عشق دو طرفه p3
عشق دو طرفه p3
در کلاس دامیان اندر ذهن:وات من تو زنگ تفریح ذهن آنیا رو.......... نه شاید خیالاتی شدم........ باید برم پیش روان شناس بابای آنیا.... او نه باباش الان یک شرکت بزرگ داره خوب ول کن...الان ذهنشو خوندم...وایییییییی.. چه کار کنم آهام برم اسممو از توی دشمنان خط میزنم میشد بچه یتیم آره این عالیه«بچم داره روانی میشه واقعا به روان شناس نیاز داره»
آنیا که ذهن دامیانو میخونه اندر ذهن میگه:واییی چجوری یعنی ذهنمو واقعآخوند ه نکنه وقتی همو بوسیدیم یعنی قبلا هموو بوسیدیم ولی اینجوری مثل اینبار نه یکم از قدرتم بهش رسید؟؟ 😑😱😳
دامیان اندر ذهن:آنیا واقعا این اتفاق افتاده
آنیا ذ«کوتاه میکنم»:چی چی شده وایسا داری ذهنمو میخونی
دامیان ذ:آره وایی چه باحال نمیدونی چه کارا میتونم بکنم
آنیا ذ:چرا میدونم ولی خیلی راحتم نیست مثلا یک حرفایی میشنوی که نباید بشنوی ولی به ذهن بکی خیلی توجه کن اون خیلی راجب رسوندن ما تلاش میکنه باید نقشه هاشو خراب کنیم که نفهمه
دامیان:باشه
سنسی:بچه ها دو دانش آموز جدید داریم بیاین تو
دختره:سلام من آلیس هستم آلیس دز که یهو پسره به پاش میزنه آلیس دوباره میگه:ببخشید آلیس الوان هستم
پسره:منم دایان الوان هستم ما خواهر برادریم
که دامیان آندرذهن :........
در کلاس دامیان اندر ذهن:وات من تو زنگ تفریح ذهن آنیا رو.......... نه شاید خیالاتی شدم........ باید برم پیش روان شناس بابای آنیا.... او نه باباش الان یک شرکت بزرگ داره خوب ول کن...الان ذهنشو خوندم...وایییییییی.. چه کار کنم آهام برم اسممو از توی دشمنان خط میزنم میشد بچه یتیم آره این عالیه«بچم داره روانی میشه واقعا به روان شناس نیاز داره»
آنیا که ذهن دامیانو میخونه اندر ذهن میگه:واییی چجوری یعنی ذهنمو واقعآخوند ه نکنه وقتی همو بوسیدیم یعنی قبلا هموو بوسیدیم ولی اینجوری مثل اینبار نه یکم از قدرتم بهش رسید؟؟ 😑😱😳
دامیان اندر ذهن:آنیا واقعا این اتفاق افتاده
آنیا ذ«کوتاه میکنم»:چی چی شده وایسا داری ذهنمو میخونی
دامیان ذ:آره وایی چه باحال نمیدونی چه کارا میتونم بکنم
آنیا ذ:چرا میدونم ولی خیلی راحتم نیست مثلا یک حرفایی میشنوی که نباید بشنوی ولی به ذهن بکی خیلی توجه کن اون خیلی راجب رسوندن ما تلاش میکنه باید نقشه هاشو خراب کنیم که نفهمه
دامیان:باشه
سنسی:بچه ها دو دانش آموز جدید داریم بیاین تو
دختره:سلام من آلیس هستم آلیس دز که یهو پسره به پاش میزنه آلیس دوباره میگه:ببخشید آلیس الوان هستم
پسره:منم دایان الوان هستم ما خواهر برادریم
که دامیان آندرذهن :........
- ۸۸
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط