من می دانستم نومیدی هست، اما نمی دانستم یعنی چه. من هم مث

من می دانستم نومیدی هست، اما نمی دانستم یعنی چه. من هم مثل همه خیال می کردم که نومیدی بیماری روح است. اما نه، بدن زجر می کشد. پوست تنم درد می کند، سینه ام، دست و پایم. سرم خالی است و دلم به هم می خورد. و از همه بدتر این طعمی است که در ذهنم است. نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همۀ اینها با هم.

«کالیگولا، آلبر کامو»
دیدگاه ها (۲)

خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات،مشکن دل کس را که در این خان...

همه باغ دلم آثار خزان دارد .........«حسین منزوی»

هرگاه ردّ پای کسی را که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم، به خ...

ما از آن جا و از این جا نیستیم، ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می روی...

پارت ۵۴کیان (الکساندر)سالن تقریباً خالی شده بود.تهیونگ، جونگ...

پارت ۵۴کیان (الکساندر)سالن تقریباً خالی شده بود.تهیونگ، جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط