پارت

پارت ۵۶۹

وقتي انقدر لجباز میشه چی میتونم بگم؟
لرزون نفسم رو فوت کردم بیرون و ناچار سر تکون دادم
لبخندش عمیق تر شد و بلند شد.
صداي زنگ در اومد.
کمد و تخت نوزاد رو اون روز خرید سفارش داده بودیم و قرار بود
تو این هفته بفرستن که انگار خودشه..
ابرو بالا انداختم و گفتم چه به موقع
جیمین لبخند باريکي زد و رفت سمت ایفون و گفت: من بهشون زنگ
زدم که بیارن.
و در رو باز کرد.
ابرو بالا انداختم.
عجله داریم مگه؟
چرا اینجوری میکنه؟
بگم...
اونقدر جدي و خسته به نظر میرسید که نمیتونستم چیزی دوتا کارگر تخت چوبی سفید با تشک خوشگل ابي اسموني و ستش رو آوردن و جیمین هم كمك كرد و گذاشتنش تو اتاق.
جیمین با نفس هاي يه كم سنگین سرفه زد.
کمد
نگران نگاش کردم ولی چیزی نگفتم تخت و کمد رو گذاشتیم سر جاشون و رفتیم سراغ وسایلی که
خریده بودیم.
دونه دونه لباسا و اسباب بازي هاي خوشگلشو باز میکردیم و به همدیگه نشون میدادیم و سرجاي خودشون تو اتاقش جا میدادیم
اخ..
لباساش خيلي خوش بو بودن
بوي تازگي پارچه لباسهاي کوچولوش خيلي لذت بخش بود. جیمیم۵ با لبخند خسته اي نگام میکرد و گاهي سرفه میزد. کاراش پر از بیحالی و خستگي بود و جدي و کم حرف بود..
همه چیز رو چیدیم اتاق چنان نماي محشری پیدا کرده بود که حد نداشت
پر از اسباب بازي
اتاق موکت طوسي روشن شده بود و فقط پرده و یه قالیچه یا فرش
کم داشت که وسط اتاق بندازیم.
با ذوق گفتم خوب شد نه؟
جیمز سرفه اي زد و گفت : فقط یه چیزش کمه..
فرش و پرده؟
جیمین : -نه.. علاوه بر اونا..
چشمامو باريك کردم و گفتم چی؟
بلند شد و اروم از اتاق بیرون رفت.
متعجب به دورو برم نگاه کردم ببینم چي کمه اما متوجه چيزي
نشدم..
برگشت..
منتظر نگاش کردم.
اومد جلو و يه چيزي که تو دستش بود رو روی میز کوچيکي که
گوشه اتاق بود گذاشت.
این
نفسم به شماره افتاد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۷۰ عکس ازدواجمون رو قاب شده روي میز گذاشته بود.. متعجب...

(پارت ۶۷۱و دوید کنارم...حس کردم نمی‌تونم نفس بکشم.تنم می‌لرز...

پارت ۵۶۸پلکمو بوسید و سرشو روی سرم گذاشت و سرفه اي زد.همونجو...

ظهور ازدواج پارت ۵۶۷با احساس تکونهایی کنارم تند و نگران چشما...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۴و کلافه رفتم تو اتاق. پشتم ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۳ اروم منو یه کم از خودش دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط