تتو آرتیست من part

تتو آرتیست من [part²⁴]

*ا/ت ویو*

بعد از ۱۵ دقیقه که توی راه بودم، به کافه رسیدم. از ماشین پیاده شدم و به سمت در کافه رفتم، در کافه رو باز کردم و با صحنه‌ای مواجه شدم که دلم ضعف رفت، ا/ت دوباره با او قیافه‌ی کیوتش خوابیده بود. آروم قدم‌هام رو برداشتم تا بیدارش نکنم، قیافش به بی‌نقص‌ترین قیافه جهان تبدیل شده بود. رفتم پشت پیشخوان و کنارش وایسادم با دیدن لباسی که پوشیده بود هوش از سرم پرید، چشمام از شدت خوشحالی و هیجان چهار تا شد، همون لباسی که ست بودیم رو پوشید، الان اگه هر کس ما رو می‌دید می‌فهمید که ما توی رابطه ایم ولی اصلاً برام مهم نبود.
یکی از صندلی‌های نزدیک پیشخوان رو برداشتم و آروم گذاشتم پیشش و روی اون نشستم، خیلی دوست داشتم بغلش کنم ولی نمی‌تونستم، شاید معذب بشه و نمی‌خواستم بیدارش کنم و فقط دستم رو روی سرش گذاشتم و شروع کردم به ناز کردنش. نمیدونم چرا یه لحظه حس کردم که باباشم که رفتم توی اتاقش تا بیدارش کنم. (جونگکوک جان درسته تو ددیشی)
وقتی داشتم نازش می‌کردم، کم کم چشماش رو باز کرد و وقتی منو دید، چشماش از تعجب از حدقه بیرون زد.

*ا/ت ویو*

بعد از تموم شدن تماسم با جونگکوک، روی تخت با تپش قلب خیلی بالا دراز کشیدم امل خوابم نبرد، انقدر به سقف اتاقم نگاه کردم که کم کم چشام گرم شد و خوابم برد.
چشمان رو که باز کردم، دیدم یه جای آشنام... خیلی... عههه... این که اتاق جونگکوکه. خودم رو روی تختش دیدم، خواستم بلند شم و برم بیرون که در اتاق باز شد و جونگکوک اومد توی اتاق. بهم نزدیک شد و چونه ام رو گرفت و من رو مجبور کرد بهش نگاه کنم، انگشت شصتش رو روی لب پایینم کشید و صورتش رو بهم نزدیک تر کرد و شروع به بوسیدن لبم کرد. توی شوک بودم، چه اتفاقی داره میوفته؟
با تردید همراهیش کردم و بعد از چند مین از لبام جدا شد و بوسه های دهان باز رو تا گردنم و ترقوه‌ام ادامه داد و چند تا کبودی روی گردنم گذاشت. بعدش لباسش رو در آورد و سیکس پک های جذابش رو به رخم کشید، بعدش شلوارش رو در آورد و فقط با باکسر جلوم وایستاد. بعدش شروع به در آوردن لباسای من کرد و من رو جلوی خودش با لباس زیر گذاشت. با دیدن این اتفاق آب دهانم رو به سختی قورت دادم، دستش رو به سمت کمر باکسرش برد و تا خواست باکسرش رو پایین بکشه که با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. به خودم که اومدم، دیدم توی اتاقم خودم هستم، یعنی همش خواب بود؟... عههههه... ا/ت چرا عهههه؟... مت چقد بی‌تربیتم... چه خوابایی میبینمااااا...
از تخت پایین اومدم و از اتاقم بیرون اومدم، رفتم سمت دستشویی و یه آبی به دست و صورتم زدم. بعد از خوردن صبحونه رفتم توی اتاقم تا آماده بشم. از توی کمد ستی که با جونگکوک داشتم رو برداشتم و پوشیدم. موهام رو با اتو صاف کردم، میکاپ کردم، رفتم سمت جاکفشی و پوتینم رو برداشتم و پوشیدم و از خونه رفتم بیرون و به سمت کافه حرکت کردم.

*توی کافه*

رفتم توی کافه و همه‌ی کارها رو برای اومدن مشتری ها انجام دادم. امروز برعکس همه‌ی روزا آقای جان نیومد، برای همین بهش زنگ زدن تا مطمئن بشم میاد یا نه.

¤الو...
+الو... سلام آقای جان... امروز نمیاین؟
¤نه... راستش امروز برام کار پیش اومده... نمیتونم بیام....امروز کافه رو میسپارم بهت... خرابکاری نکنیاااااا...
+چشم... حواسم به کافه هست... خدافظ.

بدون اینکه خدافظی کنه قطع کردم، واقعا که، اصلا ادب نداره، مرتیکه خر.
کم کم از ساعت ۸ مشتری ها شروع به اومدن کردن. خیلی خوابم میومد ولی خودم رو سرحال نگه می‌داشتم چون نمیخواستم پیش جونگکوک خواب باشم. از ساعت ۸ به بعد هر وقت صدای در میشنیدم، فکر میکردم جونگکوکه ولی فقط مشتری ها بودن. ساعت نزدیک ۲ ظهر بود، دیگه ناامید و خسته شده بودم.
تا سرم رو روی پیشخوان گذاشتم خوابم برد. چشمام تازه گرم شده بود که گرمایی رو روی سرم احساس کردم، چشمام رو که باز کردم، با دیدن چهره‌ی کسی که رو به روی من بود از جا پریدم... جونگکوک بود. وقتی دید چشمام رو باز کردم، دستاش رو از روی سرم برداشت و سرشو برگردوند اونور و شروع کرد به سوت زدن که همه چی رو عادی جلوه بده.

-هوودودوودو... عههه... ا/ت بیدار شدی؟
+هاا؟... عاام... آره...

سرمو بلند از روی پیشخوان بلند کردم و چشمام رو یکم مالیدم و خمیازه‌ی آرومی کشیدم.

+عههه... لباس ست مون رو پوشیدی؟
-آره..‌ مثل اینکه تو هم پوشیدی... ههههه...
+خوشحالی؟
-آره... وقتی پیش دوست دخترم باشم چرا باید ناراحت باشم؟
+هااا؟
-عااام... هیچی... راستی زخمت رو پانسمان کردی؟
+هاا؟... عام... آره دیشب.
-خب... اگه الان پانسمان نکردی... بریم پانسمانت رو عوض کنم.
+آخه کجا؟

امیدوارم خوشتون بیاد قشنگام... ماچ به کلتون💋
بدرود🤗🤍
شرط:

Like:20
Comment:20
دیدگاه ها (۸)

تتو آرتیست من [part²³]*ا/ت ویو*ولی اصلاً جرات نکردم جوابم رو...

تتو آرتیست من [part²²]*ا/ت ویو*ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط