به وقت بیحوصلگیامون،میرفتیم محله های قدیمی تهران،تمام کوچ

به وقت بیحوصلگیامون،میرفتیم محله های قدیمی تهران،تمام کوچه پس کوچه هاشُ قدم میزدیم.

کافی بود کوچه بن بست خلوت پیدا کنیم
محال بود دستمُ نگیره نبره ته کوچه...
عادت کرده بودم به این کوچه های خلوت و آغوشی که تهش قسمت من میشد...

آخرِ راه که من خسته میشدم میگفت یه وقت اینجوری از من خسته نشی...
منم میگفتم:تو باید منی...چه جوری ازت خسته شم؟
برای چند ثانیه نگاهم میکرد انگار یه چیزی میخواست بگه و نمیتونست
نگاهش برام کافی بود
چشمهای ما بیشتر از لبهامون باهم حرف میزدن
ما لحن نگاه هم رو بلد شده بودیم ...

#𝑺𝒆𝒕𝒂𝒓𝒆𝒉
دیدگاه ها (۳)

بخاطر خدا بخند!تویی که دلت پاییز است، دستانت تابستان، و چشم‌...

باید قبول کنیم بعضی آدمها را کمتر دیده ایم،مثل مداد رنگیِ قه...

راستش همه‌ی ما از یک قماشیم ! فقط رنگ اشتباهاتمان فرق دارد.ف...

به نظرم نباید آرزو کنی هیچ‌وقت شکست رو تجربه نکنی یا کسی بهت...

رمان: *نیمهی پنهان قلب* ژانر: *عاشقانه | خانوادگیـ p...

𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎part:1۱۶ نوامبر ۲۰۱۱-چرا خوابت نمی‌بره پسرم؟+نمیدون...

My professor Part:8انگار اصلا به فکرش خطور نمی کرد عمق فاجعه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط