قمار آخر
قمار آخر
قسمت سوم:خاموشی
عمارت در تاریکی فرو رفته بود.
لارا کنار در اتاقش ایستاده بود و نفسش را حبس کرده بود. از پایین صدای قدمهای محافظها میآمد.
ناگهان صدای جونگکوک شنیده شد:
«همه سر جاشون بمونن!»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای باز شدن یک در.
لارا از ترس یک قدم عقب رفت.
همان لحظه دستگیره در اتاقش تکان خورد.
لارا خشکش زد.
در آرام باز شد.
اما کسی که وارد شد جونگکوک بود.
او سریع در را بست و گفت: «چراغ قوه داری؟»
لارا با دست لرزان گوشی جدیدش را نشان داد.
جونگکوک نزدیکش آمد و گوشی را گرفت.
«اینجا بمون.»
لارا آرام پرسید: «چی شده؟»
«هنوز نمیدونم.»
«پس چرا اینقدر آرومی؟»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«چون اگه من بترسم، بقیه هم میترسن.»
صدای قدمهایی از راهرو آمد.
جونگکوک فوراً جلوی لارا ایستاد.
«پشت سر من.»
لارا چیزی نگفت و پشت سرش ماند.
چند لحظه بعد، یکی از محافظها وارد شد.
«رئیس، کسی داخل عمارت نیست. احتمالاً فقط سیستم برق رو دستکاری کردن.»
جونگکوک سر تکان داد.
«دوربینها رو بررسی کنید.»
محافظ رفت.
لارا نفس راحتی کشید.
اما ناگهان صدای اعلان گوشیاش بلند شد.
هر دو به صفحه نگاه کردند.
یک پیام ناشناس آمده بود:
«لارا، به جونگکوک اعتماد نکن.»
لارا رنگش پرید.
جونگکوک گوشی را از دستش گرفت.
چند ثانیه به پیام خیره شد.
برای اولین بار، چهره آرامش کاملاً تغییر کرد.
لارا آهسته پرسید: «تو میدونی این کیه؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط گوشی را پایین آورد و گفت:
«از امشب، تنها نمیمونی.»
لارا با تعجب نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
«یعنی هر جا بری، من نزدیکتم.»
لارا چیزی نگفت.
جونگکوک برای لحظهای دستش را روی شانه او گذاشت تا آرامش کند
«نترس.»
بعد از اتاق بیرون رفت.
اما لارا هنوز به در خیره بود.
چون یک سؤال مدام در ذهنش میچرخید:
اگر جونگکوک واقعاً نمیدانست فرستنده پیام چه کسی است... پس چه کسی از داخل عمارت شمارهی او را داشت؟
قسمت سوم:خاموشی
عمارت در تاریکی فرو رفته بود.
لارا کنار در اتاقش ایستاده بود و نفسش را حبس کرده بود. از پایین صدای قدمهای محافظها میآمد.
ناگهان صدای جونگکوک شنیده شد:
«همه سر جاشون بمونن!»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای باز شدن یک در.
لارا از ترس یک قدم عقب رفت.
همان لحظه دستگیره در اتاقش تکان خورد.
لارا خشکش زد.
در آرام باز شد.
اما کسی که وارد شد جونگکوک بود.
او سریع در را بست و گفت: «چراغ قوه داری؟»
لارا با دست لرزان گوشی جدیدش را نشان داد.
جونگکوک نزدیکش آمد و گوشی را گرفت.
«اینجا بمون.»
لارا آرام پرسید: «چی شده؟»
«هنوز نمیدونم.»
«پس چرا اینقدر آرومی؟»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«چون اگه من بترسم، بقیه هم میترسن.»
صدای قدمهایی از راهرو آمد.
جونگکوک فوراً جلوی لارا ایستاد.
«پشت سر من.»
لارا چیزی نگفت و پشت سرش ماند.
چند لحظه بعد، یکی از محافظها وارد شد.
«رئیس، کسی داخل عمارت نیست. احتمالاً فقط سیستم برق رو دستکاری کردن.»
جونگکوک سر تکان داد.
«دوربینها رو بررسی کنید.»
محافظ رفت.
لارا نفس راحتی کشید.
اما ناگهان صدای اعلان گوشیاش بلند شد.
هر دو به صفحه نگاه کردند.
یک پیام ناشناس آمده بود:
«لارا، به جونگکوک اعتماد نکن.»
لارا رنگش پرید.
جونگکوک گوشی را از دستش گرفت.
چند ثانیه به پیام خیره شد.
برای اولین بار، چهره آرامش کاملاً تغییر کرد.
لارا آهسته پرسید: «تو میدونی این کیه؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط گوشی را پایین آورد و گفت:
«از امشب، تنها نمیمونی.»
لارا با تعجب نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
«یعنی هر جا بری، من نزدیکتم.»
لارا چیزی نگفت.
جونگکوک برای لحظهای دستش را روی شانه او گذاشت تا آرامش کند
«نترس.»
بعد از اتاق بیرون رفت.
اما لارا هنوز به در خیره بود.
چون یک سؤال مدام در ذهنش میچرخید:
اگر جونگکوک واقعاً نمیدانست فرستنده پیام چه کسی است... پس چه کسی از داخل عمارت شمارهی او را داشت؟
- ۳۲۷
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط