Part The sweetest oblivion
[Part²⁰] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_الینا
هیچ شانسی نبود که من مجبور بشم با اون ازدواج کنم، هیچ شانسی که رفتار اون رو به عنوان یک شوهر تغییر بده.
بیشتر مردانی که از این در عبور میکردن، میتونستن شوهر بالقوه من باشن. چرا خودم رو بدتر کنم؟.
انگشتان اسکار روی کمرم محکم میشه و توی گوشم میگه:" شنیدم از آخرین باری که تو رو دیدم، به دردسر افتادی."
ضربان قلبم تند میشه. همیشه نامناسب بوده، ولی به شکلی مودبانه نامناسب، اون هرگز چیزی اینقدر شخصی و تهاجمی رو مطرح نکرده بود.
صدای شیرینش لبهای خشن پیدا میکنه.
اسکار:"خیلی ناامید شدم وقتی فهمیدم، الینا. میتونی بفهمی چرا، نه؟"
یک معنی بیشتر نمیتونه داشته باشه__بدترین کابوس من__ولی من
نمی پذیرم، بهش باور ندارم. نمیخوام بهش بگم دروغ میگه، بااین حال.
الینا:"البته." نفس زنان میگم.
من نمیدونستم چقدر محکم منو نگه داشته تا اینکه منو ول میکنه و من یک قدم عقب میرم، خط دیدم متمرکز روی کراوات زشتش. یک ثانیه طول میکشه تا بفهمم ما دیگه تنها نیستیم و حضورش سنگین پشت سرم فقط میتونه یک نفر باشه.
اسکار با احتیاط به عقب نگاه میکنه، قبل از اینکه دوباره به من نگاه کنه با لبخند جعلی و تلخی که توی چشماش میرقصه.
اسکار:"بعداً تو رو در شام میبینم، الینا."
بالای دستم رو میبوسه، یه حلقه ارزونم بایک حالت ناخوشایند نگاه میکنه و بعد مثل یک مار درحال فرار از خونهام خارج میشه.
من به در زل میزنم، درحالی که کنایهاش توی ذهنم طنینانداز میشه.
تنفر به سینهام میخزه و به هرجایی که نشسته میرسه.
اما شاید اسکار پرز همون چیزی بود که من لیاقتش رو داشتم...
به آرامی بر میگردم، نگاه من یک جلیقه سیاه و نگاهی به همان اندازه تاریک میره.
نیکو:"اگه اون سوییت ابیلی بود، نمیتونم بگم تحت تاثیر قرار گرفتم."
جایی که حضور اسکار سایهای تاریک و تهدیدآمیز بود، هیچ چیز به اندازه حضور بزرگتر و گرمتر نیکولاس حس نمیشد. اون تو رو به سمت خودش میکشید، نه اینکه دور کنه. این طرز نامحدودی خطرناکتر بود.
یادآوری رفتار بیدفاعم هنوز توی هوا حس میشد و نمیتونستم سریع سوئیچ رو بچرخونم.
الینا:"ببخشید." نفس زنان میگم و یک قدم به دورش میزنم، ولی دستم رو میگیره.
من حتی فرصتی برای ارزیابی حالت چهرهاش پیدا نمیکنم قبل از اینکه منو به سمت در جلویی بکشه. دست خشنش تقریباً دست من رو میسوزونه و یک حس گرم توی معدهام پخش میشه.
یک لحظه طول میکشه تا صدای صحبت کردنو پیداکنم و وقتی این کار رو میکنم، بیشتر از هر زمان دیگهای نفس زنان و نا امید به نظر میاد.
الینا:" داری چیکار میکنی؟"
عصبانیه. باید عصبانی باشه.
به سوال من توجهی نمیکنه."لیست من کجاست؟"
ابروهام در هم میره و بعد یادم میاد که باید لیست رو مینوشتم.
الینا:"من، ام، فراموش کردم."
زیر نور گرم چراغ پاسیو، صدای خنده بنیتو و سال(یه اسمه) نزدیک یکی از ماشینها توی درگاه میاد، ولی خیلی تاریکه که ببینم.
دست نیکولاس نرم ولی محکم بود و بنابراین هیچ انتخابی جز دنبال کردنش به سمت مسیر سنگی کنار خونه نداشتم.
من نمیدونستم داریم چه کار میکنیم، ولی یا باید با اون میرفتم، یا برمیگشتم داخل جایی که اسکار آزادانه میچرخید. این یک انتخاب اسان بود، هرچند تعجبآور بود چون فقط یکی از اونها رو دیده بودم که به خانوادهاش شلیک میکنه.
نیکولاس نزدیک گوشه خونه موقف میشه، دستم رو ول میکنه و به دیوار آجری خونهام تکیه میده. یک ثانیه بعد، شعله نارنجی یک فندک صورتش رو به رنگ طلایی درمیاره.. یک سیگار بین لبهاش روشن میکنه.
الینا:"سیگار میکشی؟" این یک سوال احمقانه بود، چون حالا نفس دودیش رو بیرون میده و با یک حالت تنبل به من نگاه میکنه.
نیکو:"گاهی." تنها چیزی که میگه، شونههاش منقبضه. به دوربین های امنیتی بالای سرمون نگاه میکنه. توی نقطه کور بود، به دیوار تکیه داده. من احتمالاً توی صفحه برای دامینیک جلوی دوربین بودم. مردم چه فکری میکردن اگر دوباره به تنهایی با مردی که نباید باشم، دیده میشدم؟ یک حس اضطراب توی من میزنه و من به سمت کنار میرم و از دید دوربین خارج میشم.
نگاه نیکولاس سنگین و عصبانی بود و نمیفهمیدم چرا اینقدر از من دلخور شده. به آسمون پرستاره نگاه کردم. زیبا بود، اما نمیخواستم فکرکنم که اون منو اینجا آورده تا ازش لذت ببرم. به نظر میرسید که دوست داره من اینجا نباشم.
آه کشیدم وگفتم:" چرا من اینجا با توام؟"
شب تاریک بود، ولی دیدم که یه حالت تلخی روی صورتش اومد.
نیکو:"اون احمق رو دیدم به بهت زور میگفت به باسنت دست میزد. داشتم فکر میکردم که منم میتونم همین کارو بکنم."
قلبم یه لحضه ایستاد و بعد چشمانم رو تنگ کردم [ادامه دارد]
_الینا
هیچ شانسی نبود که من مجبور بشم با اون ازدواج کنم، هیچ شانسی که رفتار اون رو به عنوان یک شوهر تغییر بده.
بیشتر مردانی که از این در عبور میکردن، میتونستن شوهر بالقوه من باشن. چرا خودم رو بدتر کنم؟.
انگشتان اسکار روی کمرم محکم میشه و توی گوشم میگه:" شنیدم از آخرین باری که تو رو دیدم، به دردسر افتادی."
ضربان قلبم تند میشه. همیشه نامناسب بوده، ولی به شکلی مودبانه نامناسب، اون هرگز چیزی اینقدر شخصی و تهاجمی رو مطرح نکرده بود.
صدای شیرینش لبهای خشن پیدا میکنه.
اسکار:"خیلی ناامید شدم وقتی فهمیدم، الینا. میتونی بفهمی چرا، نه؟"
یک معنی بیشتر نمیتونه داشته باشه__بدترین کابوس من__ولی من
نمی پذیرم، بهش باور ندارم. نمیخوام بهش بگم دروغ میگه، بااین حال.
الینا:"البته." نفس زنان میگم.
من نمیدونستم چقدر محکم منو نگه داشته تا اینکه منو ول میکنه و من یک قدم عقب میرم، خط دیدم متمرکز روی کراوات زشتش. یک ثانیه طول میکشه تا بفهمم ما دیگه تنها نیستیم و حضورش سنگین پشت سرم فقط میتونه یک نفر باشه.
اسکار با احتیاط به عقب نگاه میکنه، قبل از اینکه دوباره به من نگاه کنه با لبخند جعلی و تلخی که توی چشماش میرقصه.
اسکار:"بعداً تو رو در شام میبینم، الینا."
بالای دستم رو میبوسه، یه حلقه ارزونم بایک حالت ناخوشایند نگاه میکنه و بعد مثل یک مار درحال فرار از خونهام خارج میشه.
من به در زل میزنم، درحالی که کنایهاش توی ذهنم طنینانداز میشه.
تنفر به سینهام میخزه و به هرجایی که نشسته میرسه.
اما شاید اسکار پرز همون چیزی بود که من لیاقتش رو داشتم...
به آرامی بر میگردم، نگاه من یک جلیقه سیاه و نگاهی به همان اندازه تاریک میره.
نیکو:"اگه اون سوییت ابیلی بود، نمیتونم بگم تحت تاثیر قرار گرفتم."
جایی که حضور اسکار سایهای تاریک و تهدیدآمیز بود، هیچ چیز به اندازه حضور بزرگتر و گرمتر نیکولاس حس نمیشد. اون تو رو به سمت خودش میکشید، نه اینکه دور کنه. این طرز نامحدودی خطرناکتر بود.
یادآوری رفتار بیدفاعم هنوز توی هوا حس میشد و نمیتونستم سریع سوئیچ رو بچرخونم.
الینا:"ببخشید." نفس زنان میگم و یک قدم به دورش میزنم، ولی دستم رو میگیره.
من حتی فرصتی برای ارزیابی حالت چهرهاش پیدا نمیکنم قبل از اینکه منو به سمت در جلویی بکشه. دست خشنش تقریباً دست من رو میسوزونه و یک حس گرم توی معدهام پخش میشه.
یک لحظه طول میکشه تا صدای صحبت کردنو پیداکنم و وقتی این کار رو میکنم، بیشتر از هر زمان دیگهای نفس زنان و نا امید به نظر میاد.
الینا:" داری چیکار میکنی؟"
عصبانیه. باید عصبانی باشه.
به سوال من توجهی نمیکنه."لیست من کجاست؟"
ابروهام در هم میره و بعد یادم میاد که باید لیست رو مینوشتم.
الینا:"من، ام، فراموش کردم."
زیر نور گرم چراغ پاسیو، صدای خنده بنیتو و سال(یه اسمه) نزدیک یکی از ماشینها توی درگاه میاد، ولی خیلی تاریکه که ببینم.
دست نیکولاس نرم ولی محکم بود و بنابراین هیچ انتخابی جز دنبال کردنش به سمت مسیر سنگی کنار خونه نداشتم.
من نمیدونستم داریم چه کار میکنیم، ولی یا باید با اون میرفتم، یا برمیگشتم داخل جایی که اسکار آزادانه میچرخید. این یک انتخاب اسان بود، هرچند تعجبآور بود چون فقط یکی از اونها رو دیده بودم که به خانوادهاش شلیک میکنه.
نیکولاس نزدیک گوشه خونه موقف میشه، دستم رو ول میکنه و به دیوار آجری خونهام تکیه میده. یک ثانیه بعد، شعله نارنجی یک فندک صورتش رو به رنگ طلایی درمیاره.. یک سیگار بین لبهاش روشن میکنه.
الینا:"سیگار میکشی؟" این یک سوال احمقانه بود، چون حالا نفس دودیش رو بیرون میده و با یک حالت تنبل به من نگاه میکنه.
نیکو:"گاهی." تنها چیزی که میگه، شونههاش منقبضه. به دوربین های امنیتی بالای سرمون نگاه میکنه. توی نقطه کور بود، به دیوار تکیه داده. من احتمالاً توی صفحه برای دامینیک جلوی دوربین بودم. مردم چه فکری میکردن اگر دوباره به تنهایی با مردی که نباید باشم، دیده میشدم؟ یک حس اضطراب توی من میزنه و من به سمت کنار میرم و از دید دوربین خارج میشم.
نگاه نیکولاس سنگین و عصبانی بود و نمیفهمیدم چرا اینقدر از من دلخور شده. به آسمون پرستاره نگاه کردم. زیبا بود، اما نمیخواستم فکرکنم که اون منو اینجا آورده تا ازش لذت ببرم. به نظر میرسید که دوست داره من اینجا نباشم.
آه کشیدم وگفتم:" چرا من اینجا با توام؟"
شب تاریک بود، ولی دیدم که یه حالت تلخی روی صورتش اومد.
نیکو:"اون احمق رو دیدم به بهت زور میگفت به باسنت دست میزد. داشتم فکر میکردم که منم میتونم همین کارو بکنم."
قلبم یه لحضه ایستاد و بعد چشمانم رو تنگ کردم [ادامه دارد]
- ۹.۸k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط