بوسیدن و همنشین تو شدن هیچ

بوسیدن و همنشینِ تو شدن هیچ
دیدار تو آرزو بود که محال شد
لب تشنه برفتم به سراغ می و مستی
آن جام شراب نیز سراب شد
گفتم بنشینم غزلی از تو بگویم
چون اسم تو آمد قلمم نیز خراب شد
چَشم دوخته ام بر در این خانه بیایی
پلکی زدم و قطره ی اشکی که روا شد...
این رُخی که میبینی چنان ناصاف و چروک است
همه اش  پای تو زجر کشید  تباه شد
دیر آمدی تا آمدم از بودنِ تو نفس بگیرم
گفتند بس است نفس،عمر تو اینجا تمام شد!
دیدگاه ها (۱۰)

تاتو باشی در برم دلدار میخواهم چڪارای دل دیوانه ے من یار می...

چایی تلخ می خورم هر صبحبا خیال لبَت که شیرین استقند گاهی به ...

خواب از چشمم پریده بسکه جایت خالیه روز و شب فرقی ندیده...

ای عشق بگو با منِ دیوانه چه کردیبا حالِ خرابم پیِ پیمانه چه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط