ها بودم.بی حوصله سرمو به کناره های دور پنجره تکیه داده بودم که با هر تکون ماشین بهش برخورد میکردم.چشمام به پنجرهی کلا سیاه این ماشین بودن.با اینکه هیچی از فضای بیرون رو نمیتونستم ببینم بازم برام سرگرم کننده تر از نگاه کردن به فضای توی ماشین بود.
آلیا هم که کنارم عقب نشسته بود توی آینه جیبی کوچیکی که دستش بود رژی که حداقل بیست دقیقه پیش قبل بیرون اومدن از خونه زده بود رو تمدید میکرد.جای تاسف داشت
دلم شور میزد.
نقشهی خودمو کشیدن بودم.در واقعیت واقعا نقشه خوب و حرفه ای نبود و صرفا فقط دعا کردن و تمنا از هرچی دین و ادیان وجود دارن میتونست کمکم کنه
پلنم این بود که نامه کوچیکی که نوشتم رو تو جیبش بزارم.دیگه بقیش به خودش بستگی داشت.امیدوارم همچیز اونطوری که میخواستم پیش بره
قرار بود سخت باشه چون دوتا چیز الویتم بودن
اون بنده خدا در امان باشه
اون بنده خدا نتونه منو بگیره
و خب یجورایی میشه گفت تو این موقعیت، این دو خواسته نقطه مقابل هم هستن
+آلیا
بدون اینکه چشمش رو از آینه بگیره و محض رضای خدا یه دیقه دست از پر رنگ تر کردن رژش برداره جواب داد
آلیا:هوم
+جونگکوک رو که گرفتی میخوای باهاش چیکار کنی؟
چند ثانیه طولانی سکوت بود چون خانوم یه دیقه دست از رژ بی مصرفش برنمیداشت.
بالاخره آینه رو بست و نگاهشو به من داد و بعد یه نگاه گذرا مشغول بستن در رژش شد
آلیا:فک کنم به زبون شما پلیسا میشه اعدام.
مردمک چشمام کوچیک شدن.نباید جوری رفتار میکردم که بفهمه طرفش نیستم.میخواست اونو بکشه
اگه نتونستم جلوشو بگیرم چی؟
وای خدای بزرگ
تپش قلب لعنتیم دوباره شروع شده بود
نفسمو محکم ببرون دادم
+تصمیم نداری اول یکم باهاش بازی کنی بعد بکشیش؟
منظورمو فهمید.ازش به عنوان مهره شطرنج استفاده کنه و بعد عذاب دادنش بکشتش.این کاری بود که کسایی که ما میگرفتیم فقط برای پول و منفعت خودشون انجام میدادن.کسایی که ادم میکشتن تا بتونن فقط چند دلار بیشتر بدست بیارن.
آلیا: نمیدونم
ماشین ایستاد.
با ایستادن ماشین انگار قلب پر جنب و جوشم هم برای ثانیهای نزد.
احساس میکردم بجای خون،استرس توی رگ هام جاری بود
هیچ وقت همچنین استرسی ندارشتم
نه برای امتحان های مسخره بابام،
نه حتی برای اولین مأموریتم
اما الان،پای جون اون مرتیکه وسط بود.حتی اجازه ریسک هم به خودم نمیدادم
از ماشین پیاده شدم.دامن شورمهای رنگمو مشت کرده بودم.با بستن در ماشین،ماشین رفت و آلیا اومد کنارم.دستشو روی شونم گذاشت و پالتوی پشمی ای که پوشیده بود باعث مور مور شدن تنم شد
نگاه های کسایی که این بیرون بودن روی ما قفل شد
+پلنت چیه؟
اروم و دم گوشش زمزمه کردم
آلیا:بیا بریم تو.بعد جونگکوکو پیدا میکنی و میکشونیش بیرون.مکس پشت اینجا منتظرته.نیرو ها برای گرفتنش اونجان
+اوکی
دم در دوتا نگهبان بودن.جلوی ورودمون رو گرفتن.دست آلیا هنوز رو شونم بود.
آلیا:چیه؟
نگهبان:باید بگردیمتون
یکیشون سمتم اومد.اگه نامه رو تو کیفم میدید که منو جونگکوک باهم کشته میشدیم.حالا یا توسط آلیا یا توسط کادر این خراب شده
دستشو گرفتم و با یه دور پیچوندن پشت کمرش قفل کردم.
+دستتونو به من نزنید.
اون نگهبان سمتمون اومد که آلیا دستشو بالا برد.به معنی اینکه سر جاش وایسه
آلیا:این کارا رو برای تفنگ میکنین؟
یه اسپری فلفل از تو جیب پالتوش در اوورد و گذاشت کف دست نگهبانه
آلیا:این تنها سلاحمونه
نگهبان اسپری رو گرفت و عقب رفت.منم این بدبختو ول کردم
مطمئن بودم قطعا این اسپری تنها سلاحش نبوده اما انگار معنی خاصی داشت که با گرفتن اسپری راه رو برامون باز کرد
اب دهنمو قورت دادم اما دریل نمیشد گلوی خشک شدم رو تر کنه
پامو جلو گذاشتم و در ورودی اون تالار باز شد
فصل دوم
P⁸⁸
ـــهیوناـــ
حدود دوازده تا لباس در اختیارم گذاشته بود. زیاد با سلیقم جور نبودن اما یکیشون به چشمم اومد و با انتخابش برای رفتن به مکان اون مهمونی لعنتی پا پیش گذاشتم
الان دوباره توی یکی از همون ماشین سیاه ها بودم.بی حوصله سرمو به کناره های دور پنجره تکیه داده بودم که با هر تکون ماشین بهش برخورد میکردم.چشمام به پنجرهی کلا سیاه این ماشین بودن.با اینکه هیچی از فضای بیرون رو نمیتونستم ببینم بازم برام سرگرم کننده تر از نگاه کردن به فضای توی ماشین بود.
آلیا هم که کنارم عقب نشسته بود توی آینه جیبی کوچیکی که دستش بود رژی که حداقل بیست دقیقه پیش قبل بیرون اومدن از خونه زده بود رو تمدید میکرد.جای تاسف داشت
دلم شور میزد.
نقشهی خودمو کشیدن بودم.در واقعیت واقعا نقشه خوب و حرفه ای نبود و صرفا فقط دعا کردن و تمنا از هرچی دین و ادیان وجود دارن میتونست کمکم کنه
پلنم این بود که نامه کوچیکی که نوشتم رو تو جیبش بزارم.دیگه بقیش به خودش بستگی داشت.امیدوارم همچیز اونطوری که میخواستم پیش بره
قرار بود سخت باشه چون دوتا چیز الویتم بودن
اون بنده خدا در امان باشه
اون بنده خدا نتونه منو بگیره
و خب یجورایی میشه گفت تو این موقعیت، این دو خواسته نقطه مقابل هم هستن
+آلیا
بدون اینکه چشمش رو از آینه بگیره و محض رضای خدا یه دیقه دست از پر رنگ تر کردن رژش برداره جواب داد
آلیا:هوم
+جونگکوک رو که گرفتی میخوای باهاش چیکار کنی؟
چند ثانیه طولانی سکوت بود چون خانوم یه دیقه دست از رژ بی مصرفش برنمیداشت.
بالاخره آینه رو بست و نگاهشو به من داد و بعد یه نگاه گذرا مشغول بستن در رژش شد
آلیا:فک کنم به زبون شما پلیسا میشه اعدام.
مردمک چشمام کوچیک شدن.نباید جوری رفتار میکردم که بفهمه طرفش نیستم.میخواست اونو بکشه
اگه نتونستم جلوشو بگیرم چی؟
وای خدای بزرگ
تپش قلب لعنتیم دوباره شروع شده بود
نفسمو محکم ببرون دادم
+تصمیم نداری اول یکم باهاش بازی کنی بعد بکشیش؟
منظورمو فهمید.ازش به عنوان مهره شطرنج استفاده کنه و بعد عذاب دادنش بکشتش.این کاری بود که کسایی که ما میگرفتیم فقط برای پول و منفعت خودشون انجام میدادن.کسایی که ادم میکشتن تا بتونن فقط چند دلار بیشتر بدست بیارن.
آلیا: نمیدونم
ماشین ایستاد.
با ایستادن ماشین انگار قلب پر جنب و جوشم هم برای ثانیهای نزد.
احساس میکردم بجای خون،استرس توی رگ هام جاری بود
هیچ وقت همچنین استرسی ندارشتم
نه برای امتحان های مسخره بابام،
نه حتی برای اولین مأموریتم
اما الان،پای جون اون مرتیکه وسط بود.حتی اجازه ریسک هم به خودم نمیدادم
از ماشین پیاده شدم.دامن شورمهای رنگمو مشت کرده بودم.با بستن در ماشین،ماشین رفت و آلیا اومد کنارم.دستشو روی شونم گذاشت و پالتوی پشمی ای که پوشیده بود باعث مور مور شدن تنم شد
نگاه های کسایی که این بیرون بودن روی ما قفل شد
+پلنت چیه؟
اروم و دم گوشش زمزمه کردم
آلیا:بیا بریم تو.بعد جونگکوکو پیدا میکنی و میکشونیش بیرون.مکس پشت اینجا منتظرته.نیرو ها برای گرفتنش اونجان
+اوکی
دم در دوتا نگهبان بودن.جلوی ورودمون رو گرفتن.دست آلیا هنوز رو شونم بود.
آلیا:چیه؟
نگهبان:باید بگردیمتون
یکیشون سمتم اومد.اگه نامه رو تو کیفم میدید که منو جونگکوک باهم کشته میشدیم.حالا یا توسط آلیا یا توسط کادر این خراب شده
دستشو گرفتم و با یه دور پیچوندن پشت کمرش قفل کردم.
+دستتونو به من نزنید.
اون نگهبان سمتمون اومد که آلیا دستشو بالا برد.به معنی اینکه سر جاش وایسه
آلیا:این کارا رو برای تفنگ میکنین؟
یه اسپری فلفل از تو جیب پالتوش در اوورد و گذاشت کف دست نگهبانه
آلیا:این تنها سلاحمونه
نگهبان اسپری رو گرفت و عقب رفت.منم این بدبختو ول کردم
مطمئن بودم قطعا این اسپری تنها سلاحش نبوده اما انگار معنی خاصی داشت که با گرفتن اسپری راه رو برامون باز کرد
اب دهنمو قورت دادم اما دریل نمیشد گلوی خشک شدم رو تر کنه
پامو جلو گذاشتم و در ورودی اون تالار باز شد
- ۹۲۳
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط