در جبهه یک شرایطی پیش می آمد که بچه ها بی حوصله می شدند ...

در جبهه یک شرایطی پیش می آمد که بچه ها بی حوصله می شدند مثل عدم موفقیت در عملیات ، شهدا و مجروحین زیاد و ... در میان بیشتر از همه برای حفظ روحیه ی نیروها ، فرمانده هان احساس مسئولیت می کردند در این خاطره حاج همت خودش شخصا ً برای شاد کردن بچه ها اقدام کرده...
بچه ها کسل بودند و بی حوصله. حاجی سر در گوش یکی برده بود و زیر چشمی بقیه را می پایید.
انگار شیطنتش گل کرده بود.


عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.
بچه ها دویدند دور آن ها. حاجی عراقی را سپرد به بچه ها و خودش رفت کنار.
آنها هم انگار دلشان می خواست عقده هاشان را سر یک نفر خالی کنند، ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن به او.
حاجی هم هیچی نمی گفت.
فقط نگاه می کرد. یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سر عراقی.
عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که:„بابا، نکشید! من از خودتونم.”
و شروع کرد تند تند، لباس هایی را که کش رفته بود کندن و غر زدن که: „ حاجی جون، تو هم با این نقشه هات. نزدیک بود ما رو به کشتن بدی. حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمی شه که...”
بچه ها می خندیدند. حاجی هم می خندید.

#شهدا
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
#طنز_دفاع_مقدس
دیدگاه ها (۴)

✅این یاسر عرفات آدم کوچکی نبود ؛اما از مقاومت دست کشید ؛ پای...

هدیه ای از شهدا :::::::تک تیرانداز افسانه ای سپاه اسلام::ارت...

از شهدا به شما..................تبریک...عااااالي بووووددیروز...

اخبار ويژه جشنواره فيلم فجر⭕مستند"من ميخوام شاه بشم" ساخته "...

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارمویو نویسنده:هانا و سانزو‌ مثل دوتا ...

زندگی مدفون شده

پدر خوانده عاشق پارت 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط