"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۴۴
محض اطمینان نگاه ریزی به راننده انداخت و متوجه شد مردی با کلاه مشکی و یک ماسک روی صورتش بود.
چشمهای خماری داشت و نگاهش در آینه حسی رو منتقل نمیکرد. در خونسردی کامل به سر میبرد و لحظاتی بعد ماشین رو راه انداخت.
دیار دستی رو پنجره کشید و بخاری که روش بود رو پاک کرد، با اینکه شیشه هنوز درست شفاف نشده بود، با خوشحالی به بیرون نگاه کرد و دلش میخواست زودتر به جونگکوک برسه.
این وابستگی براش عادی بود و انگار نه انگار همین دیشب کنارش بود.
فضای گرم درون ماشین اجازه نمیداد سرما به تنش نفوذ کنه، هر چند که میدونست باید لباسهای گرمتری میپوشید.
به نظر میومد راه بلندی درپیش داشتن، از اونجایی که بارون بی رحمانه به پنجره های ماشین میکوبید، نمیتونست درست چیزی رو در بیرون ببینه.
حدود بیست دقیقه گذشته بود
سرعت ماشین به مرور افزایش پیدا میکرد و دوباره به حالت نرمال بر میگشت، دیار تمام مدت یکی از دستهاش زیر صورتش بود و با حالت بی حوصله ای به صندلی روبه روش خیره بود.
سکوت توی ماشین فریاد میزد و جز صدای موتور ماشین و پکیج گرمایشی چیزی نمی شنید.
تا اینکه ماشین جسمی مزاحم رو در زیر خودش گرفت و درست مثل یک سرعتگیر ماشین کمی تکون خورد.
ولی این یه تکان عادی نبود و صدای سنگ های زیر و درشت رو احساس میکرد که در پایین و قیمت کف ماشین ساییده میشدن.
حتی در زیر کفش های پاشنه بلندش سنگ هارو احساس کرد.
به دقیقه نکشید که ماشین ترمز کرد، راننده آهی کشید و ناسزایی زیر لب گفت.
دلهره عجیبی در دل دیار به وجود اومد و هر چقدر که میگذشت این دلهره بیشتر و بیشتر میشد.
اما چرا؟
مگه جونگکوک این ماشین رو نفرستاده بود؟ دیار مطمعن بود جونگکوک منتظرش بود و له له میزد واسه دیدنش.
همون لحظه راننده در رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.
دیار تعجب کرد و دلهره اش بزرگ تر شد، ترسی که دریافت میکرد به دلهره و نگرانی هاش کمک میکرد تا بزرگتر بشن.
دیدی به بیرون از پنجره نداشت و هر چقدر هم که پنجره هارو پاک میکرد شیشه شفاف نمیشد، فقط کمی واضحتر میشد.
اما هیچی از کدر بودنش کم نمیکرد.
در سمتی که نشسته بود باز شد و از وحشت تکان ریزی خورد.
سرما به سرعت به تمام بدنش راه پیدا کرد. و پاهای لختش زیر دامنش و کفشش یخ بستن.
همون لحظه راننده خم شد که دید بهتری به داخل داشته باشه.
و درست روبه روی صورت دیار ایستاد، با خونسردی به دیار گفت: لطفاً پیاده بشید.
هراس به قلبش راه پیدا کرد و سعی کرد. عقب بره.باید بهش اعتماد میکرد؟
اما چرا باید بیرون میرفت؟
اصن رسیده بودن؟
احتمالا الان وسط شهر بودن، شایدم ماشین خراب شده بود؟
بدون اینکه دلیلش رو بپرسه با تردید سرش رو تکان داد، اون یکی از افراد جونگکوک بود، امکان نداشت بهش آسیب بزنه.
اوه خدای من چه فکرهای شومی به ذهنش اومده بودن، چرا یهو احساس خطر کرده بود؟
اینا درحالی به ذهنش رسیدن که هنوز تردید داشت و کمی هراس توی نگاهش بود.
راننده عقب رفت و دیار با احتیاط پیاده شد.
هنوز سرش رو بلند نکرده بود که پاشنه کفشهاش در گل فرو رفتن.
به زمین خیس رو کلی زیر پایش خیره شد و نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاره.
بارون بی رحمانه به تنش میبارید و انقدر شدتش زیاد بود که نصف زمین خیس پر از آب بود.
با چشمهای درشت شده و لبهای قرمزی که تا نصفه باز بودن به رانندهای که روبه روش بود نگاه کرد.
حالا ماسکش رو کنار زده بود، لباش پف کرده و متورم بودن.
همینطور فک پایینش، انگار سوخته بود. زخمهای عمیقی روش بودن و نزدیک بود از دیدنش بالا بیاره.
به حتم اگه صدا داشت جیغ میزد.
صورتش هاشون از حضور بی رحمانه باران خیس شده بود.
دهانش، دهان کثیف و منزجر کننده اش تکون خورد و شروع کرد به حرف زدن: عین یه دختر خوب باهم میای، دست از پا خطا کنی، اونوقت اتفاقای بدی برات میوفته
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۴۴
محض اطمینان نگاه ریزی به راننده انداخت و متوجه شد مردی با کلاه مشکی و یک ماسک روی صورتش بود.
چشمهای خماری داشت و نگاهش در آینه حسی رو منتقل نمیکرد. در خونسردی کامل به سر میبرد و لحظاتی بعد ماشین رو راه انداخت.
دیار دستی رو پنجره کشید و بخاری که روش بود رو پاک کرد، با اینکه شیشه هنوز درست شفاف نشده بود، با خوشحالی به بیرون نگاه کرد و دلش میخواست زودتر به جونگکوک برسه.
این وابستگی براش عادی بود و انگار نه انگار همین دیشب کنارش بود.
فضای گرم درون ماشین اجازه نمیداد سرما به تنش نفوذ کنه، هر چند که میدونست باید لباسهای گرمتری میپوشید.
به نظر میومد راه بلندی درپیش داشتن، از اونجایی که بارون بی رحمانه به پنجره های ماشین میکوبید، نمیتونست درست چیزی رو در بیرون ببینه.
حدود بیست دقیقه گذشته بود
سرعت ماشین به مرور افزایش پیدا میکرد و دوباره به حالت نرمال بر میگشت، دیار تمام مدت یکی از دستهاش زیر صورتش بود و با حالت بی حوصله ای به صندلی روبه روش خیره بود.
سکوت توی ماشین فریاد میزد و جز صدای موتور ماشین و پکیج گرمایشی چیزی نمی شنید.
تا اینکه ماشین جسمی مزاحم رو در زیر خودش گرفت و درست مثل یک سرعتگیر ماشین کمی تکون خورد.
ولی این یه تکان عادی نبود و صدای سنگ های زیر و درشت رو احساس میکرد که در پایین و قیمت کف ماشین ساییده میشدن.
حتی در زیر کفش های پاشنه بلندش سنگ هارو احساس کرد.
به دقیقه نکشید که ماشین ترمز کرد، راننده آهی کشید و ناسزایی زیر لب گفت.
دلهره عجیبی در دل دیار به وجود اومد و هر چقدر که میگذشت این دلهره بیشتر و بیشتر میشد.
اما چرا؟
مگه جونگکوک این ماشین رو نفرستاده بود؟ دیار مطمعن بود جونگکوک منتظرش بود و له له میزد واسه دیدنش.
همون لحظه راننده در رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.
دیار تعجب کرد و دلهره اش بزرگ تر شد، ترسی که دریافت میکرد به دلهره و نگرانی هاش کمک میکرد تا بزرگتر بشن.
دیدی به بیرون از پنجره نداشت و هر چقدر هم که پنجره هارو پاک میکرد شیشه شفاف نمیشد، فقط کمی واضحتر میشد.
اما هیچی از کدر بودنش کم نمیکرد.
در سمتی که نشسته بود باز شد و از وحشت تکان ریزی خورد.
سرما به سرعت به تمام بدنش راه پیدا کرد. و پاهای لختش زیر دامنش و کفشش یخ بستن.
همون لحظه راننده خم شد که دید بهتری به داخل داشته باشه.
و درست روبه روی صورت دیار ایستاد، با خونسردی به دیار گفت: لطفاً پیاده بشید.
هراس به قلبش راه پیدا کرد و سعی کرد. عقب بره.باید بهش اعتماد میکرد؟
اما چرا باید بیرون میرفت؟
اصن رسیده بودن؟
احتمالا الان وسط شهر بودن، شایدم ماشین خراب شده بود؟
بدون اینکه دلیلش رو بپرسه با تردید سرش رو تکان داد، اون یکی از افراد جونگکوک بود، امکان نداشت بهش آسیب بزنه.
اوه خدای من چه فکرهای شومی به ذهنش اومده بودن، چرا یهو احساس خطر کرده بود؟
اینا درحالی به ذهنش رسیدن که هنوز تردید داشت و کمی هراس توی نگاهش بود.
راننده عقب رفت و دیار با احتیاط پیاده شد.
هنوز سرش رو بلند نکرده بود که پاشنه کفشهاش در گل فرو رفتن.
به زمین خیس رو کلی زیر پایش خیره شد و نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاره.
بارون بی رحمانه به تنش میبارید و انقدر شدتش زیاد بود که نصف زمین خیس پر از آب بود.
با چشمهای درشت شده و لبهای قرمزی که تا نصفه باز بودن به رانندهای که روبه روش بود نگاه کرد.
حالا ماسکش رو کنار زده بود، لباش پف کرده و متورم بودن.
همینطور فک پایینش، انگار سوخته بود. زخمهای عمیقی روش بودن و نزدیک بود از دیدنش بالا بیاره.
به حتم اگه صدا داشت جیغ میزد.
صورتش هاشون از حضور بی رحمانه باران خیس شده بود.
دهانش، دهان کثیف و منزجر کننده اش تکون خورد و شروع کرد به حرف زدن: عین یه دختر خوب باهم میای، دست از پا خطا کنی، اونوقت اتفاقای بدی برات میوفته
- ۴.۷k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط