پارت ۴۲
پارت ۴۲
+ ا/ت
«جونگکوک!!»
دستم رو دور بازوش انداختم تا نیفته.
بدنش هنوز محکم بود...
ولی میشد فهمید که زورش فقط از روی ارادهست.
مینهو سریع خودش رو رسوند.
(/) مینهو: — رئیس، باید زخم رو ببینیم.
جونگکوک اخم کرد.
-: — اول... ا/ت.
مینهو با ناباوری بهش نگاه کرد.
(/): — تو خودت داری خون از دست میدی!
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، آروم گفت:
-: — گفتم... اول اون.
همه ساکت شدن.
انگار هیچکس جرئت مخالفت باهاش رو نداشت.
مینهو یه نفس کلافه کشید.
بعد رو به من کرد.
(/): — ا/ت... زخمی شدی؟
چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام.
به دستهام نگاه کردم.
فقط چند خراش کوچیک.
سرم رو آروم تکون دادم.
+: — من خوبم...
همون لحظه جونگکوک نفس راحتی کشید.
انگار تمام چیزی که میخواست همین جواب بود.
ولی هنوز جملهش تموم نشده بود که...
تعادلش به هم خورد.
این بار واقعاً نزدیک بود بیفته.
من و مینهو همزمان گرفتیمش.
+: — جونگکوک... لطفاً دیگه حرف نزن...
برای اولین بار...
لبخند خیلی کمرنگی زد.
-: — گفتم که...
تا وقتی کنارمی...
نمیذارم اتفاقی برات بیفته.
نفسم لرزید.
اشکام بیاختیار پایین اومدن.
با مشت آروم به شونهش زدم.
+: — احمقی...
همه رو میترسونی...
جونگکوک با همون لبخند خسته نگاهم کرد.
-: — ولی... هنوز زندهم.
مینهو که کنارمون ایستاده بود، زیر لب گفت:
(/): — اگه این دوتا عاشقبازیشون تموم شده...
اجازه میدین رئیس رو ببریم بخیه بزنیم؟!
چند نفر از نیروها خندهشون گرفت.
حتی من هم با وجود اشکهام، یه لبخند کوچیک زدم.
جونگکوک با بیحالی سرش رو تکون داد.
-: — خیلی حرف میزنی، مینهو...
مینهو پوزخند زد.
(/): — یکی باید به جای شما دوتا منطقی باشه.
دو نفر از نیروها آروم جونگکوک رو به سمت ماشین بردن.
اما قبل از اینکه سوار بشه...
برگشت.
دستم رو گرفت.
فقط برای چند ثانیه.
و خیلی آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
-: — قول بده...
هر اتفاقی افتاد...
از کنارم نری.
دستم رو محکمتر دور انگشتهاش حلقه کردم.
+: — این بار... من قول میدم.
و برای اولین بار...
نگاه جونگکوک، بعد از اون همه جنگ...
کمی آرام شد.
پایان پارت ۴۲... 🖤
+ ا/ت
«جونگکوک!!»
دستم رو دور بازوش انداختم تا نیفته.
بدنش هنوز محکم بود...
ولی میشد فهمید که زورش فقط از روی ارادهست.
مینهو سریع خودش رو رسوند.
(/) مینهو: — رئیس، باید زخم رو ببینیم.
جونگکوک اخم کرد.
-: — اول... ا/ت.
مینهو با ناباوری بهش نگاه کرد.
(/): — تو خودت داری خون از دست میدی!
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، آروم گفت:
-: — گفتم... اول اون.
همه ساکت شدن.
انگار هیچکس جرئت مخالفت باهاش رو نداشت.
مینهو یه نفس کلافه کشید.
بعد رو به من کرد.
(/): — ا/ت... زخمی شدی؟
چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام.
به دستهام نگاه کردم.
فقط چند خراش کوچیک.
سرم رو آروم تکون دادم.
+: — من خوبم...
همون لحظه جونگکوک نفس راحتی کشید.
انگار تمام چیزی که میخواست همین جواب بود.
ولی هنوز جملهش تموم نشده بود که...
تعادلش به هم خورد.
این بار واقعاً نزدیک بود بیفته.
من و مینهو همزمان گرفتیمش.
+: — جونگکوک... لطفاً دیگه حرف نزن...
برای اولین بار...
لبخند خیلی کمرنگی زد.
-: — گفتم که...
تا وقتی کنارمی...
نمیذارم اتفاقی برات بیفته.
نفسم لرزید.
اشکام بیاختیار پایین اومدن.
با مشت آروم به شونهش زدم.
+: — احمقی...
همه رو میترسونی...
جونگکوک با همون لبخند خسته نگاهم کرد.
-: — ولی... هنوز زندهم.
مینهو که کنارمون ایستاده بود، زیر لب گفت:
(/): — اگه این دوتا عاشقبازیشون تموم شده...
اجازه میدین رئیس رو ببریم بخیه بزنیم؟!
چند نفر از نیروها خندهشون گرفت.
حتی من هم با وجود اشکهام، یه لبخند کوچیک زدم.
جونگکوک با بیحالی سرش رو تکون داد.
-: — خیلی حرف میزنی، مینهو...
مینهو پوزخند زد.
(/): — یکی باید به جای شما دوتا منطقی باشه.
دو نفر از نیروها آروم جونگکوک رو به سمت ماشین بردن.
اما قبل از اینکه سوار بشه...
برگشت.
دستم رو گرفت.
فقط برای چند ثانیه.
و خیلی آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
-: — قول بده...
هر اتفاقی افتاد...
از کنارم نری.
دستم رو محکمتر دور انگشتهاش حلقه کردم.
+: — این بار... من قول میدم.
و برای اولین بار...
نگاه جونگکوک، بعد از اون همه جنگ...
کمی آرام شد.
پایان پارت ۴۲... 🖤
- ۵۰۹
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط