ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا

ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم باز آمد و بگرفت در آغوش مرا

گفت: خاموش در اینجا چه نشستی؟گفتم:
بوی محبوبه شب می برد از هوش مرا
دیدگاه ها (۱)

گاه گاهی که دلم می گیردپیش خود می گویمآن که جانم را سوخت ،یا...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

شبی که بر بلندای ساختمان ، روی دیوارِ کوچک پشت بام تکیه و سی...

گل خونی پارت 13 - وگرنه به اونا اینکه توی ماشینن میگم از این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط