𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۵

تنشِ بین اون دو نفر مثلِ یک کلافِ سردرگم بالا گرفته بود. جونگ‌کوک که از لجبازی و جواب‌های تندِ ا.ت کلافه شده بود، دیگر نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. ا.ت با همان نگاهِ نافذ و پر از اعتراضش، جمله‌ای را با لحنی بسیار تند و کنایه‌آمیز به پایان رساند که انگار آخرین قطره‌ی صبرِ جونگ‌کوک را هم تمام کرد.

جونگ‌کوک، با یک حرکتِ سریع و غافلگیرکننده، خم شد و ا.ت را مثل یک کیسه‌ی کوچک پر از انرژی، روی شانه‌یِ پهنش انداخت!

— «آهای! ولم کن! جئون جونگ‌کوکِ احمق! من رو زمین بنداز!» ا.ت با فریاد و خشم، شروع کرد به زدن با مشت‌های کوچکش به بازوهای سفت و عضلانیِ جونگ‌کوک. انگار داشت با چکش به دیوار می‌کوبید، اما برای جونگ‌کوک، این ضربات فقط مثلِ نوازش‌هایِ ملایم بود.

جونگ‌کوک در حالی که از صدایِ خشمگینِ ا.ت و تلاش‌هایِ بیهوده‌اش می‌خندید، به سمتِ ماشین رفت. «بسه دیگه، جوجه‌کِشی بسه!» او با بی‌خیالی ا.ت را داخلِ صندلیِ سمتِ شاگرد انداخت و در را بست.

به محض اینکه در بسته شد، صدایِ غرشِ موتورِ ماشین بلند شد. جونگ‌کوک با سرعتی که ا.ت را از ترس به لرزه انداخت، از خیابان بیرون زد. ماشین مثلِ یک تیر از میانِ خیابان‌ها می‌گذشت. ا.ت که ابتدا می‌خواست دوباره جیغ بکشد، حالا با چشمانی گرد شده و قلبی که به شدت می‌تپید، به جاده خیره شده بود. جونگ‌کوک چند دورِ سریع در سطحِ شهر زد، انگار می‌خواست تمامِ انرژیِ عصبیِ ا.ت را با سرعتِ خودش تخلیه کند.

سپس، ماشین جلوی یک نمایشگاهِ بزرگ و لوکسِ موتورهای سنگین متوقف شد. ا.ت که از قبل، برایِ بیرون رفتن، لباسِ بسیار شیکی پوشیده بود (یک تاپِ یقه‌دار که کمی از خطِ گردن و شانه‌های ظریفش را نمایان می‌کرد)، با کمی همپوشی و خجالت از ماشین پیاده شد.

جونگ‌کوک که با یک تیشرتِ ساده و جذاب بیرون آمده بود، نگاهی به ا.ت انداخت. وقتی چشمش به شانه‌های باز و گردنِ بلوریِ ا.ت افتاد که از لباسش کمی بیرون زده بود، اخم‌هایش ناخودآگاه در هم رفت. او سریع کتِ چرمیِ سنگین و مشکی‌اش را از صندلی پشت آورد و آن را با قدرتی که داشت، پشتِ شانه‌های ا.ت انداخت.

— «اینو بپوش.» جونگ‌کوک با صدایی بم و کمی مقتدرانه گفت. «اینجا پر از پسرهایِ هول هست . نمی‌خوام لازم باشه مدام حواسم به اینکه کی داره به تو نگاه می‌کنه باشه.»

ا.ت که از این رفتارِ ناگهانی و حمایتگرانه کمی جا خورده بود، سعی کرد با همان لحنِ کنایه‌آمیزِ همیشگی‌اش خودش را جمع و جور کند: «اوه، واقعاً؟ فکر کردی من دارم نمایش راه می‌اندازم؟ من اصلاً نمی‌خوام خودمو به کسی نشون بدم، جئون!»

جونگ‌کوک بدون اینکه حتی به حرفِ او توجه کند یا حتی نگاهش کند، با قدم‌های بلند به سمتِ ورودیِ نمایشگاه رفت. ا.ت زیرِ لب غرید: «آخه چقدر آدم می‌تونه بی‌خیال باشه؟!» اما با این حال، کتِ سنگین و گرمِ او را محکم دورِ خودش پیچید و به دنبالش راه افتاد.

آن‌ها واردِ سالن شدند؛ جایی که بویِ چرم، فلز و روغنِ موتور، فضا را پر کرده بود. یکی پس از دیگری، از کنارِ موتورهایِ براق و قدرتمند عبور می‌کردند. ا.ت با هر قدم، چشمانش از هیجانِ دیدنِ آن همه هیولا می‌درخشید و جونگ‌کوک، با قدم‌های آرام و سنگین، درست در کنار او بود؛ انگار که سایه‌ای باشد که از هر نگاهِ ناخواسته‌ای، او را می‌پوشاند.!

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

لباس ا.ت برای بیرون

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۶در میانه‌ی نمایشگاه،...

بانو حمایت شه https://wisgoon.com/sasa.w

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۴بعد از اون صبحانه‌ی ...

سه قلب یک عشق. پارت 13

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_19···ا/ت رو برد به خونهٔ پشت باغ .وقتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط