ادامه پارت ۴

ادامه پارت ۴
معجون رو باز کردم و سر کشیدم. طعمش تلخ بود، ولی گرمای عجیبی توی وجودم پخش کرد. درد کم‌کم رفت. رفتم رو تخت دراز کشیدم و به ماه نگاه کردم.

فردا... فردا قراره اولین روز تیم‌مون با هم باشه. با تهیونگ.

نمی‌دونم چرا، ولی یه حس عجیب می‌گفت که این تازه شروع ماجراست...

---
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵ویو ات امروز از خواب بیدار شدم دیدم سولا تو تختش نیست ...

https://wisgoon.com/baby_13g/بانو فیک نویسن .....تازه شروع ک...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

پارت ۳ ویو ات ...خب، رسیدیم به اتاق‌ها. من و سولا رفتیم تو ا...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p11رفتم داخل مدرس...

life like hellp:8و دور اتاق چرخوند رفتیم رو بعد از چنتا ازما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط