غریب

غریب

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد...
دیدگاه ها (۲۱)

میخواهم برگردم به روزهای کودکی...آن زمان که پدر تنها قهرمان ...

نیمه ی خالی این تخت هر شب خواب تورا میبیند...

انگشتت را هرجای نقشه خواستی بگذارفرقی نمی کندتنهایی من عمیق ...

بیا...دستانم را بگیر و با خود ببر به سوی روشنایی که از تاریک...

داستان یوکی هاشیرای جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط