ادامهٔ part 13

ادامهٔ part 13

جیمین اینو گفت و از روی صندلی بلند شد. آروم از پله‌ها بالا رفت و جلوی در اتاق ایستاد.

چون در نیمه‌باز بود، اول یه نگاهی کرد ببینه آلینا خوابه یا بیداره. وقتی دید هنوز خوابه، در رو یکم بیشتر باز کرد و آروم رفت تو.

روی صندلی کنار تخت نشست و با صدای آرومی شروع کرد به صدا زدنش.

جیمین«آلینا... کوچولو...»

وقتی دید تکونی نخورد، یکمی پتو رو از روش کنار زد و چون نمیخواست یهویی بیدارش کنه، خیلی آروم دستش رو گذاشت روی دست کوچولوی آلینا و شروع کرد به نوازش کردنش.

جیمین«پرنسس... صبح شده ها...»

کم‌کم آلینا واکنش نشون داد. اول فقط به پهلو چرخید و دوباره خوابید.

جیمین از این طرز خوابیدن بامزش خندش گرفت و دوباره امتحان کرد.

جیمین«آلینا... آلینا جان...»

کم‌کم پلک‌های آلینا لرزید، بعد انگشتاش تکون خورد و بالاخره آروم‌آروم چشماش رو باز کرد.

اول دیدش تار بود و هنوز کامل سرحال نشده بود، برای همین چند بار پلک زد و چشماش رو مالید تا بهتر ببینه.

وقتی دیدش واضح‌تر شد، اولین چیزی که دید جیمین بود که روبه‌روش با لبخند نشسته بود و دستش هنوز روی دست چپ آلینا بود.

اولش ترسید اما وقتی اتفاقات دیشب یادش اومد، نگاهش یکم آروم‌تر شد. با این حال هنوزم گیج بود، برای همین آروم دستش رو از زیر دست جیمین کشید بیرون و یکمی نیم‌خیز شد و از لبه‌ی تخت فاصله گرفت.

جیمین که دید مضطرب شده، سعی کرد صداش رو آروم‌تر کنه.

جیمین«هی... آروم باش کوچولو، منم.»

&چیزی شده؟

جیمین«نه، فقط اومدم بیدارت کنم برای صبحونه.»

&ساعت... چنده؟

جیمین به ساعت مچیش نگاه کرد تا جوابش رو بده.

جیمین«۸:۴۵»

&خیلی خوابیدم؟

جیمین«نه اصلاً، اتفاقاً کمم بود. برای اینکه زودتر خوب بشی بهتره تا یه مدت بیشتر استراحت کنی.»

آلینا با تکون دادن سرش حرفش رو تأیید کرد.

جیمین«خوب حالا وقت صبحونست، بدن کوچولوت به یکم انرژی نیاز داره.»

&باشه.

آلینا پتو رو یکمی کنار زد و آروم به سمت لبه‌ی تخت رفت و پاهاشو از تخت گذاشت بیرون.

جیمین«باشه، آروم... نیازی نیست عجله کنی.»

آلینا دستش رو گذاشت روی لبه‌ی میز و آروم‌آروم بلند شد. اولش تعادلش رو از دست داد و مجبور شد دوباره بشینه، ولی وقتی برای بار دوم تلاش کرد تونست وایسه.

جیمین دستش رو با یه فاصله پشتش نگه داشته بود تا اگه تعادلش به هم خورد، کمکش کنه.

جیمین«میخوای کمکت کنم؟»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

part 13بعد از تموم شدن قهوه ها تهیونگ همش رو جمع کرد و گذاشت...

part 12نامجون«پسرا بنظرم بهتره ما هم بریم یکم استراحت کنیم...

part 10خنده ی آلینا یکم از سنگینی فضا کم کرد و پسرا برای اول...

p29سکوت عجیب بودیالینا برای چند ثانیه ساکت موند.بعد آروم لبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط