شاگرد لوس من

شاگرد لوس من
پارت 7
یونگی: خب دیگه امروز میتونی مرخص بشی .
کوک: کی کارای مرخصی رو انجام داد؟
ته: من .
کوک: ممنونم بابت همه چی .
ته: کاری نکردم فقط چون تقصیر خودم بود برای همون .
ویو نویسنده؛
کوک دیگه چیزی نگفت چون با عجله اومده بودن چیزی نیاورده بودن ، پس میتونستن برن و همینکارم کردن .
ته: من میرم تو ماشین تو هم بیا .
کوک: باشه .
تهیونگ تا یه قدم دور شد ناخودآگاه برگشت عقب انگار گرگش داشت بهش دستور میداد ، برگشت و با صورت درهم کشیده از درد جونگکوک مواجه شد .
کوک حتی صداشم حبس کرده بود انگار میترسید تهیونگ فکر کنه خیلی ضعیفه ولی دست خودش نبود و یه صدای ضعیف در گلوش بیرون پرید .
کوک: ایی .
ته: چیشد؟!
کوک: نمیدونم بدنم درد میکنه .
ته: باشه ، میتونی به من تکیه کنی .
ویو کوک؛
نمیخواستم اونجوری بهش بچسبم انگاری که من سیریشم یا اینکه زوجیم ولی هر لحظه درد بدنم بیشتر میشد مجبور بودم که قبول کنم پس دستمو انداختم دور گردنش و سنگینی بدنم افتاد روی تهیونگ .
ویو نویسنده:
یهو جونگکوک چشماش تا تَه گرد شد چون دوباره مثل روز اول بدنش توسط اون دستای کشیده و سرد لمس میشدن .
ته: زود باش اگه یکم دیگه اینجا بمونیم ممکنه که پدرت شک کنه .
کوک: مگه چند ساعته بیرونیم ؟!
ته: حدوداً 4 ساعتی میشه .
کوک: باید عجله کنیم وگرنه باید به پدرم جواب پس بدیم .
اون دو با همون حالت سمت ماشین تهیونگ حرکت کردن و رسیدن به ماشین تهیونگ در جلویی رو برای جونگکوک باز کرد و کوک هم نشست و تهیونگ در رو بست و سمت در راننده حرکت کرد .
در طول را هیچکدوم حرفی نمیزدن که یهو تهیونگ ماشین رو نگه داشت .
کوک: چرا وایستادیم ، اونم جلوی کتابفروشی ؟!
ته: خب برای اینکه پدرت شک نکنه باید یه مدرکی هم داشته باشیم که کجا بودیم .
کوک: باشه ، میشه یه کتاب داستان بخریم؟!
ته: باشه ، میرم یچی بخرم ولی تو توی ماشین بمون چون اونجا نمیتونم بغلت کنم .
کوک: باشه .
ویو تهیونگ؛
وارد کتابفروشی شدم و به فروشنده که چون کتاب زیاد میخریدم باهاش اشنا بودم سلام دادم و رفتم سراغ قفسه کتاب داستان ها .
ته: اه اینا خیلی بچگانه هستن چیز دیگه ای ندارید آقای مین جون ؟!
مین جون: خب نه بعد از اینا میره روی کتاب داستان های ترسناک .
ته: باشه ممنونم .
تهیونگ یه کتاب داستان با ژانر ترسناک برداشت و سمت میز پرداخت رفت و پول کتاب رو هم پرداخت کرد .
مین جون: روز خوش آقای کیم .
ته: همچنین .
ته از کتابفروشی بیرون اومد و رفت داخل ماشین نشست و کتاب رو به جونگکوک داد .
کوک: این چیه دیگهه؟!(با صدای یکمی بلند)
ته: کتاب داستان .
کوک: میدونم کتاب داستان ولی اخه با ژانر ترسناک؟؟
خب حقیقتا کوک میخواست اولین چیزی که از طرف الفاش میگیره مورد علاقش باشه نه چیزی که ازش میترسه .
ته: تو که قرار نیست اونو بخونی فقط برای اینکه پدرت شک نکنه که کجا بودیم داریم اینو میخریم !!
کوک: نه نمیشه زود باش اینو برگردون و یه چیز دیگه بگیرر!
ته: باشه .
تهیونگ دوباره وارد کتابفروشی شد و کتاب داستان رو گذاشت جای خودش و یه کتاب داستان دیگه از قفسه کتاب داستان های بچگانه برداشت و دوباره رفت داخل ماشین ‌.
ته: حالا شد؟
کوک: اره این عالیههه .
ویو نویسنده؛
تهیونگ ماشین رو روشن کرد و به سمت عمارت جئون راه افتادن و توی راه هم کوک مشغول خوندن کتاب داستان بود و تهیونگ هم ریز ریز نگاه میکرد و ناخداگاه لبخند محوی رو لباش می نشست .




طولانی نوشتم برین عشق کنین ، میبینین چقدر دوستون دارم دیگه 😌🎀
شرط ها:
Like:50
Comment:45
Republish:10
#شیپ.فیک.اسمات.تهکوک
دیدگاه ها (۱۵)

شاگرد لوس منپارت 8ویو نویسنده؛رسیدن جلوی عمارت جونگکوک پیاده...

شاگرد لوس من پارت 9حدوداً یه ربع میشد که آقای جئون داشت غر م...

شاگرد لوس من پارت 6 ویو نویسنده؛تهیونگ همه حرف هاشو با لحن ع...

شاگرد لوس من پارت 5ویو نویسنده‌؛یونگی رد رو باز کرد و تهیونگ...

شروعی دوباره پارت ۱۴.

رمان خرس عسلی پارت ۲ ویو کوکاز خواب بیدار شدم رفتم سرویس بهد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط