چه شب بدی ست امشب، که ستاره سو ندارد

چه شب بدی ست امشب، که ستاره سو ندارد
گل کاغذی‌است شب بو، که بهار و بو ندارد

چه شده‌ ست ماه ما را، که خلاف آن شب، امشب
ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد؟
به هوای مهربانی، به تو کرده روی و هرگز
به عتاب و مهربانی، دلم از تو خو ندارد
ز کرشمه ی زلالت، ره منزلی نشان ده
به کسی که بی تو راهی، سوی هیچ سو ندارد

دل من اگر تو جامش، ندهی ز مهر، چاره
به جز آن که سنگ کوبد، به سر سبو ندارد

به کسی که با تو هر شب، همه شوق گفت و گو بود
چه رسیده ست کامشب، سر گفت و گو ندارد

چه نوازد و چه سازد، به جز از نوای گریه
نی خسته‌ای که جز بغض تو در گلو ندارد
ره زندگی نشان ده، به کسی که مرده در من
که حیات بی‌تو راهی، به حریم او ندارد

ز تمام بودنی‌ها،  تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد
دیدگاه ها (۲)

ﮔﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺗﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﯼ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺷﻌﺮﯼ ﺳﺎﺧﺘﻢ ....ﺳﻮﺩ ﺷﻌﺮﻡ ﭼﯿﺴﺖ ﻭﻗﺘﯽ ...

در تراس خانه مان باران هیاهو میکند بوی عطرش در اتاقم باز جاد...

ای مردمان بگویید آرام جان من کوراحت‌فزای هرکس محنت‌رسان من ک...

دیشب به یاد روی تو تنها گریستمتنهای بی امید چه شبها گریستماز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط