⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁴
تالار در سکوتی سنگین فرو رفت. صدایِ تپشِ قلبِ اِلا در گوشهایش میپیچید، صدایی که حالا با هیاهویِ دوردستِ ارتشِ امپراتورها همفرکانس شده بود. وُید بدونِ اینکه نگاهش را از موجودِ زانو زده بگیرد، دستی به هوا کشید و گویِ هولوگرافیک، تصویری وسیعتر از مرزهایِ شمالی را نشان داد: هزاران سرباز با زرههایِ نقرهای که در میانِ برف و غبار، به سمتِ قلمروِ او پیش میآمدند.
«اونا ترسیدن.» وُید با لحنی که بیشتر به تمسخر شبیه بود تا خشم، زمزمه کرد. «فکر کردن اگه با قدرتِ نظامی بیان، میتونن خشمِ من رو مهار کنن. چه حماقتِ شیرینی.»
اِلا به تصویرِ کوچکِ سربازها نگاه کرد. دیدنِ ارتشِ شهرِ آرکان که روزی او را به جرمِ سرپیچی از فرمان تمپراتور به مرگ محکوم کرده بودند، حالا به عنوانِ "متجاوز" به قلمرویِ یک خدایِ وحشی، حسی غریب در او ایجاد کرد. او دیگر آن دخترِ ترسیده تویِ کوچهها نبود؛ او حالا شاهدِ تقابلی بود که تاریخِ این دنیا را تغییر میداد.
«اگه بجنگی، شهر نابود میشه.» اِلا به سمتِ وُید برگشت؛ صدایش دیگر آنقدرها ضعیف نبود. «اون مردم... اونا فقط پیادهنظامِ پادشاهِ خودشونن. اونا تقصیری ندارن.»
وُید یک قدم به او نزدیک شد، سایهیِ بلند و سیاهش رویِ چهرهیِ اِلا افتاد. «اِلا، تو هنوز داری با منطقِ قربانیها فکر میکنی. برایِ اینکه پادشاهیِ جدیدی ساخته بشه، باید بقایایِ پادشاهیِ قدیمی سوزونده بشه. این قانونِ طبیعته.»
قبل از اینکه اِلا بتواند واکنشی نشان دهد، وُید دستِ دیگرش را در هوا گره کرد. در یک لحظه، دمایِ تالار به شدت افت کرد. صدایِ زوزهیِ باد از دیوارههایِ سنگی به گوش رسید و اِلا حس کرد زمین زیرِ پاهایش میلرزد. وُید با صدایی که حالا سردتر و قدرتمندتر از همیشه بود، فرمان داد:
«ارتشِ سایهها رو بیدار کن. بذار امپراتورها بفهمن وقتی قلمروِ من رو تهدید میکنن، با کی طرفن.»
در همان لحظه، از میانِ دیوارهایِ تالار، موجوداتی که انگار از خودِ تاریکی ساخته شده بودند، شروع به پدیدار شدن کردند. چشمانشان مثلِ ذغالِ گداخته میدرخشد و قدِ بلندشان تالار را پر کرده بود.
وُید به اِلا نگاه کرد؛ نگاهی که در آن نوعی اقتدارِ مطلق موج میزد. «تو میخواستی زنده بمونی، درسته؟ پس تماشا کن. امروز قراره یاد بگیری که قدرت، یعنی تواناییِ نوشتنِ پایانِ قصهیِ دیگران.»
اِلا به آن موجوداتِ وحشتناک خیره شد. او میدانست که با انتخابِ همراهی با وُید، راهِ برگشتی به زندگیِ عادیاش ندارد. او دستش را رویِ لبهیِ میزِ سنگی فشرد، بندِ انگشتانش سفید شد.
«من فقط نگاه نمیکنم.» اِلا با صدایی محکمتر از همیشه گفت. «من میخوام بدونم این بازی کجا تموم میشه. اگه قراره بخشی از دنیایِ تو باشم، پس نمیخوام فقط یک تماشاچی باشم.»
وُید برایِ لحظهای ساکت شد. پوزخندی که بر لب داشت، کمی عمیقتر شد؛ انگار چیزی در اِلا بیدار شده بود که او مدتها منتظرش بود.
«خیلی خب. پس بیا بریم بالایِ برجِ دیدهبانی. اونجا میتونی اولین طعمِ قدرت رو بچشی.»
وُید دستِ اِلا را گرفت و در یک چشمبرهمزدن، فضایِ اطرافِ آنها در هالهای از دودِ سیاه محو شد. وقتی اِلا دوباره چشمانش را باز کرد، آنها بالایِ بلندترین برجِ قصر ایستاده بودند؛ جایی که کلِ دشتِ مقابلِ مرز، مثلِ یک صفحهیِ شطرنجِ خونین زیرِ پایشان بود. ارتشِ امپراتورها در فاصله کمی از آنها دیده میشدند؛ کوچک، ضعیف و بیخبر از طوفانی که قرار بود بر سرشان نازل شود.
وُید به افق اشاره کرد. «اونجا رو ببین. الان وقتشه که بهشون نشون بدی... کی واقعاً مالکِ این سرزمینه.»
ادامه دارد...
میخوام پارت های دیگه هم بزارم اما ویسگون اجازه نمیده😔
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁴
تالار در سکوتی سنگین فرو رفت. صدایِ تپشِ قلبِ اِلا در گوشهایش میپیچید، صدایی که حالا با هیاهویِ دوردستِ ارتشِ امپراتورها همفرکانس شده بود. وُید بدونِ اینکه نگاهش را از موجودِ زانو زده بگیرد، دستی به هوا کشید و گویِ هولوگرافیک، تصویری وسیعتر از مرزهایِ شمالی را نشان داد: هزاران سرباز با زرههایِ نقرهای که در میانِ برف و غبار، به سمتِ قلمروِ او پیش میآمدند.
«اونا ترسیدن.» وُید با لحنی که بیشتر به تمسخر شبیه بود تا خشم، زمزمه کرد. «فکر کردن اگه با قدرتِ نظامی بیان، میتونن خشمِ من رو مهار کنن. چه حماقتِ شیرینی.»
اِلا به تصویرِ کوچکِ سربازها نگاه کرد. دیدنِ ارتشِ شهرِ آرکان که روزی او را به جرمِ سرپیچی از فرمان تمپراتور به مرگ محکوم کرده بودند، حالا به عنوانِ "متجاوز" به قلمرویِ یک خدایِ وحشی، حسی غریب در او ایجاد کرد. او دیگر آن دخترِ ترسیده تویِ کوچهها نبود؛ او حالا شاهدِ تقابلی بود که تاریخِ این دنیا را تغییر میداد.
«اگه بجنگی، شهر نابود میشه.» اِلا به سمتِ وُید برگشت؛ صدایش دیگر آنقدرها ضعیف نبود. «اون مردم... اونا فقط پیادهنظامِ پادشاهِ خودشونن. اونا تقصیری ندارن.»
وُید یک قدم به او نزدیک شد، سایهیِ بلند و سیاهش رویِ چهرهیِ اِلا افتاد. «اِلا، تو هنوز داری با منطقِ قربانیها فکر میکنی. برایِ اینکه پادشاهیِ جدیدی ساخته بشه، باید بقایایِ پادشاهیِ قدیمی سوزونده بشه. این قانونِ طبیعته.»
قبل از اینکه اِلا بتواند واکنشی نشان دهد، وُید دستِ دیگرش را در هوا گره کرد. در یک لحظه، دمایِ تالار به شدت افت کرد. صدایِ زوزهیِ باد از دیوارههایِ سنگی به گوش رسید و اِلا حس کرد زمین زیرِ پاهایش میلرزد. وُید با صدایی که حالا سردتر و قدرتمندتر از همیشه بود، فرمان داد:
«ارتشِ سایهها رو بیدار کن. بذار امپراتورها بفهمن وقتی قلمروِ من رو تهدید میکنن، با کی طرفن.»
در همان لحظه، از میانِ دیوارهایِ تالار، موجوداتی که انگار از خودِ تاریکی ساخته شده بودند، شروع به پدیدار شدن کردند. چشمانشان مثلِ ذغالِ گداخته میدرخشد و قدِ بلندشان تالار را پر کرده بود.
وُید به اِلا نگاه کرد؛ نگاهی که در آن نوعی اقتدارِ مطلق موج میزد. «تو میخواستی زنده بمونی، درسته؟ پس تماشا کن. امروز قراره یاد بگیری که قدرت، یعنی تواناییِ نوشتنِ پایانِ قصهیِ دیگران.»
اِلا به آن موجوداتِ وحشتناک خیره شد. او میدانست که با انتخابِ همراهی با وُید، راهِ برگشتی به زندگیِ عادیاش ندارد. او دستش را رویِ لبهیِ میزِ سنگی فشرد، بندِ انگشتانش سفید شد.
«من فقط نگاه نمیکنم.» اِلا با صدایی محکمتر از همیشه گفت. «من میخوام بدونم این بازی کجا تموم میشه. اگه قراره بخشی از دنیایِ تو باشم، پس نمیخوام فقط یک تماشاچی باشم.»
وُید برایِ لحظهای ساکت شد. پوزخندی که بر لب داشت، کمی عمیقتر شد؛ انگار چیزی در اِلا بیدار شده بود که او مدتها منتظرش بود.
«خیلی خب. پس بیا بریم بالایِ برجِ دیدهبانی. اونجا میتونی اولین طعمِ قدرت رو بچشی.»
وُید دستِ اِلا را گرفت و در یک چشمبرهمزدن، فضایِ اطرافِ آنها در هالهای از دودِ سیاه محو شد. وقتی اِلا دوباره چشمانش را باز کرد، آنها بالایِ بلندترین برجِ قصر ایستاده بودند؛ جایی که کلِ دشتِ مقابلِ مرز، مثلِ یک صفحهیِ شطرنجِ خونین زیرِ پایشان بود. ارتشِ امپراتورها در فاصله کمی از آنها دیده میشدند؛ کوچک، ضعیف و بیخبر از طوفانی که قرار بود بر سرشان نازل شود.
وُید به افق اشاره کرد. «اونجا رو ببین. الان وقتشه که بهشون نشون بدی... کی واقعاً مالکِ این سرزمینه.»
ادامه دارد...
میخوام پارت های دیگه هم بزارم اما ویسگون اجازه نمیده😔
- ۱۳.۷k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط